نازم سیمای یار بی همتایم

داستان مترسک

یکی بود یکی نبود ... زیر گنبد کبود ، مترسکی بود که روی یک تپه سر سبز و زیبا زندگی می کرد. تپه ای زیبا و دل انگیز که چشم هر بیننده ای را خیره می کرد. هر روزی خورشید بر این تپه می تابید و فضای اون رو روشنایی می داد . مترسک قصه ما در آنجا تنها یک دوست داشت که گاهی به او سر می زد و حالی از او می پرسید . دوست او گنجشک بود.

چند سال پیش کشاورزی به آنجا آمد و آن مترسک را ساخت و در مزرعه خود گذاشت. یک سال خشکسالی بدی شد و کشاورز مجبور به ترک آنجا شد . اما مترسک ما آنجا ماند.

این مترسک تنها ، آرزویی داشت ...! آرزویی بزرگ ...!

آرزوی او دیدن خورشید بود . به خاطر اینکه پشتش به خورشید بود، تابحال خورشید را ندیده بود ولی گنجشک از زیبایی های خورشید برای او گفته بود .

یک روز مترسک به گنجشک گفت: : خورشید کجاست؟

گنجشک گفت : درست پشت سر تو ...!

مترسک گفت : خورشید همیشه هست؟

گنجشک گفت : بله همیشه هست ، بجز شب ها که جای خود را به ماه می دهد.

مترسک گفت : ایکاش من می توانستم خورشی را ببینم ، حتی برای یک بار ...

گنجشک گفت : اگر بخواهی می توانی ...

مترسک گفت : امکان ندارد ... من که پا ندارم تا بتوانم بچرخم.

گنجشک گفت : هر گاه که باران می بارد خاک خیس می شود و آنگاه تو باید سعی کنی خود را تکان بدهی و هر بار کمی به سمت خورشید بچرخی .

مترسک گفت : راست می گویی!

گنجشک گفت : کار سختی است اما باید یادت باشد در سخت ترین شرایط از خدا کمک بخواه و نا امید نشو ... گنجشک رفت و مترسک به فکر فرو رفت. او تصمیم خود را گرفت و منتظر باران ماند .

چهار روز بعد باران آمد و زمین مرطوب شد . اکنون موقع مناسب فرا رسیده است . مترسک به هر زحمتی بود خود را تکان داد اما کافی نبود. روزها و ماه ها آمدند و رفتند و در روز های بارانی مترسک از روی شوق کمی خود را می چرخاند... اما باز هم کافی نبود.

یک روز مترسک گنجشک را دید و گنجشک احوال مترسک را جویا شد ، مترسک در باره کارش به او گفت : سخت است ولی به لذتش می ارزد.مترسک خوشحال بود . هر روز را به امیدی که می تواند روزی خورشید را ببیند به شب می رساند.

همه چیز خوب پیش می رفت . اما...

بعد از چند روز ابرهای سیاه رفتند و تا مدت ها روی آن تپه باران نبارید و هیچ لکه ابری در آسمان دیده نمی شد.

اما مترسک همچنان امید داشت. از آن تپه سر سبز چیزی جز یک بیابان خشک نماند . خورشیدی که او انتظارش را می کشید اکنون بی رحمانه می تابید.مترسک خسته بود ....

بعد از مدتها گنجشک به دیدار دوست قدیمی خود آمد . مترسک به گنجشک گفت : تو به من گفتی کار سختی نیست. من آن را انجام دادم و در سختی ها ناامید نشدم. پس چرا اینگونه شد ؟ چرا دیگر باران نمی آید؟

گنجشک چیزی برای گفتن نداشت ... بدون کلامی پر زد و رفت . از آن دیدار چند روزی نگذشته بود که...

قطره ای روی کلاه مترسک چکید ... کم کم تعداد قره ها زیاد شد و باران زیبایی شکل گرفت. اما این بار باران شدید تر بود. باد های تندی آمد و باران به توفان تبدیل شد.... توفان تمام شد و مترسک چشمانش را باز کرد..

این چیست ...؟ خدای من چه زیباست ...؟ چه نورانی و روشن است. این ... این خورشید است ؟!

و مترسک خورشید را دید اما...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:27  توسط رسول  |