کفر

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت..
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

زمستان است...

این ترانه یکی از ترانه های مورد علاقه منه که هم استاد شجریان و هم با صدای پروین اون رو زیبا خوندن. تقدیم به همه دوستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير مي فروش امشب
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم ديوانه سر گشته رنجور (منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور)
 منم ، دشنام پس آفرينش (در جلوه هاي آفرينش) ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، (يادگار)سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
(سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است)
هوا دلگير (تاريک) ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

ایل غریب

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

از دکتر زهرا رهنورد

خرولوژی...(شعری از آقای رفیع)

آدمی گاهی مواقع لحظه ای خر می شود

یک سر و گردن ز خر بلکه فراتر می شود

داستان " خر برفت و خر برفت..." مولوی

شاهدی بر این سخن از بعد دیگر می شود

هر کسی کو " کورکورانه" کند تقلید غیر

خر صفت از چشم کور ، از گوش هم کر می شود

یک خر دیگر بود انسان بی عشقی که پاش

در گل و لای خریت (!) ها فروتر می شود

" کل من لم یعشق الوجه الحسن " را گفته اند

شامل افراد ضد عشق دلبر می شود

خر شدن را صد مدل البته هست ، ای خر شناس

شعر ما دارد ولیکن رو به آخر می شود

فرق ماها با جناب خر فقط در فکر ماست

آدمی با عقل در سر ، بر خران سر می شود

بی تعارف ، هر که را عقلی نباشد توی سر

با هر آنچه چارپا ، یکدست و یکسر می شود

در خصوص عشق معشوق زمینی شایع است

هر که عاشق گرددش ، از عاقلان در می شود

هر که هم در گردد از مجموعه اهل خرد

او به نوع دیگری خر را مصور می شود

یک رفیق عاشقی میگفت روزی با حقیر

گر تو هم عاشق شوی ، جدا که محشر می شود

گفتمش : اول بگو با من چسان خر گشته ای ؟

( گر چه می دانستم از حرفم مکدر می شود )

گفت : ما را جلوه معشوق بر این کار داشت

جلوه ای کز تابشش قلبم مسخر می شود

گفتمش گر از " مسخر " ، حرف میم و سین فتد

بی غلط در وصف تو قافیه بهتر می شود

با تمام این تواصیفی که کرد ی ، ای عزیز

عشق در آیینه ات روزی مکرر می شود

خرولوژی...(شعری از آقای رفیع)

آدمی گاهی مواقع لحظه ای خر می شود

یک سر و گردن ز خر بلکه فراتر می شود

داستان " خر برفت و خر برفت..." مولوی

شاهدی بر این سخن از بعد دیگر می شود

هر کسی کو " کورکورانه" کند تقلید غیر

خر صفت از چشم کور ، از گوش هم کر می شود

یک خر دیگر بود انسان بی عشقی که پاش

در گل و لای خریت (!) ها فروتر می شود

" کل من لم یعشق الوجه الحسن " را گفته اند

شامل افراد ضد عشق دلبر می شود

خر شدن را صد مدل البته هست ، ای خر شناس

شعر ما دارد ولیکن رو به آخر می شود

فرق ماها با جناب خر فقط در فکر ماست

آدمی با عقل در سر ، بر خران سر می شود

بی تعارف ، هر که را عقلی نباشد توی سر

با هر آنچه چارپا ، یکدست و یکسر می شود

در خصوص عشق معشوق زمینی شایع است

هر که عاشق گرددش ، از عاقلان در می شود

هر که هم در گردد از مجموعه اهل خرد

او به نوع دیگری خر را مصور می شود

یک رفیق عاشقی میگفت روزی با حقیر

گر تو هم عاشق شوی ، جدا که محشر می شود

گفتمش : اول بگو با من چسان خر گشته ای ؟

( گر چه می دانستم از حرفم مکدر می شود )

گفت : ما را جلوه معشوق بر این کار داشت

جلوه ای کز تابشش قلبم مسخر می شود

گفتمش گر از " مسخر " ، حرف میم و سین فتد

بی غلط در وصف تو قافیه بهتر می شود

با تمام این تواصیفی که کرد ی ، ای عزیز

عشق در آیینه ات روزی مکرر می شود

یه شعر زیبا از مولانا

گفتا که کيست بر در؟ گفتم: کمين غلامت گفتا: چه کار داري؟ گفتم: مها سلامت
گفتا که: چند راني؟ گفتم: که تا بخواني گفتا که: چند جوشي؟ گفتم که: تا قيامت
دعوي عشق کردم سوگندها بخوردم کز عشق ياوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا: براي دعوي قاضي گواه خواهد گفتم: گواه اشکم زردي رخ علامت
گفتا: گواه جرحست تر دامنست چشمت گفتم: به فر عدلت عدلند و بي غرامت
گفتا: که بود همره؟ گفتم خيالت اي شه گفتا: که خواندت اينجا؟ گفتم که: بوي جامت
گفتا: چه عزم داري؟ گفتم وفا و ياري گفتا زمن چه خواهي؟ گفتم که لطف عامت
گفتا: کجاست خوشتر؟ گفتم: که قصر قيصر گفتا: چه ديدي آنجا؟ گفتم: که صد کرامت
گفتا: چرا خاليست؟ گفتم: ز بيم رهزن گفتا: که کيست رهزن؟ گفتم: که اين ملامت
گفتا: کجاست ايمن؟ گفتم که زهد و تقوي گفتا: که زهد چه بود؟ گفتم: رو سلامت
گفتا: کجاست ايمن؟ گفتم: به کوي عشقت گفتا: که چوني آنجا؟ گفتم: در استقامت
خامش که گر بگويم من نکته‌هاي او را از خويشتن برآيي ني در بود نه بامت

شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم(یه مطللب از آرشیو)

شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم

جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سماكردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فناكردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو رامعدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه بازي را رهاكردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه رابستم
وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخداكردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پاكردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد ورمال
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گداكردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل رياكردم

ندادم فرصت مردم فريبي برريا پوشان
نخواهم گفت آن كاري كه با اهل رياكردم

به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعاكردم

نكردم پشت سر بندگان لخت و عورايجاد
به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بودفاسد
نكردم خلق و عالم را بري از هر جفاكردم

به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سري داشت كو بر سر فكر استثمار, كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت ومكنت
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلاكردم

نه يك بي آبرويي را هزاران گنج بخشيدم
نه بر يک آبرومندي دو صد ظلم و جفا کردم

نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جاي آنكه مردم را گذارم در غم و ذلت
گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم

به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم

جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي ازتبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جاكردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهدشد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفاكردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحرليكن
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه هاكردم

سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خدايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم نمي دانم نميدانم

مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي
تو مسوولي خداوندا به اين اغاز وپايانم

من آن بازيچه اي هستم که مي رقصم به هر سازت
تو مي خندي از آن اول به اين چشمان گريانم

نه در مسجد نه ميخانه نه در ديري نه در کعبه
من آن بيدم که مي لرزم دگر بر مرگ و پايانم

خدايي نا خدايي هرچه هستي غافلي يارب
که من آن کشتي بشکسته اي در کام طوفانم
تويي قادر تويي مطلق نسوزان خشک وترباهم

رفتی ...!

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم

نميدانم چرا رفتي؟  نميدانم شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي٬نمي دانم كجا تا كي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد ٬كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

غریبه

من پذيرفتم ...

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

 پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

 اين دل درد اشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب ديدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را

تلخي برخورد هاي سرد را....

این روزها...

اين روزها حال و هواي ديگري دارم
از زندگي برداشتهاي بهتري دارم

در اين كه بهتر مي شوم شكي نكن…هر چند
يك مرد غير عادي ام : جن و پري دارم !

من دكترم يا شاعرم …چيز مهمي نيست
تو فرض كن در كوچه تان آهنگري دارم !

صد سال پيش از اين تو در اين كوچه رقصيدي
امروز من آهنگ رقص بندري دارم

دار و ندارم اين دو خط شعر است… مي بيني ؟!
اما به نرخ روز چشمت را خريدارم !

ديروز دزديدم سرم را … جراتم كم بود !
امروز اما جراتِ كلّه خَري دارم !

من با خدا مشكل ندارم… اينكه مي سوزم 
مجرم تويي ! … توي جهنم دلبري دارم !

ديگر دم از تلخي نزن ، شيرين زباني كن !
گفتم كه من برنامه هاي بهتري دارم

عزیز!!!

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز! ! !

دیدنِ گریه ء تمساح محال است  عزیز! ! !

تاشما خانه ء تان سمتِ شمالِ دهِ ماست

قبله ء دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز! ! !

پنجره بینِ من و توست مرا بوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ! !

ماهِ من عکس تو درچشمه گِل آلوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! ! !

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطوریِ تو رو به زوال است عزیز! ! !

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکه برگردنم افتاده ، وَبال است عزیز

چارفصل است دلم منتظر ِ پاسخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز!!!

(محمد علي رضا زاده از فریدونکنار)

کاش

کاش مي شد هيچ کس تنها نبود ...
کاش مي شد ديدنت رويا نبود...
گفته بودي با تو ميمونم ولي ...
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود...
ساليان سال تنها مانده ام ...
شايد اين رفتن سزاي ما نبود...
من دعا کردم براي بازگشت

دستهاي تو ولي بالا نبود...
بازهم گفتي که فردا مي رسي !
کاش روز ديدنت فردا نبود........................

...

در شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت

در اين کوه رودي است به نام صفا

در اين رود آبراهي ميرود به نام وفا

سر انجام اين آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع

بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست

و

دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد

اما انسان پا برهنه و عريان ميدود

بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي

مريخ را شناخته است اما هنوز!


كوچه هاي دلش را نمي شناسد.

روزگاریست عجیب..

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند 

 گرگ هائي که لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند 

 عشقها را همه با دور کمر ميسنجند

خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد 

 عشقهائي که سر پيچ خيابان برسد

وصیتنامه...

بعد مرگم نه به خود زحــمت بسيار دهيد           نه به من بر سـر گور و کفن آزاردهيد 

 نه پي گورکن و قاري وغسال رويـــد                 نه پي سنگ لحد پــول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگــم به کسي           کس بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوي را به فلان چشــم‌ چران       که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان ‌بـازي بود                  به فلان هوچي رند از پي گفتـار دهيد

 کله‌ام را که همه عمـــر پر از گچ بوده‌است         پاک تحويل علي اصغر گچکاردهيــد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سيـــاه         به فـــلان سنگ‌ تراش سر بازار دهيد

 چانه‌ام را به فلان زن که پي وراجي است           معده‌ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

شاپرکا...

ميدوني شاپرکا عاشق نورن؟

ميدوني شاپرکا براي نور سنگ صبورن؟

ميدوني که شاپرک هيچي به جز نور نميبينه؟

ميدوني گرماي نور بالاي رنگارنگشو هي ميسوزونه؟

ميدوني سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟

آره هرکسي ببينه با خودش ميگه شايد دارن ميجنگن

نه بابا فکر نکنم اينو ديگه همه ميدونن

رسم نوروشاپرک رو واسه همديگه ميخونن

چه با اون فانوسا وچراغ موشيهاي قديمي

چه با اين لامپهاي رنگارنگي که داري ميبيني

آخه اون دلش خيلي لطيف و پاک

واسه همينه که اسير خاکه

اون دلش مي خواد بره کنار خورشيد

ولي خب تو تاريکي چراغ و خورشيد نمي فهميد

توي تاريکي ميشينه تا يه ذره نور ببينه

اگه آتيشم ببينه ميره با عشق روي آتيشا ميشينه

ولي خب اين ديگه آخرين کمينه

آخه رسم عشق وعاشقي همش همينه

تو ميخواي پر بکشي به اوج بي نظيرترين نور زمونه

نميدوني که شايد يه اهرمن روي زمين پروبال نازتو کرده نشونه

اجازه ...

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟

 

اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن

 

اسم منو عشق تورو توي کتابا بخونن

 

اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

 

پيش نگاه عاشقت چشمامو قربونيش کنم

 

اجازه مي دي تا ابد سر بزارم رو شونه هات

 

روزي هزارو صد دفعه بگم که مي ميرم برات

 

اجازه مي دي که بگم حرف عاشقانه هام تويي

 

دليل زنده بودنم درد ترانه هام تويي

 

اجازه  دارم به همه بگم که تو مال مني

 

 ستارها اينو ميگه که تو اقبال مني 

 

اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم

 

بگم مي خواهم بخاطرت سر به بيابون بذارم

 

اجازه تو دست تو اجازه من دست تو

 

خنده من خنده تو شکست من شکست تو 

 

آره عزيز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!

 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره


به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره


بياد و همراه خودش تو اين شباي بي کسي 


خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره


بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ

 

بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل


يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم


يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم


حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد


واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد

 

تومثل يك معجزه ي حقيقي


تو لحظه هاي بيم و نا اميدي


كه در غروب آخرين دقايق


از آسمون به داد من رسيدي


من آخرين اميد اين نگاهو


به لحظه ي اومدن تو بستم


بيا كه در نهايت صداقت

به انتظار ديدنت نشستم

چه سخت است...

چه سخت است عاشقت بودن ولي چيزي نگفتن
چه سخت است بودن و گويي نبودن
چه سخت است دوري من در کنارت
چه سخت است عشق در ياد تو بودن
نمي داني چه سخت است دست کشيدن
رفتن و تنها نشستن بي تو بودن
نميداني چه سخت است دوري من از نگاهت
از ان چشم سياهو ان نگاهه بي گناهت
نميداني چه سخت است سوختن در پيش چشمم
که ديدم سوختم در پاي عشقم
نميداني چه تلخ است دوري تو
 فقط رويا فقط خواب و خيالت
فقط گريه فقط اه تباهي
جدايي.غم.با مرگ نهاني
عزيزم زندگي سخت است دور از تو فقط با ياد تو
آينه در پيش چشمم هست تنها ياد تو
نميداني که اين دل پر ميکشد سويت
ولي راهي به قلبت نيست
نميدانم که ميداني به جز من کسي عاشق تر از من نيست؟؟؟

افسوس

ترا ديري است من گم كرده ام افسوس

دگر در خواب هم رويت نمي بينم

 

خوشا بر تو كه بر آتش نظر دارم

من اينجا درپي يك شعله مي گردم

 

مرا حالي است اين دوران كه مي دانم

جنون با من مدارا مي كند هر شب

 

چنان جانم تهي گرديده از روحت

كه اين يخ كرده را مردار مي دانند

 

دلم فرياد مي خواهد ولي افسوس

تنم پژواك نجوا را نمي تابد

 

كجا دنبال مفهومي براي عشق گردم من

كه من اين واژه را املا نمي دانم

محبت

نام تو را آورده ام دارم عبادت مي کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي کنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي کنم
گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت مي کنم
رفتم کنار پنجره ديدم تورا با ...بگذريم
چيزي نديدم!اينچنين دارم رعايت مي کنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي کنم
تو التماسم مي کني جوري فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت مي کنم
گفتي محبت کن برو، باشد خداحافظ ولي
رفتم که تو باور کني دارم محبت مي کنم

....

واسه کي بگم تو باشي،خونه ي دلم سفيده

هر کجا هستي مهم نيست،توي قلب من اميده

 

هر کجا هست مهم نيست،دل من تنگ نگاته

خط به خط،لحظه به لحظه،دل عاشقم باهاته

 

راستي اون جايي که هستي،عاشقا ديوونه مي شن؟

مثل اين جا که من هستم،گداي بي خونه مي شن؟

 

کسي هست که با يه نامه رگ و ريشه هاش فنا شه؟

راستي مثل من کسي هست،يه شبه به پات فدا شه؟

افسوس

يکي را دوست ميدارم
يکي را دوست ميدارم  ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم  شايد
شايد  بخواند از نگاه من  که  او را  دوست ميدارم
ولي افسوس
او هرگز   نگاهم را نميخواند
به برگ گل  نوشتم من
به برگ گل  نوشتم من   که او را دوست ميدارم
ولي افسوس
ولي افسوس    او گل را به زلف  کودکي آويخت تا او را بخنداند
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
تو را من دوست ميدارم
ولي ناگه
ولي ناگه ز ابر تيره برقي جست و   روي ماه تابان را بپوشانيد

بوسه...

يک بوسه زلب هاي تو در خواب گرفتم

گويي که گل از چشمه ي مهتاب گرفتم

در برکه ي اشکم همه دم نقش تو ديدم

اين هديه ي خوبيست که از آب گرفتم

هرگز نتواني که زمن دور بماني

چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم

پناهم مي دهي امشب ؟...

سلام اي چشم باراني ! پناهم مي دهي امشب ؟

سوالم را که مي داني ! پناهم مي دهي امشب ؟

 

منم آن آشناي ساليان گريه و لبخند

و امشب رو به ويراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

 

ميان آب و گل رقصان ، ميان خار و گل خندان

در آن آغوش نوراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

 

دل و دين در کف يغما و من تنها و من تنها...

در اين هنگام رو حاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

 

به ظلمت رهسپار نور و از ميراث هستي دور

در آن اسرار پنهاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

 

رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن

رها از حد انساني ، پناهم مي دهي امشب ؟

 

نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمي محفل

تو از چشمم چه مي خواني ؟ پناهم مي دهي امشب ؟

 

و من با اشک مي شويم تمام شعرهايم را

پس از مصراع پاياني ، پناهم مي دهي امشب ؟؟؟...

بایدها بپرهیز چون خوشحالی تو در گرو انعطاف است

بنام حضرت دوست که هر چه داریم عنایت اوست.
 
 
 
 
 
 
آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟
سنگ خاراست یا که گلبرگی نحیف
اشکهایم تو می دانی که چیست ؟
می رود ارزان ز دستم اینچنین
دیدگانم سوی این دنیای پیر
آیا می دانی که در دنبال چیست ؟
دستهایم در لرزه و آشوب و شور
باز هم نمی دانی که در دستان کیست !!
گامهایم را نمی دانم چرا ؟
می فشارم روی این خاک سیاه
داد من در پرده ابهام من
آیا می دانی طنینش در کجاست ؟

اما می دانم که در آفاق دور
روزگارم غرق در جادو و سحر
شعله ای دارد فروزان در سپهر
شعله ای هم رنگ خون
حاصل افسون آن آفاق دور
سرنوشتی از دو رنگ است
هم سفید است هم سیاه
رنگ برف و رنگ خاک
اسم آن خاکستریست
رنگ بعد از آتش است
رنگ ابهام و سئوال
هم سفید است هم سیاه !!!

سقوطي پس از پرواز

شبي به گوشه ي خلوت خدا خدا كردم

ز روي صدق به دلخستگان دعا كردم

ز سينه آه كشيدم دلم آه شكست

در آن شكستگي دل چه گريه ها كردم

به شوق سجده فتادم به خاك گرم نياز

نمازهاي ز كف رفته را قضا كردم

در آن صفاي سحر با طواف كعبه ي عشق

ز مروه سعي پر از جذبه تا صفا كردم

چه حال رفت ندانم كه با عنايت اشك

به بحر رحت بي منتها شنا كردم

ز تن رها شدم و روح من صعود گرفت

به دل هواي ملاقات كبريا كردم

صداي بال ملايك نشست در گوشم

هماي عشق شدم سير در سما كردم

چكيد اشك خلوصم به بالهاي سپاس

چو با ملايكه پرواز تا خدا كردم

چه گويمت كه چه شد جذبه بود و رحمت دوست

به حيرتم كه كجا بودم و چها كردم

ز بخت بد پس از آن شب روا ن پاكم را

به دست نفس هوس آزما فنا كردم

 كنون سزاست بر احوال خود بگريم زار

از آنكه حال مناجات را رها كردم

هواي نفس ندانم چه كرد با دل من

كه خويش را ز شب عاشقان جدا كردم

خداي من همه دم باب رحمتت بازست

منم كه از تو جدا ماندم و خطا كردم

بهار عشق خزان شد چه بي خبر ماندم

گريخت فيض سحر اين خطا چرا كردم

رواست برق ندامت بسوزدم همه عمر

كه با اطاعت دل پشت بر خدا كردم
 

Image hosting by TinyPic

پنج پاره متن در بارهء عشق

عشق تو....
از رویدادهای تاریخی جهان است
. و جشنی است گلها را و علفها را
..... وحی و الهامی است که نازل می شود
..... یا نازل نمی شود
..... کودکی است که زاده می شود
..... یا زاده نمی شود
...... آذرخشی است که رخشان می شود
..... یا رخشان نمی شود
..... قرص ماهی است که به در می آید
..... یا به در نمی اید
از میان مژگان....
*
عشق تو ....
متنی به خط میخی است
.... متنی آشوری است
.... فنیقی است
.... سریانی است
.... فراعنه ای است
.... هندویی است
! متنی است که در هیچ کتابی به نوشتن در نیامده است
*
عشق تو ....
وقتی است میان صلح و جنگ
و هیچ جنگی
! بدتر از جنگ اعصاب نیست
*
عشق تو.....
سردابی جادویی دارد
که هزاران هزار در دارد
چون دری باز کنم
.... دری دیگر بسته شود
و چون بر لبانت بوسه زنم
از لبانم شهد فرو ریزد
..... و قند و عناب روان شود
و چون با تو ، ای بانوی من ، مغازله پیشه کنم
..... تازیان قصد هلاکم کنند
*
عشق تو .....
هزار پرسش طرح می کند
که هیچش در شعر پاسخ نیست

یکی بود یکی نبود

زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه ي آرزوهاش پر کشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاهشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير غم دل تنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرف هاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالا ها سوار ابر ها بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونه اش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک او رو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنها يي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميان قفس وزيد
آسمون سرخ آبي شد سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد
چشماشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد

ولی افسوس...

يکي را دوست مي دارم

ولي افسوس او هرگز نمي داند

نگاهش مي کنم ، شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم.

ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند.

واي ...

به برگ گل نوشتم من ، که او را دوست مي دارم.

ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند.

کوچه...

سرآن كوچه خاموش غريبانه نشستم
راه آن كوچه به هرعاشق دلسوخته بستم
تن به ديوارفروكوفتم وسربشكستم
گفتم اخرتوبيايي توبيايي
يادم افتادبه پيوندگسسته
يادم افتادبه پيوند شكسته
يادم افتادبه ان روزجدايي
يادم افتاد كه دگرنميايي
پيش چشمم همه خاطره ها بال گشودند
يادم آمدشب مهتابي وگرم
دست دردست ازآن كوچه گذشتيم
يادم افتاد كه تو گفتي سرسكوي بنشينيم ونشستيم
دست دردست نهاديم ..........ديده بستيم
كوچه ازخاطره پرباد
بسته از وسوسه سرشاد
شهرازهمهمه پربود
توانگشت به انگشت من گره كردي وگفتي
گره اي را كه من امروز زدم كس نگشايد
هيچ وقتي ازاين پيش نيايد
برگي ازشاخه اي افتاد
مرغكي زمزمه سرداد
آشنايي ازآنكوچه گذركرد
به سرتا پاي تو نظر كرد
توپريشان شدي ولب بگزيدي
نرم چون سايه درآغوش من ازترس خنديدي
من صداي تپش قلب تو راخوب شنيدم
ترس را توي چشمان توديدم
ماه ريخت به راه من وتوگرده سيمان
مادوعاشق گنه كار
گاه بيداروگهي خواب گذشتيم
زيرباران ازان نقره مهتاب
نرمي چون آب گذشتيم
بازشدپنجره اي نرم كسي گفتاكه هستيد؟
گفت پيداست كه مستيد؟
مي گذشتيم وبه لبخندنداديم جوابي
بسته شدپنجره مانيزگذشتيم
سرآن سكوي معود
نشستيم ولب اززمزمه بستيم
راست مي گفت مردك عيار
راست مي گفت كه مستيم
آري اين كوچه همان است
همان عطر.همان آب .همان جوي .همان سنگ .
پنجره اماهنوزنگردگرفته
همان دست نخورده
مانده خاموش وفسوده
نكنديارومرد؟
سالهارفته ولي كوچه همان جاست هنوز
جاي پاي تو ازاين فاصله پيداست هنوز
گويي آن مردهم ازان پنجره پيداست هنوز
همه برجاست همه باقيست ولي
كوچه ديگر آن كوچه نيست
سالها رفته چوباد
پانزده بيست سي
من غريبانه نشستم يك عمر برسرآن كوچه تنگ
يكي انداخت برايم گل وآن ديگرسنگ
من نه ازسنگ رميدم نه ازگل خنديدم ونه ازسنگ زمان رنجيدم
نوجوان بودم وآن كوچه گذرگاهم بود
كوچه خاطرها.......زمزمه ها
كوچه ساكت ودلخواهم بود
ولي اكنون كزين كوچه برون ميايم بادلي سوخته وغرق به خون ميايم
كس ندانست و نداندكه چه آمدبه سرم
اين همه سال هم تونگرفتي خبرم
همگان پندارندمن دل ازكف داده راه گم كرده ورهگذرم
واي به حال دلم
سرآكوچه نشستم سي سال ولي امروز
غريب وطن خويشوم
توكجايي وبيايي وببيني كه هنوز
ره نشين سراين كوچه خاموش منم

بي تو مهتاب !!!

بي تو مهتاب شبي بازازان كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
درنهان خانه يادم گل ياد تو درخشيد
عطر صد خاطره پيچيد
گل صد خاطره خنديد
يادم آمد كه شبي باز آزان كوچه گذشتيم
پر گشوديم ودر آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
يادم آمد كه تو گفتي از اين عشق حذر كن
لحضه اي چند بر ابن آب نظر كن
آب آئينه عشق گذران است
اي كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
تافراموش كني چندي بر اين آب نظر كن
به تو گفتم حذر ازعشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن
كوچه گذشتم !

عشق یعنی

عشق یعنی اولین گفتارما ............ عشق یعنی آخرین دیدارما

عشق یعنی لحظه واصل شدن ..... عشق یعنی ما ومن باطل شدن

عشق یعنی یک غزل یک شعرناب .. رستن وجستن از این دیرخواب

عشق یعنی حس خوب زندگی ...... راه سوی بندگی از بردگی

عشق یعنی گرمی یعنی آفتاب ..... در نظر نامردمان راه یک سراب

عشق یعنی تابش انوار حق .......... سوختن تا لحظه دیدار حق

عشق یعنی رویش آلاله ها ........... در دل جوش و خروش ناله ها

عشق یعنی شستوشوی واژه ها .. از ازل از گفتگوی واژه ها

عشق یعنی ناله مرغان حق .......... ره نمودن سوی بی پایان حق

عشق یعنی یک نیازبی نیاز ............عشق یعنی راه پر سوز و گداز

عشق یعنی برشدن ازهفت خوان .. ره سپردن تا اله انس وجان

عشق یعنی نیک سیرت داشتن ..... سیرتی بهتر ز صورت داشتن

عشق یعنی دل بریدن از دیار ..........همچو مجنون سوی لیلی بیقرار

عشق یعنی عاشق دلبر شدن ....... راه جستن ، در رهش پرپر شدن

عشق یعنی درک معنای وجود ........ در قیام و در رکوع و در سجود

عشق یعنی یک دل عاری زکین ........ درک حقانیت جاری زدین

عشق یعنی قلب صاف و زلال ......... فهم و ادراک معانی محال

عشق یعنی اصل هستی جهان ....... طی نمودن راه ملک و مکان

عشق یعنی مثنوی نا تمام .............. اولین شعرم که درک این کلام

عشق یعنی هرچه گویم کم است ..... واژه ای بی انتها و مبهم است.

هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود

آخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگها فقط تورو دارم
وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت : آخه این حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوان
سیلی زد به برگ و شاخه تابگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یک کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه از درخت وبیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد آخه این کار خدا بود
هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود

 

یه شعر جدید

من از قبیله زخم ، من از تبار کویرم

کجاست مسلخ عشقی ، که شاعرانه بمیرم

 

تو را قسم به کبوتر ، تو را قسم به سپیدی

بیا،بیا که من اینجاشکسته بال و اسیرم

 

بدون رویشت دستت،پر ازصداقت زخم است

دل همیشه رئوفم ، لب همیشه کویرم

 

قسم به وسعت چشمت، شبی که بی تو نباشم

دگر بها ندارد ، صفای نان و پنیرم

 

کسی برای من وتو سرود تازه نخوانده

تو از ترانه چه دوری ، من از پرنده چه دیرم

 

ممن اگه توتورو دودوباره ننننبينمت...

اگه يه وقت بغض مي کنم
گاهي تبسم مي کنم
مي خوام بگم عاشقتم
دست و پامو گم مي کنم
مي خوام بگم جون مني
آتيش به جونم مي گيره
ميخوام بگم دوستت دارم
اما ززبونم مي گيره
ممن اگه توتورو دودوباره ننننبينمت...
مي مي رم........
وقتي حرفامو مي خوردم
داشتم از عشقت مي مردم
وقتي لبهامو مي دوختم
توي آتيشت مي سوختم
ممن اگه توتورو دودوباره ننننبينمت...
مي مي رم........
وقتي بودم سرد و ساکت
داشت دلم مي شد هلاکت
فکر ميکردم تو تويي جفتم
سوختم و به تو نگفتم
خواستم از چشمات نيفتم
ممن اگه توتورو دودوباره ننننبينمت...
مي مي رم........

اما بازم نیومدی...

عاشقو مجنونت شدم ...نخونده مهمونت شدم ...کلي پريشونت شدم

اما بازم نيومدي

قهوه فنجونت شدم...شمعه تو شمعدونت شدم...خاک تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي
برف زمستونت شدم...رسوا و حيرونت شدم...چک چکه ناودنت شدم
اما بازم نيومدي
افتابو بارونت شدم...اشکايه غلتونت شدم...عطر گلابدونت شدم
اما بازم نيومدي
ماه تو ايوونت شدم...خرابو ويرونت شدم...گله گلستونت شدم
اما بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم...الوند و کارونت شدم...دشتايه ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم...نزديکتر از جونت شدم...رگت شدم ، خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادمو در بونت شدم...اسير زندونت شدم...گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدي
يجوري مديونت شدم...سنگ خيابونت شدم...راهي ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي اسونت شدم...تو دردا درمونت شدم...ناجي پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم...سارق ايمونت شدم...چشمايه گريونت شدم
اما بازم نيومدي
لبايه خندونت شدم...گشنه شدي نونت شدم...ابه فراوونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم...من ني چوپونت شدم...اب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدي
شعرايه ارزوت شدم...عمري غزل خونت شدم...تسليم قانونت شدم
اما بازم نيومدي
کشته مژگونت شدم...هلاک چشمونت شدم...رفتمو قربونت شدم
اما بازم نيومدي