چند حرف زيبا

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد.
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه.
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني.
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي.
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

زندگي نوشيدن قهوه است

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.

نکته...

 البته ببحشی این قدر دردناک بود ولی
اميدورارم که ما نسبت به دنیای اطرافمان حساس باشیم و چشمانمان را به روی حقایق نبندیم.

خدايا اين پسربچه را از فقر نجات بده!

 
خدايا!
قول می دهم که هیچوقت غذایم را دور نریزم، هرچند که خوشمزه نباشد.
قول می دهم که هیچوقت غذایم را دور نریزم، هرچند که من سير باشم.

 
از خدا می خواهم که از اين پسربچه محافظت کند و او را از فقر و بدبختی نجات دهد.

یکی بود یکی نبود

زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه ي آرزوهاش پر کشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاهشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير غم دل تنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرف هاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالا ها سوار ابر ها بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونه اش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک او رو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنها يي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميان قفس وزيد
آسمون سرخ آبي شد سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد
چشماشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد

ولی افسوس...

يکي را دوست مي دارم

ولي افسوس او هرگز نمي داند

نگاهش مي کنم ، شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم.

ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند.

واي ...

به برگ گل نوشتم من ، که او را دوست مي دارم.

ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند.

کوچه...

سرآن كوچه خاموش غريبانه نشستم
راه آن كوچه به هرعاشق دلسوخته بستم
تن به ديوارفروكوفتم وسربشكستم
گفتم اخرتوبيايي توبيايي
يادم افتادبه پيوندگسسته
يادم افتادبه پيوند شكسته
يادم افتادبه ان روزجدايي
يادم افتاد كه دگرنميايي
پيش چشمم همه خاطره ها بال گشودند
يادم آمدشب مهتابي وگرم
دست دردست ازآن كوچه گذشتيم
يادم افتاد كه تو گفتي سرسكوي بنشينيم ونشستيم
دست دردست نهاديم ..........ديده بستيم
كوچه ازخاطره پرباد
بسته از وسوسه سرشاد
شهرازهمهمه پربود
توانگشت به انگشت من گره كردي وگفتي
گره اي را كه من امروز زدم كس نگشايد
هيچ وقتي ازاين پيش نيايد
برگي ازشاخه اي افتاد
مرغكي زمزمه سرداد
آشنايي ازآنكوچه گذركرد
به سرتا پاي تو نظر كرد
توپريشان شدي ولب بگزيدي
نرم چون سايه درآغوش من ازترس خنديدي
من صداي تپش قلب تو راخوب شنيدم
ترس را توي چشمان توديدم
ماه ريخت به راه من وتوگرده سيمان
مادوعاشق گنه كار
گاه بيداروگهي خواب گذشتيم
زيرباران ازان نقره مهتاب
نرمي چون آب گذشتيم
بازشدپنجره اي نرم كسي گفتاكه هستيد؟
گفت پيداست كه مستيد؟
مي گذشتيم وبه لبخندنداديم جوابي
بسته شدپنجره مانيزگذشتيم
سرآن سكوي معود
نشستيم ولب اززمزمه بستيم
راست مي گفت مردك عيار
راست مي گفت كه مستيم
آري اين كوچه همان است
همان عطر.همان آب .همان جوي .همان سنگ .
پنجره اماهنوزنگردگرفته
همان دست نخورده
مانده خاموش وفسوده
نكنديارومرد؟
سالهارفته ولي كوچه همان جاست هنوز
جاي پاي تو ازاين فاصله پيداست هنوز
گويي آن مردهم ازان پنجره پيداست هنوز
همه برجاست همه باقيست ولي
كوچه ديگر آن كوچه نيست
سالها رفته چوباد
پانزده بيست سي
من غريبانه نشستم يك عمر برسرآن كوچه تنگ
يكي انداخت برايم گل وآن ديگرسنگ
من نه ازسنگ رميدم نه ازگل خنديدم ونه ازسنگ زمان رنجيدم
نوجوان بودم وآن كوچه گذرگاهم بود
كوچه خاطرها.......زمزمه ها
كوچه ساكت ودلخواهم بود
ولي اكنون كزين كوچه برون ميايم بادلي سوخته وغرق به خون ميايم
كس ندانست و نداندكه چه آمدبه سرم
اين همه سال هم تونگرفتي خبرم
همگان پندارندمن دل ازكف داده راه گم كرده ورهگذرم
واي به حال دلم
سرآكوچه نشستم سي سال ولي امروز
غريب وطن خويشوم
توكجايي وبيايي وببيني كه هنوز
ره نشين سراين كوچه خاموش منم

عشق ممنوع

عشق ممنوع چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟

بگي :عشق ...

چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه...

 چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...

 چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...
ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع

جلسه محاكمه عشق...

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

روزي روزگاري درختي بود...

روزي روزگاري درختي بود...
و
او پسرک کوچولوئي را دوست مي داشت

پسرک هرروز مي آمد و برگهايش را جمع مي کرد و

از آنها تاج مي ساخت و شاه جنگل مي شد .
از تنه اش بالا مي رفت ، از شاخه هايش مي آويخت و تاب مي خورد
و سيب مي خورد .
باهمديگر قايم باشک بازي مي کردند ،
و پسرک هروقت خسته مي شد زير سايه اش مي خوابيد ، او درخت را دوست مي داشت

خيلي زياد

درخت خوشحال بود ...

اما زمان مي گذشت و پسرک بزرگ مي شد و درخت اغلب تنها بود .

تا يک روز پسرک نزد درخت امد ........

درخت گفت :(( بيا ، پسر از تنه ام بالا بيا و با شاخه هايم تاب بخور ، سيب بخور ، در سايه ام بازي کن و خوشحال باش.))

پسرک گفت :(( من ديگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن وبازي کردن کار من نيست .مي خواهم چيزي بخرم و سرگرمي داشته باشم .

من به پول احتيج دارم ، مي تواني کمي پول به من بدهي؟))

درخت گفت :((متأسفم من پولي ندارم ، من تنها برگ و سيب دارم . سيب هايم را به شهرببر و بفروش .آنوقت پول خواهي داشت و خوشحال خواهي شد .))

پسرک از درخت بالا رفت و سيب هايش را چيد و برداشت و رفت .

و درخت خوشحال بود ...

امّا پسرک ديگر تا مّدتها باز نگشت ......

و درخت غمگين بود ...

تا يک روز پسرک برگشت ، درخت از شادي تکاني خورد و

گفت:(( بيا پسر ، از تنه ام بالا بيا و با شاخه هايم تاب بخور و خوشحال باش ...))

پسرک گفت :(( آنقدر گرفتارم که فرصت رفتن از درخت را ندارم . زن و بچّه مي خواهم و به خانه احتياج دارم .مي تواني به من خانه اي بدهي؟))

درخت گفت:(( من خانه اي ندارم ، خانه ي من جنگل است ولي تو مي تواني شاخه هايم را ببري و براي خود خانه اي بسازي و خوشحال باشي .))

آنوقت پسرک شاخه هايش را بريد و برد تا براي خود خانه اي بسازد .

و درخت خوشحال بود ....

امّا پسرک ديگر تا مدّتها باز نگشت و وقتي بر گشت درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند امد .

با اينهمه به زحمت و زمزمه کنان گفت :(( بيا پسر ، بيا و بازي کن.))

پسرک گفت :(( ديگر آنقدر پير و افسرده شده ام که نمي توانم بازي کنم .قايقي مي خواهم که مرا از اينجا به جايي بسيار دور ببرد . مي تواني به من قايقي بدهي؟))

درخت گفت:(( تنه ام را قطع کن و براي خود قايقي بساز ، آنوقت مي تواني با قايقت از اينجا دور شوري و خوشحال باشي .

و درخت خوشحال بود ....

امّا نه به راستي

پس از زماني دراز پسرک بار ديگر بازگشت .

درخت گفت :(( پسر متأسفم ، متأسفم که چيزي ندارم به تو بدهم ...

ديگر سيبي برايم نمانده ))

پسرک گفت:(( دندانهاي من ديگر به درد سيب خوردن نمي خورد .))

درخت گفت:((شاخه اي ندارم که با آن تاب بخوري ...))

پسرک گفت:(( آنقدر پير شدم که نمي توانم با شاخه هايت تاب بخورم .))

درخت گفت:(( ديگر تنه اي ندارم که ازآن بالا بروي ...))

پسرک گفت:(( آنقدر خسته ام که نمي توانم بالا بروم .))

درخت آهي کشيد و گفت :(( افسوس ! اي کاش مي توانستم چيزي بتو بدهم .... امّا چيزي برايم نمانده است.من حالا يک کنده ي پيرم و بس . متأسفم!! ))

پسرک گفت:((من ديگر به چيزي زيادي احتياج ندارم ، بسيار خسته ام . فقط جايي براي نشستن و اسودن مي خواهم .همين.))

درخت گفت:(( بسيار خوب )) و تا جايي که مي توانست خود را بالا کشيد و گفت :(( يک کنده پير به درد نشستن و آسودن که مي خورد . بيا ، پسر، بيا بشين ، بشين و استراحت کن .))

پسر چنان کرد .

و درخت باز هم خوشحال بود....

توي زندگي اکثر ما يکي نقش درخت و يکي نقش

اون پسرک رو بازي مي کنه . و خوشا بحال کسي که نقش درخت رو بازي مي کنه

بي تو مهتاب !!!

بي تو مهتاب شبي بازازان كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
درنهان خانه يادم گل ياد تو درخشيد
عطر صد خاطره پيچيد
گل صد خاطره خنديد
يادم آمد كه شبي باز آزان كوچه گذشتيم
پر گشوديم ودر آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
يادم آمد كه تو گفتي از اين عشق حذر كن
لحضه اي چند بر ابن آب نظر كن
آب آئينه عشق گذران است
اي كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
تافراموش كني چندي بر اين آب نظر كن
به تو گفتم حذر ازعشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن
كوچه گذشتم !

چه دل است این دل من!!!

چه دل است این دل من!!! که زیک لرزش اشک به رخ رهگذری دل من می شکند.

چه کنم دلم از سنگ که نیست ، گریه در خلوت دل ننگ که نیست .

چه دل است این دل من!!! که ز تردی چو یکی ساقه ی تاک ، به شتابی که تگرگ

بشکند شاخه و از هم بدرد پیکر برگ یا به آسانی یک شاخه گل می شکند. چه کنم؟

چه دل است این دل من!!! هر کجا اشک یتیمی رنجور، می چکد برسر مژگان سیاه

دل من می شکند،چه کنم؟ دلم ازسنگ که نیست ، گریه درخلوت دل ننگ که نیست.

چه دل است این دل من!!! در مزاری که زنی گریه کند درعزای پسرش، یا یتیمی که

کند گریه درسوگ پدرش، جانم آید به خروش، گر ببینم پرخونین کبوترها را ، یا یکی

بچه گنجشک که بشکسته پرش دل من می شکند. چه کنم؟

چه دل است این دل من!!! دلم از ناله مرغ چمن می شکند ، زخیال غم مردم ، دل من

می شکند. چه کنم؟

دلم از سنگ که نیست ، گریه در خلوت دل ننگ که نیست ، دل من می شکند.

روزگاریست چه بد !

عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان .

روزگاریست چه بد !

که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و

آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن .

روزگاری که خوبترین و لطیف ترین

آهنگهای عاشقانه را کسانی ، کاملا

حرفه ای و عاشقانه می نوازند و

به تکرار هم می نوازند.

اما قلبهایشان تهی از هر شکلی از عشق است.

چه بسیار آدم نماهای ظاهر ساز،

که صداقت را پیشمرگ کارهایشان کرده اند.

همیشه شبه عشق در کنار عشق بوده است .

شبه صداقت در کنار صداقت.

اما هرگز از رونق بازار عشق و صداقت

چیزی کاسته نشده است.

پاکی را در وجود خود می یابم پس هست.

عشق را در وجود خود می یابم پس هست.

نمی خواهم بدانم دیگران چگونه اند ،

چون می دانم در وجود یک نفر احساسی جز

مادیات هم وجود دارد. احساسی ناخریدنی.

همین است بعد از خدا ، امید به زندگی من .

تو عاشق صادق باش و بمان .

دنیا را به حال خود بگذار .

عشق یعنی

عشق یعنی اولین گفتارما ............ عشق یعنی آخرین دیدارما

عشق یعنی لحظه واصل شدن ..... عشق یعنی ما ومن باطل شدن

عشق یعنی یک غزل یک شعرناب .. رستن وجستن از این دیرخواب

عشق یعنی حس خوب زندگی ...... راه سوی بندگی از بردگی

عشق یعنی گرمی یعنی آفتاب ..... در نظر نامردمان راه یک سراب

عشق یعنی تابش انوار حق .......... سوختن تا لحظه دیدار حق

عشق یعنی رویش آلاله ها ........... در دل جوش و خروش ناله ها

عشق یعنی شستوشوی واژه ها .. از ازل از گفتگوی واژه ها

عشق یعنی ناله مرغان حق .......... ره نمودن سوی بی پایان حق

عشق یعنی یک نیازبی نیاز ............عشق یعنی راه پر سوز و گداز

عشق یعنی برشدن ازهفت خوان .. ره سپردن تا اله انس وجان

عشق یعنی نیک سیرت داشتن ..... سیرتی بهتر ز صورت داشتن

عشق یعنی دل بریدن از دیار ..........همچو مجنون سوی لیلی بیقرار

عشق یعنی عاشق دلبر شدن ....... راه جستن ، در رهش پرپر شدن

عشق یعنی درک معنای وجود ........ در قیام و در رکوع و در سجود

عشق یعنی یک دل عاری زکین ........ درک حقانیت جاری زدین

عشق یعنی قلب صاف و زلال ......... فهم و ادراک معانی محال

عشق یعنی اصل هستی جهان ....... طی نمودن راه ملک و مکان

عشق یعنی مثنوی نا تمام .............. اولین شعرم که درک این کلام

عشق یعنی هرچه گویم کم است ..... واژه ای بی انتها و مبهم است.