زخم های عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .ا
 مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
 مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....ا
 تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا
 تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا
 پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا
 خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا
 پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم , اینها خراش های عشق مادرم هستند ....ا
 

دلتنگی های من2 (21/8/85)

نمی دانم این قلم امروز چگونه می خواهد فریادهای دلم را بر پهنای کاغذ بیاورد.و نمی دانم چه خواهم نوشت. ولی می دانم که می خواهد تک تک تاپ تاپ های قلبم را معنی کند.

گوش کن ، می شنوی ؟ آری همین تاپ تاپ ها را می گویم. می دانی چه می گویند. می گویند تو را دوست میدارم. و نام تو را فریاد می زنند. نمی دانم چهگونه نام تو بر شریان های قلبم حک کردم. ولی بدان اگر روزی ، دیگر به یاد تو نباشم قلبم دیگر نخواهد تپید. می دانی برای چه؟ چون قلب برای تپیدن نیاز به قوت دارد و قوت قلب من با فریاد زدن نام تو بوجود می آید.

ای نازنینم !! تک تک لحظات عمرم را به یادت سپری خواهم کرد. و به یادت خواهم بود ، حتی اگر دست یافتن به تو یک امر محال شود.

نازنینم دوستت دارم !! می دانی چرا نمی گویم عاشقت هستم؟ زیرا عشق نوعی خود خواهی است و دوست داشتن از هر نوع عشقی پاک تر و سر تر است.

عاشق تمام تلاش خود را می کندتا به معشوقه اش برسد. و در این راه از هیچ کاری دست بردار نیست . اما وقتی شخصی دوست دار شخص دیگری باشدتمام تلاش خود را میکند که او خوشبخت شود، حتی اگر محبوب او دلداده کس دیگری شده باشد.

پس ای محبوبم از اعماق وجودم فریاد می زنم:

 

دوستت دارم

 

دلتنگی های من1 (17/8/85)

باز هم دلتنگم . و باز هم می گریم و می نویسم و قطرات اشک را که بر پهنای کاغذ می افتد را می نگرم اما باز هم  بر روی آنها می نویسم که دوستت دارم

در این غربت و دلتنگی فقط یاد توست که من را امیدورا نگه می دارد. و چون امیدوارم به این نکته پی می برم که زنده ام.

ای خدای زیبایی های و ای یاور بی کسان و ای امید امیدواران ، این امید را از من مگیر که چون نا امید شوم زنده نیستم. امیدی که برایش هر لحظه نفس می کشم و در غمش می گریم.

نازنینم، چگونه بگویم که نفس هایم هم برای توست. این سطر ها را می نویسم که شاید روزی برسد به دست تو. کاش روزی برسد و باز هم صدای زیبای تو را بشنوم که می گویی سلام!! روز ها را به این امید در کنار تلفن می نشینم و به آنها پاسخ می دهم که شاید روزی برسد و آن طرف خط تو بگویی سلام!!

ای باد صبا تو را مأمور می کنم که پیغام من را به او برسانی . پس گوشهایت را نزدیک بیاور و خوب گوش کن :

محبوبم تورا دوست می دارم و به امید دیدن روی زیبای تو زنده ام.

نامه ای به پدر...

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

من پذيرفتم ...

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

 پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

 اين دل درد اشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب ديدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را

تلخي برخورد هاي سرد را....

این روزها...

اين روزها حال و هواي ديگري دارم
از زندگي برداشتهاي بهتري دارم

در اين كه بهتر مي شوم شكي نكن…هر چند
يك مرد غير عادي ام : جن و پري دارم !

من دكترم يا شاعرم …چيز مهمي نيست
تو فرض كن در كوچه تان آهنگري دارم !

صد سال پيش از اين تو در اين كوچه رقصيدي
امروز من آهنگ رقص بندري دارم

دار و ندارم اين دو خط شعر است… مي بيني ؟!
اما به نرخ روز چشمت را خريدارم !

ديروز دزديدم سرم را … جراتم كم بود !
امروز اما جراتِ كلّه خَري دارم !

من با خدا مشكل ندارم… اينكه مي سوزم 
مجرم تويي ! … توي جهنم دلبري دارم !

ديگر دم از تلخي نزن ، شيرين زباني كن !
گفتم كه من برنامه هاي بهتري دارم

عزیز!!!

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز! ! !

دیدنِ گریه ء تمساح محال است  عزیز! ! !

تاشما خانه ء تان سمتِ شمالِ دهِ ماست

قبله ء دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز! ! !

پنجره بینِ من و توست مرا بوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ! !

ماهِ من عکس تو درچشمه گِل آلوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! ! !

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطوریِ تو رو به زوال است عزیز! ! !

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکه برگردنم افتاده ، وَبال است عزیز

چارفصل است دلم منتظر ِ پاسخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز!!!

(محمد علي رضا زاده از فریدونکنار)

کاش

کاش مي شد هيچ کس تنها نبود ...
کاش مي شد ديدنت رويا نبود...
گفته بودي با تو ميمونم ولي ...
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود...
ساليان سال تنها مانده ام ...
شايد اين رفتن سزاي ما نبود...
من دعا کردم براي بازگشت

دستهاي تو ولي بالا نبود...
بازهم گفتي که فردا مي رسي !
کاش روز ديدنت فردا نبود........................

می نویسم برای تو...

می نویسم برای تو...

مي نويسم از اعماق قلبم ،که هر آنچه از دل برايد لاجرم بر دل نشيند.
مي نويسم براي تو ، توئي که شوق ديدارت را حتي به قيمت تمام زندگي خواهم خريد. و تو خود مي داني که چه سخت است براي من حتي يک لحظه بي يا تو.
نمي دانم چرا هر گاه تو را مي بينم دل کندن از تو برايم سخت تر مي شود. و اين بدان حد گشته است که بعد از خدا حافظي از تو احساس کردم که فلج شده ام و نميتوانم قدمي به اختيار بردارم.و چه سنگدل بود راننده اي که من را هر لحظه از تو دورتر و دورتر مي کرد و به جايي برد کيلومتر ها دورتر .

بردم به غربت ، به شهر برفي              شهري که با من ، نداره حرفي
آهاي پرنده آوازم بده                        بال و پرم باش، پروازم بده
من رو برگردون به سمت خورشيد         مي خوام نمي رم تو فصل تبعيد

و اکنون روزها را مي شمارم تا مگر برسد وعده ديدار.و باز هم کبوتر دلم را پرواز دهم در آسمان نگاهت ، و چشمانم را به خاک قدومت سرمه کنم.
آه اي نازنينم اي که نفسهايم براي توست.اي کسي که من را در رود صفا و آبراه وفا سيراب کردي.با آنکه فريادم به آنجا نمي رسد، باز هم از اعماق وجودم فرياد مي زنم:


دوستت دارم.
              دوستت دارم.
                            دوستت دارم.
...

...

در شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت

در اين کوه رودي است به نام صفا

در اين رود آبراهي ميرود به نام وفا

سر انجام اين آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع

بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست

و

دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد

اما انسان پا برهنه و عريان ميدود

بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي

مريخ را شناخته است اما هنوز!


كوچه هاي دلش را نمي شناسد.