دلتنگی های من(4)
روزها یکی یکی در پی هم می روند و عقربه های ساعت دیواری عمرمان با هر حرکت خود فریاد می زند یک ثانیه دیگر به مرگت نزدیک شدی.
عزیزم !تا به کِی باید شاهد حرکت این عقربه های سختگیر ساعت باشم ولی تو را در کنار خود نداشته باشم. مهربانم! نبودنت در کنارم بدان معنا نیست که تو را در کنار خود احساس نکنم بلکه گرمای وجودت را در کنار خود ندارم.
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت واکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
محبوبم ! تو را فریاد می زنم و تو را می خوانم که تویی تمام وجودم . نازنینم این را بدان تا آخرین لحظه عمرم به یادت هستم حتی اگر تو متعلق به من نباشی.
گفتم که کی ببخشی برجان ناتوانم گفت آن زمان که نَبوَد جان در میانه حایل
بهترینم! هر لحظه از خدا می خواهم که ای کاش تو در کنارم بودی و صدای زیبایت گوشهایم را نوازش می کرد. ایکاش می توانستم حرفهایت را با گوش جان نیوش کنم و چشمانم به رخسار گلگون و زیبای تو منور می شد. و لبانم بدون واهمه نامت را فریاد می زد
(نازم سیمای یار بی همتایم)
