دلتنگی های من(4)

روزها یکی یکی در پی هم می روند و عقربه های ساعت دیواری عمرمان با هر حرکت خود فریاد می زند یک ثانیه دیگر به مرگت نزدیک شدی.

عزیزم !تا به کِی باید شاهد حرکت این عقربه های سختگیر ساعت باشم ولی تو را در کنار خود نداشته باشم. مهربانم! نبودنت در کنارم بدان معنا نیست که تو را در کنار خود احساس نکنم بلکه گرمای وجودت را در کنار خود ندارم.

در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت              واکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل

محبوبم ! تو را فریاد می زنم و تو را می خوانم که تویی تمام وجودم . نازنینم این را بدان تا آخرین لحظه عمرم به یادت هستم حتی اگر تو متعلق به من نباشی.

گفتم که کی ببخشی برجان ناتوانم                       گفت آن زمان که نَبوَد جان در میانه حایل

بهترینم! هر لحظه از خدا می خواهم که ای کاش تو در کنارم بودی و صدای زیبایت گوشهایم را نوازش می کرد. ایکاش می توانستم حرفهایت را با گوش جان نیوش کنم و چشمانم به رخسار گلگون و زیبای تو منور می شد. و لبانم بدون واهمه نامت را فریاد می زد

 (نازم سیمای یار بی همتایم)

دلتگی های من 3

و باز هم می نویسم برایت. ای عزیزتر از جانم.

می لرزد اما نه دستانم بلکه قلبم. و این اشکانم است که میریزد و گونه هایم را آبیاری می کند. و احساس می کنم هر فشار انگشتم بر کلیدهای صفحه کلید نام زیبایت را فریاد میزند.

آه نمی دانی حتی نامت را بر سردر مدارس عشق می نویسند.و ای کاش می دانستند که رهگذری از کنار این مدارس خواهد گذشت و با دیدن نامت گریان می شود.

محبوبم دوست دارم بازهم مانند کودکیم  فریاد بزنم دوستت دارم. به یاد داری کودکی را؟! آن روزگاری را می گویم که بدون ترس و دلهره عشق هایمان را فریاد می زدیم و از لبانمان شعر هایی را می خواندیم که احساس می کردیم برای ما سروده شده است.به یاد داری هنگامی که در را به روی یکدیگر می گشودیم به هم چه می گفتیم.

نازنینم نمی دانی که از دوریت چگونه داغدارم و چگونه می نالم ، اما به مانند همیشه غم هایم را در پشت خنده های دروغینم و شوخی های تلخم مخفی می کنم که مبادا شعله های آتش درونم کسی را بسوزاند و یا باعث شود حس زشت خشم را در خود ببینم.

نازنینم این را بدان که هر قدمی بردارم پاهایم ، هرگاه گریه می کنم اشک هایم و هرگاه کاری می کنم تک تک اعضای بدنم نام تو را فریاد میزنند . می دانی چگونه؟!

 

« نازم سیمای  یار بی همتایم.»

قاعده سوم کاینات

شیوانا استاد معرفت از کوچه ای می گذشت.پسر جوانی را دید که روی تخته سنگی نشسته و غمگین وافسرده چوبی در دست گرفته و باخاک بازی می کند. کنارش نشست و دستی روی شانه های پسرک زد و گفت:" وقتی یک جوانغمگین است زمین و آسمان باید از خودخجالت بکشد!؟ همه دنیا و کاینات ماندگاری شان برای این است که کودکی دنیا بیاید وجوان شود و شور و شوق زندگی بیابد! چرا
اینقدر غمگینی!؟"
پسرک آهی کشید و درب منزلی را در انتهای کوچه نشان داد و گفت:" دختری را بسیار دوست داشتم! امروز سرراهش ایستادم و ازاو خواستم با من ازدواج کند. اما او هیچ نگفت. پشتش را به من کرد و درون خانه رفت ودر را محکم به رویم بست. من او را از هر چیزی در این دنیا بیشتر دوست می داشتم! اما امروز فهمیدم اشتباه می کردم!"
شیوانا با حیرت پرسید:"تو دو بار گفتی دوستش می داشتم! یعنی الآن دیگر دوستش نمی داری! چرا چنین اتفاقی افتاده است!؟"
پسرک اندکی سکوت کرد و ادامه داد:" او با اینکارش به من توهین کرد!؟ چگونه دوستش داشته باشم!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" تو راست نمی گویی واو را از هر چیزی در این دنیا بیشتر دوست نمی داشتی!! تو خودت را از همه بیشتر دوست داری و چون احساس می کنی این حرکت او باعث اهانت به دوست داشتنی ترین موجود زندگی ات یعنی خودت شده، امتیاز دوست داشتن را از اوگرفته ای!! اسم این دوست داشتن نیست! اسم این احساس خودخواهی است! چه کسی گفته است همه موجودات عالم که دوستشان داریم ، الزاما باید ما را دوست داشته باشند!!؟"
شیوانا از جا برخاست تا برود! پسرک با پوزخند به شیوانا گفت:" چه شد استاد!!؟ آیا زمین و آسمان دیگر نباید به خاطر اندوه و غم من ناراحت باشد و از خجالت بمیرد!؟؟"
شیوانا با لبخند گفت:" آن قاعده اول کاینات است. قاعده دوم کاینات این است که همه خودخواهان چه کودک باشند چه جوان و چه پیر محکوم به تنهایی و فنا هستند.کاینات به دنبال تکثیر و ماندگاری نسلی فاقد خودخواهی و خودپرستی است. نشستن من به خاطر قاعده اول بود و رفتنم به واسطه ترس از قاعده دوم است. "
پسرک آهی کشید و گفت: " بسیار خوب ! شاید حق با شما باشد!!؟ شاید این دختر حق داشته چنین برخوردی را با من داشته باشد؟! کسی چه می داند ! شاید رفتار من هم چندان مودبانه نبوده است!؟ حتی اگر در آینده این دختر بازهم عشق من را بر زمین زد آن را در وجود خودم پنهان می کنم و تا آخر
عمر دیگر با کسی در مورد آن صحبت نمی کنم. "
شیوانا که در حال دور شدن از پسرک بود سرجایش ایستاد. به سوی پسرک برگشت و دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت:" و قاعده ای است به نام قاعده سوم که کاینات تنها اسرارش را بر کسی آشکار می کند که عشق هایش را به هیچ قیمتی واگذار نکند و تا ابد آنها را تازه و زنده در وجود خود نگه
می دارد. از همراهی با تو افتخار می کنم."
می گویند آن پسر چند سال بعد یکی از محبوب ترین استادان معرفت در سرزمین شیوانا شد. نام این استاد "قاعده سوم" بود

تبریک

امام رضا آنگاه که آهوئي بي گناه بودم ضامنم شدي اکنون که گرگي خونخوار گشته ام شفيعم نمي گردي؟

ميلاد آقا امام رضا (ع) بر همگان مبارک باد.

سیب (حمید مصدق)

 
سیب
   
 تو به من خنديدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پی من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گامهای تو تکرار کنم

می دهد آزارم

و من انديشه کنان

غرق اين پندارم که چرا

خانه کوچک ما سيب نداشت  

غریبه

آخرین نقطه!...

هر بار که مرا میدید، ساعتها گریه می کرد! آخرین بار که به سراغم آمد، دیوانه وار می خندید! وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید، با طعنه گفت: تعجب مکن که چرا می خندم، من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم!...
تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره ی اشکی سرگردان، در گوشه ی چشمش لنگر انداخت؟ با طعنه گفنم: بنا بود گریه نکنی. پس این قطره ی اشک چیست؟! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟ این قطره، اشک نیست! نقطه است! می فهمی؟ نقطه، این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم، به عشق مردا، گذاشتم! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم!.. جز ... به یکپارچگیشان در  ...!

(کارو)

 

خدا را شکر...

* خدا رو شکرکه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم ، اين يعني او زنده و سالم در کنار من خوابيده است .

* خدا را شکر که فرزندم هميشه از شستن ظرفها شکايت مي کند، اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند .

*خدارا شکر که ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيکار نيستم .

*خدا را شکر که بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع کنم اين يعني در ميان دوستانم بوده ام .

*خدا را شکر لباسهايم کمي برايم تنگ شده اين يعني غذاي کافي براي خوردن دارم .

*خدا را شکر در پايان روز از خستگي از پاي مي افتم ، اين يعني توان سخت کار کردن دارم .

*خدا رو شکر در جايي دور جاي پارک پيدا کردم ، اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار در اختيار دارم .

* خدا را شکر سرو صداي همسايه رو مي شنوم اين يعني من توانايي شنيدن دارم .

*خدا را شکر گاهي اوقات بيمار مي شوم اين يعني به ياد مي آورم اکثر اوقات سالم هستم .

* خدا را شکر که بايد زمين بشويم و پنجره تميز کنم اين يعني من خانه و سرپناهي براي زندگي دارم .

* خدا را شکر که هر روز بايد از صداي زنگ بيدار شوم اين يعني من هنوز زنده ام .

*خدا را شکر خدارا شکر خدا را صد هزار مرتبه شکر .