او می آید..

او می آید اما نه بخاطر «وعجل فرجهم» گفتن های من تو

  

می آید  اما نه بخاطر گریه ها و اشکهای شور من و تو . . . 

اگر او می آید،نه برای  شوق های  پوشـالیـن من و تو 

                  و نه برای ذکـر های زبانی مان 

می آید از برای جهالت و حقـارت من وتو 

می آید از برای بت پرستی و سعـایت من وتو ! 

او می آید ازبرای . . . 

می آید تا به همه مان بگوید که 

همه منتظر بودیم،اما نه منتظر او 

همه عاشق بودیم، اما نه از برای او و آمـدن او ! 

می آید تا به راستــی بگوید،که عمری  

همه مان دروغ می گفتیـم   

 

                                              همـه ! 

التماس دعا

)با تشکر از دوستی که این متن رو برای من ارسال کردند(

بنده نوازی و بندگی

یکی از فقرای با ذوق شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید( یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان( با وجود غلام بودن) جامه های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت : خداوندا ، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر!

روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنجخانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند. تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر!

(با تشکر از دوست محترمی که این مطلب رو برام فرستاد)