افسوس
يکي را دوست ميدارم
يکي را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم شايد
شايد بخواند از نگاه من که او را دوست ميدارم
ولي افسوس
او هرگز نگاهم را نميخواند
به برگ گل نوشتم من
به برگ گل نوشتم من که او را دوست ميدارم
ولي افسوس
ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
تو را من دوست ميدارم
ولي ناگه
ولي ناگه ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد
يکي را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم شايد
شايد بخواند از نگاه من که او را دوست ميدارم
ولي افسوس
او هرگز نگاهم را نميخواند
به برگ گل نوشتم من
به برگ گل نوشتم من که او را دوست ميدارم
ولي افسوس
ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
تو را من دوست ميدارم
ولي ناگه
ولي ناگه ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 16:9 توسط رسول
|