شاپرکا...

ميدوني شاپرکا عاشق نورن؟

ميدوني شاپرکا براي نور سنگ صبورن؟

ميدوني که شاپرک هيچي به جز نور نميبينه؟

ميدوني گرماي نور بالاي رنگارنگشو هي ميسوزونه؟

ميدوني سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟

آره هرکسي ببينه با خودش ميگه شايد دارن ميجنگن

نه بابا فکر نکنم اينو ديگه همه ميدونن

رسم نوروشاپرک رو واسه همديگه ميخونن

چه با اون فانوسا وچراغ موشيهاي قديمي

چه با اين لامپهاي رنگارنگي که داري ميبيني

آخه اون دلش خيلي لطيف و پاک

واسه همينه که اسير خاکه

اون دلش مي خواد بره کنار خورشيد

ولي خب تو تاريکي چراغ و خورشيد نمي فهميد

توي تاريکي ميشينه تا يه ذره نور ببينه

اگه آتيشم ببينه ميره با عشق روي آتيشا ميشينه

ولي خب اين ديگه آخرين کمينه

آخه رسم عشق وعاشقي همش همينه

تو ميخواي پر بکشي به اوج بي نظيرترين نور زمونه

نميدوني که شايد يه اهرمن روي زمين پروبال نازتو کرده نشونه

عکس‌ خدا در اشک‌ عاشق‌

قطره‌ دلش‌دريا مي‌خواست. خيلي‌وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌تا دريا راهي‌ست‌ طولاني
. راهي‌ از رنج‌و عشق‌و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌دريا نيست.
قطره‌ عبور کرد و
گذشت. قطره‌پشت‌سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌شد و راه‌
افتاد. قطره‌از دست‌داد و به‌آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌از رنج‌و عشق‌و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌که‌خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌
را به‌دريا رساند. قطره‌طعم‌دريا را چشيد. طعم‌دريا شدن‌را. اما...
روزي‌
قطره‌ به‌خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌هست؟
خدا گفت
: هست.
قطره‌ گفت: پس‌من‌آن‌را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌را
.
خدا
قطره‌ را برداشت‌و در قلب‌آدم‌گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌است.
آدم‌
عاشق‌ بود. دنبال‌کلمه‌اي‌مي‌گشت‌تا عشق‌را توي‌آن‌بريزد. اما هيچ‌کلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌عشق‌را نداشت. آدم‌همه‌ عشقش‌را توي‌يک‌قطره‌ريخت. قطره‌از قلب‌ عاشق‌عبور کرد. و وقتي‌که‌قطره‌ از چشم‌عاشق‌چکيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون که‌عکس‌من‌در اشک‌عاشق‌ است.

محاکمه عشق

 جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
فراموشي يعني
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند همه
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

اجازه ...

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟

 

اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن

 

اسم منو عشق تورو توي کتابا بخونن

 

اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

 

پيش نگاه عاشقت چشمامو قربونيش کنم

 

اجازه مي دي تا ابد سر بزارم رو شونه هات

 

روزي هزارو صد دفعه بگم که مي ميرم برات

 

اجازه مي دي که بگم حرف عاشقانه هام تويي

 

دليل زنده بودنم درد ترانه هام تويي

 

اجازه  دارم به همه بگم که تو مال مني

 

 ستارها اينو ميگه که تو اقبال مني 

 

اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم

 

بگم مي خواهم بخاطرت سر به بيابون بذارم

 

اجازه تو دست تو اجازه من دست تو

 

خنده من خنده تو شکست من شکست تو 

 

آره عزيز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!

 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره


به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره


بياد و همراه خودش تو اين شباي بي کسي 


خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره


بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ

 

بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل


يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم


يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم


حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد


واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد

 

تومثل يك معجزه ي حقيقي


تو لحظه هاي بيم و نا اميدي


كه در غروب آخرين دقايق


از آسمون به داد من رسيدي


من آخرين اميد اين نگاهو


به لحظه ي اومدن تو بستم


بيا كه در نهايت صداقت

به انتظار ديدنت نشستم

چه سخت است...

چه سخت است عاشقت بودن ولي چيزي نگفتن
چه سخت است بودن و گويي نبودن
چه سخت است دوري من در کنارت
چه سخت است عشق در ياد تو بودن
نمي داني چه سخت است دست کشيدن
رفتن و تنها نشستن بي تو بودن
نميداني چه سخت است دوري من از نگاهت
از ان چشم سياهو ان نگاهه بي گناهت
نميداني چه سخت است سوختن در پيش چشمم
که ديدم سوختم در پاي عشقم
نميداني چه تلخ است دوري تو
 فقط رويا فقط خواب و خيالت
فقط گريه فقط اه تباهي
جدايي.غم.با مرگ نهاني
عزيزم زندگي سخت است دور از تو فقط با ياد تو
آينه در پيش چشمم هست تنها ياد تو
نميداني که اين دل پر ميکشد سويت
ولي راهي به قلبت نيست
نميدانم که ميداني به جز من کسي عاشق تر از من نيست؟؟؟

تقدیم به امام زمان(عج) "دستان تنها"

 آقا نگاهت جای آهو هاست می دانم دستان پاکت مثل من تنهاست می دانم آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد جای دل تو وسعت دریاست می دانم آقا اگر تو بر نمی گردی، دلیل آن در چشم های پر گناه ماست می دانم جای سر انگشتان پور نورت، در این ظلمت مانند رد باد بر شن هاست می دانم ای کاش برگردی که بعد از این همه دوری یک باره حس بودنت زیباست می دانم کی باز می گردی، برایم بودن با تو زیبا ترین آرامش دنیا ست می دانم تو باز می گردی. اگر امروز نه ، فردا

میلاد منجی عالم بشریت بر همگان مبارک باد

ملاقات با خدا

روزي پسر بچه اي تصميم گرفت به ملا قات خدا برود و چون مي دانست راه درازي در پيش دارد مقداري کلوچه و نوشيدني در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد هنوز راه درازي نرفته بود که در پارک چشمش به پيرزني افتاد که درروي صندلي نشسته بود و خيره به پرندگان نگاه مي کرد پسرک کنار پيرزن نشست و چمدانش را باز کرد مي خواست چيزي بنوشد که متوجه گرسنگي پير زن شد و کلوچه اي به او داد پيرزن با حس سر شار از قدر شناسي آن را گرفت و لبخندي نثار پسرک کرد لبخندش آن قدر زيبا بود که پسر ک خواست براي ديدن دوباره آن مقداري نوشيدني نيز به اوبدهد لبخند هاي پيرزن پسرک را غر ق در لذت کرد. آن دو تمام بعد از ظهر را به خوردن و نوشيدن گذراندند بي آن که کلمه اي بين آن ها رد و بدل شود با تاريک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا بر خاست اما هنوز چند قدمي پيش نر فته بود با سرعت به سوي پيرزن باز گشت و او را در آغوش کشيد و بارديگر نظاره گر عميق ترين لبخندپير زن شد
مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد علت شادي او را جويا شد پسرک نيز در پاسخ گفت من امروز با خدا ناهار خوردم وقبل از اين که مادر چيزي بگويد اضا فه کرد و لبخند او زيباترين لبخند ي بود که تا به حال ديده ام

پيرزن نيز سرشار از شادي و آرامش به خانه برگشت و در پاسخ به پسرش که از حالا ت عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم اوبسيار جوان تر از آن است که انتظار داشتم

افسوس

ترا ديري است من گم كرده ام افسوس

دگر در خواب هم رويت نمي بينم

 

خوشا بر تو كه بر آتش نظر دارم

من اينجا درپي يك شعله مي گردم

 

مرا حالي است اين دوران كه مي دانم

جنون با من مدارا مي كند هر شب

 

چنان جانم تهي گرديده از روحت

كه اين يخ كرده را مردار مي دانند

 

دلم فرياد مي خواهد ولي افسوس

تنم پژواك نجوا را نمي تابد

 

كجا دنبال مفهومي براي عشق گردم من

كه من اين واژه را املا نمي دانم

پس چرا عاشق نباشم

بوسه...

مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گرانترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد
مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولدش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدرخيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تاهر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند ميگويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود

 

نميخوام بگم ...

 نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

محبت

نام تو را آورده ام دارم عبادت مي کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي کنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي کنم
گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت مي کنم
رفتم کنار پنجره ديدم تورا با ...بگذريم
چيزي نديدم!اينچنين دارم رعايت مي کنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي کنم
تو التماسم مي کني جوري فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت مي کنم
گفتي محبت کن برو، باشد خداحافظ ولي
رفتم که تو باور کني دارم محبت مي کنم