توصیه هایی در مورد ماه رمضان

امروز یه ایمیل گرفتم توش یه مطلب قشنگ بود گفتم حیفه اینجا نزارمش. دست اونی که اینو نوشته درد نکنه


ماه رمضان نزدیک است ... همین روزهاست که خودمان را به سحری و افطاری های جورواجور سوق دهیم. ماه حلیم بوقلمون، ماه غل غل کردن دیگ آش رشته جلوی دکان خیاطی، کلید سازی و حتی نمایشگاه اتومبیل، ماه غلبه زولبیا بامیه بر قند، ماه انتظار خالصانه برای شنیدن صدای دلنشین و روح افزای اذان(ترجیحا مغرب)، ماه سریال‌های بندتنبانی، ماه سینه خیز کنار رفتن از سر سفره منهدم شده. خب دیگه بسه. حالا که کاملا در فضا قرار گرفتید به توصیه‌هایی در باب روزه داری در این ماه خدا توجه کنید. دقت داشته باشید که ساعت حدود یک ربع به 9 شب تازه افطار می‌شود. بنابراین اصلا زمان زیادی در اختیار ندارید و هر ثانیه‌اش طلاست.

  دقت کنید که حتما هم حلیم بخورید هم آش رشته. این دو اصلا با هم نمی‌سازند و واکنش‌های عجیبی می‌دهند اما بعد از ماه رمضان اینها همه‌اش برایتان خاطره می‌شود.

  با توجه به تاکید همیشگی متخصصان تغذیه به صرف وعده غذایی صبحانه، حتما افطار را با صبحانه شروع کنید. نان و پنیر و کره و مربا و عسل و حلیم و البته تخم مرغ عسلی که همه اینها را بشوید و ببرد پایین. بعد بروید سراغ ناهار و در پایان هم برای شام یک چیز سبک در نظر بگیرید. مثلا همان آش رشته با هفت، هشت عدد کتلت کفایت می‌کند.

  اگر روزه نیستید سعی کنید نزدیک افطار از همان ساندویچی که ظهر یواشکی در کیسه مشکی ازش ساندویچ خریده بودید، حلیم یا آش تهیه نکنید. جهت حفظ شخصیت خودتان می‌گوییم، وگرنه که خب بکنید.

  خوشا به سعادت آنهایی که سر ظهر بعد از خوردن یک پرس قورمه سبزی ناگهان می‌گویند: "اِوا من که روزه بودم" و چون حواسشان نبوده روزه‌شان هم باطل نمی‌شود. برای ما حتی در حد یک تکه ته دیگ هم تا به حال پیش نیامده. (این البته توصیه نبود، دلنوشته بود)

  موقع خواب ظرف زولبیا بامیه را بگذارید بالای سرتان. همین که از این دنده به آن دنده می‌شوید یکی، دوتا بگذارید گوشه لپتان و آرام میک بزنید.

  در فاصله چند ساعت تا افطار چندین بار بروید سر یخچال، یک دستتان را روی شکمتان بگذارید، با دست دیگر در یخچال را نگه دارید و به محتویات داخل آن خیره شوید. با خودتان بگویید" تا چند ساعت دیگه همه اینارو می‌خورم" شاید هم حواستان نبود و یک چیزی انداختید بالا. خدا را چه دیدید، شانس است دیگر.

  خواب سحر بسیار مهم است اما وعده سحری مهمتر است. کورمال کورمال خودتان را سر سفره برسانید. استرس این لحظات کشنده است چون هر لحظه امکان دارد اذان را بگویند. برای سرعت بخشیدن به کار از هر دو دست خود استفاده کنید. اگر احیانا به دلیل خواب آلودگی بعدا متوجه شدید تا دو دقیقه بعد از اذان هم مشغول خوردن بوده اید، از آن طرف دو دقیقه دیرتر افطار کنید.

  سحر بی‌خودی تلویزیون را روشن نکنید. اگر می‌خواهید با مناجات‌های فرزاد جمشیدی حالی به حالی شوید او دیگر آنجا نیست. به قول معروف آن مجری را لولو برد. همان مجری برنامه "ماه خدا" در سحرگاه ماه مبارک رمضان که بنا به اتفاقاتی که لابد می دانید و شنیده اید یک زمانی خبرساز شد و مع الاسف امسال این برنامه با حضور آنچنانی ایشان اجرا نمی شود ...


• پی نوشت: اینها که از نظر مبارک گذراندید برداشتی بود از نوشته امیر وفایی در روزنامه قانون، و چه بسیار تابلو بود چراکه همه اش طعنه ای بیش نبود و میشود گفت به در بگو دیوار تو بشنویی بود برای کسانیکه که خودشان و هیکل خوش تیپشان را بیشتر از روزه تحویل می گیرند و سعی می کنند آنقدرها هم بر خودشان سخت نگیرند که مبادا میزان اندامشان بهم بخورد ... اما خودمونیم از شوخی که بگذریم، ایکاش بتونیم این ماه، حداقل این یکماه رو بگونه ای سپری کنیم تا به هر شکل ممکن شایستگی اش را داشته باشیم که نزدیکی به خداوند شامل حالمان شود و در هر صورت از خزانه ی موهبت و الطاف بی کرانش بهره ببریم چون این ماه علاوه بر اینکه ماه غبارروبی دلهاست، ضیافت پر برکت و پر فضیلت خداست که تنها در این ماه بیشتر از همه وقت مهیاست.

ماه رمضان

سلام دوستان

 ماه رمضان هم اومد

ماه حیلی با صفایی هست. چه روزه بگیری و چه نگیری بازم از حال و هوای این ماه لذت میبرین

امیدوارم تک تک لحظاتتون خپش و خرم باشه.

التماس دعا

تبریک عید

سلام دوستان

عیدتون مبارک

امیدوارم سالی سرشار از خوشی و شادکامی داشته باشین. امروز بعد چند وقت (بیش از 1 سال) دارم مطلب آپ میکنم.

این میون از دوستان عزیزی که زحمت کشیدن و با لطف کردن و با پیشنهادات و انتقادات و نظرات خوبشون من رو شرمنده کردن کمال تشکر رو دارم و معذرت میخوام که اینقدر دیر جواب دادم

با آرزوی خوشوقتی برای همه دوستان عزیز

کفر

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت..
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

http://up.vatandownload.com/viewer.php?file=emqwv4ih41i0rbkocynf.jpg"> src="http://up.vatandownload.com/images/emqwv4ih41i0rbkocynf_thumb.jpg" border="0" alt="emqwv4ih41i0rbkocynf.jpg" />

عابد و ابلیس

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!

عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...

عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!

خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...

باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!

عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!

باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!

ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ... 

یک داستان زیبا

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

 

مهمترین عضو بدن

وقتی بچه بودم، مادرم همیشه عادت داشت از من بپرسه که کدام عضو مهمترین عضو بدن است. در طول سالیان متمادی، جواب هایی می دادم و همیشه تصورم این بود که بالاخــره جـــواب صــحیح را پیدا می کنم.  

بزرگتر که شدم، به فکرم رسید که صدا برای ما انسان ها خیلی مهم است. پس در جواب مادرم گفتم: "مـامـان، فـکر می کنم گوش ها مهمترین عضو بدن هستند". اما مادرم گـفت: "نـه پـــسرم، اشتباه می کنی. خیلی آدما ناشنوا هستند. بازم برو فکر کن، بعدا" ازت می پرسم."   

چند سال گذشت و قبل از اینکه مادرم سوالش را تکرار کند، دوباره شروع کردم به فکر کردن و این طور نتیجه گیری کردم که بالاخره جواب صحیح را پیدا کردم. پس به مادرم گفتم: "مامان، بالاخره فهمیدم کدوم عضو مهمتره. چشم، چشم از همه اعضای بدن مهمتره."

مادرم نگاهی به من انداخت و گفت: "خیلی خوب داری همه چیز رو یاد می گیری، اما بازم جوابت صحیح نیست، چون خیلی آدما نابینا هستند. بازم برو فکر کن، بعدا" ازت می پرسم."

از قرار معلوم بازم اشتباه کرده بودم. اما دست از تلاشم برنداشتم، چون مادرم هر چند سال یکبار این سوال را از من می پرسید و هر بار که جواب می دادم، طبق معمول می گفت: "نه پسرم جوابت درست نیست، ولی خوشحالم. چون داری هر سال باهوش تر میشی."

تا اینکه سال قبل، پدربزرگم مرد و این مسئله ای بود که قلب همه ما را به درد آورد. همه داشتیم گریه می کردیم. حتی پدرم هم گریه می کرد. وقتی که می خواستیم برای آخرین بار پدربزرگ را ببینیم و با او خداحافظی کنیم، مادرم رو به من کرد و گفت: "عزیز دل من، هنوزم نفهمیدی که مهمترین عضو بدن کدومه؟"

از اینکه مادرم درست در چنین لحظه ای این سوال را از من پرسید سخت تعجب کرده بودم. همیشه فکر می کردم این یک بازی بین من و مادرم است. مادرم که تعجب را در صورت من دید، گفت: "این سوال خیلی مهمه. اگر به این سوال جواب بدی، اونوقت می فهمم که معنی واقعی زندگی رو فهمیدی."

"در این چند سال هر وقت ازت می پرسیدم مهمترین عضو بدن کدومه، هر بار بهت می گفتم که داری اشتباه می کنی و همیشه هم مثالی میزدم که بفهمی چرا جوابات اشتباهه. اما امروز همون روزیه که باید درس مهمی یاد بگیری."

بعد نگاهی به من انداخت. نگاهی که تنها در یک مادر دیده می شود. به چشمان خیس از اشکش نگاه کردم. مادرم گفت:"عزیز دلم، مهمترین عضو بدن، شانه های توست".

گیج و متحیر پرسیدم: "چرا، چون سر روی آن قرار دارد"؟ اما مادرم در جواب گفت:"نه برای اینکه وقتی دوست یا همسرت ناراحت است و گریه می کنه، سرش رو روی شونه های تو میذاره. عزیز دلم، هر کسی توی این دنیا به یک شونه نیاز داره که برخی مواقع سرش رو روی اون بذاره. فقط دعا می کنم تو هم دوست یا همسری داشته باشی که در هنگام نیاز سرت را روی شانه هایشان بگذاری و گریه کنی تا کمی تسلی پیدا کنی".

همانجا و همان لحظه بود که دریافتم مهمترین عضو بدن نه تنها خودپسند است، بلکه در برابر غم و اندوه سایرین خود را مسئول می داند و با آنها همدردی می کند!!

خوشا به حال کسانی که شانه ای برای گریستن دارند و بدا به حال کسانی که از این نعمت بی بهره هستند.

دست تقدیر

اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت  پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.
 
نجيب زاده گفت: " ميخواهم ازتو تشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد."

کشاورز اسکاتلندي گفت: " براي کاري که  انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد."

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد.
  
نجيب زاده پرسيد:" اين پسر شماست؟"

کشاورز با غرور جواب داد  ":بله"


نجیب زاده گفت:  من پيشنهادي دارم. اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم. اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد.فکر میکنید چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.
و
میدونید اسم پسر نجيب زاده  چه بود؟ وينستون چرچيل

زمستان است...

این ترانه یکی از ترانه های مورد علاقه منه که هم استاد شجریان و هم با صدای پروین اون رو زیبا خوندن. تقدیم به همه دوستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير مي فروش امشب
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم ديوانه سر گشته رنجور (منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور)
 منم ، دشنام پس آفرينش (در جلوه هاي آفرينش) ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، (يادگار)سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
(سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است)
هوا دلگير (تاريک) ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

داستانی بسیار زیبا

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كلید كرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .
لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون كسی كه اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

ایل غریب

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

از دکتر زهرا رهنورد

قطعا به حال این یکی که فرق میکنه !

یکی از اهالی بومی مکزیک  در ساحل قدم میزد و مدام خم میشد و چیزی را از زمین برمیداشت و به درون دریا پرتاب میکرد . وقتی به نزدیکش رسیدیم متوجه شدیم که او هر بار خم شدن یکی از ستاره های دریائی را که با امواج به ساحل رانده شده اند ،  از روی زمین برداشته و به  درون  دریا پرتاب میکند .

 کمی از کارش متحیر و سردرگم شدیم ، پرسییم : " میبخشید آقا ،  شما  اینجا  مشغول چه  کاری هستین ؟ "

پاسخ داد : " دارم ستاره های دریائی را دوباره به دریا برمیگردانم ، میبنید که امواج دراین وقت از سال خیلی آرام هستند و همین امر باعث رانده شدنشان به سمت ساحل میشه ، اگر من این ستاره ها رو بدریا برنگردونم ، همشون بخاطر کمبود اکسیژن تلف میشن "

 یکی از دوستانمان با تعجب گفت : " اما هزاران ستاره دریائی اینجا وجود دارند که الان وضعشون به همین منواله ، و مسلما شما وقتش رو پیدا نمیکنین که همشون رو برگردونین ،  تازه صدها ساحل دیگه هم در این کشوروجود داره که داره همین اتفاق درشون میفته !"

بعدش ادامه داد : "  فکر نمیکنین این کار شما فرقی به حال این موجودات نداره ؟ "

مرد بومی لبخند زنان و در حالی که خم شده بود یکی دیگه از ستاره ها رو برمیداشت و اونو به سمت دریا پرتاپ میکرد پاسخ داد :

" قطعا به حال این یکی که فرق میکنه ! "

دیدار با شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

 

گفتم : خسته ام

گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله *
"از رحمت خدا نا امید نشوید ."(زمر/53)

گفتم:انگار مرا فراموش كرده ای ؟

گفت: *فاذ كرونی اذكركم*
" مرا یاد كنید تا شما را یاد كنم."(بقرة/152)

گفتم: تا كی باید صبر كرد؟گفت:*وما یدریك لعل الساعة تكون قریبآ*
"تو چه می دانی ! شاید موعدش نزدیك باشد"(احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی ونزدیكیت برای من كوچك خیلی دوره! تا ان موقع چكار كنم؟گفت:*و اتبع  ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله*
" كارهایی را كه به گفتم انجام بده وصبر كن تا خدا خودش حكم كند.(یونس/109)

گفتم: تو خدایی وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم كوچك است...یك اشاره كنی تمامه!گفت"*عسی ان تحبوا شیئآ وهو شرّ لكم*
"شاید چیزی كه تو دوست داری به صلاحت نباشد!."(بقرة/216)

گفتم: انا عبدك الذلیل الضعیف...اصلآچطور دلت میاد؟گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحیم*
" خدا نسبت به همه ی مردم مهربان است"

گفتم: دلم گرفته گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا*
" (مردم به چی دلخوش كردن؟) باید به فضل ورحمت خدا شاد باشند)"(یونس/58)

گفتم: اصلآ  بی خیال! توكلت علی اللهگفت:* ان الله یحب المتوكلین*
"خدا آنهایی را كه توكل می كنند دوست دارد."(آل عمران /159)

گفتم: خییلی چاكریم ! ولی این بار  انگار گفتی ك حواست رو خوب جمع كن یادت باشه:گفت:* و من الناس  من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخرة*
" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می كنند. اگر خیری به آنها برسد امن آ رامش پیدا می كنند واگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان شوند رو گردان می شوند . به خودشان در دنیا وآخرت ضرر می رسانند."(حج/11)

گفتم:چقدر احساس تنهایی می كنم گفت:*فانی قریب*
" من كه نزدیكم"(بقره/186)

گفتم: تو همیشه نزدیكی من دورم كاش می شد به تو نزدیك شومگفت: واذكر ربك فی نفسك تضرعآ وخیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال *
"هر صبح وعصر پروردگارت را پیش خودت با تضرع و خوف و با صدای آهسته یاد كن"(اعراف/؟؟؟)

نا خواسته گفتم: الهی وربی من لی غیركگفت:* الیس الله بكاف عبده*
"خدا برای بنده اش كافیست"(زمر/؟؟)

گفتم در برابر این هنه مهربانیت چه كنم؟
گفت:*یا ایها الذین آمنوا اذكرو الله ذكرآ كثیرآ و سبحوه بكرة واصیلآ هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمومنین رحیمآ*
"ای مومنین! خدا را زیاد یاد كنید و صبح وشب تسبیحش كنید او كسی است كه خودش و فرشته هایش
برشما درود می فرستند تا شما را از تایكیها به سوی نور بیرون برند خدا نسبت به مومنین مهربان است."(احزاب/؟-؟)

گفتم:غیر از تو كسی را ندارم 

گفت: *نحن اقرب الیه من حبل الورید*
"از رگ گردن به انسان نزدیكترم."(ق/16)

گفتم: ...

گفت: ...