و باز هم می نویسم برایت. ای عزیزتر از جانم.

می لرزد اما نه دستانم بلکه قلبم. و این اشکانم است که میریزد و گونه هایم را آبیاری می کند. و احساس می کنم هر فشار انگشتم بر کلیدهای صفحه کلید نام زیبایت را فریاد میزند.

آه نمی دانی حتی نامت را بر سردر مدارس عشق می نویسند.و ای کاش می دانستند که رهگذری از کنار این مدارس خواهد گذشت و با دیدن نامت گریان می شود.

محبوبم دوست دارم بازهم مانند کودکیم  فریاد بزنم دوستت دارم. به یاد داری کودکی را؟! آن روزگاری را می گویم که بدون ترس و دلهره عشق هایمان را فریاد می زدیم و از لبانمان شعر هایی را می خواندیم که احساس می کردیم برای ما سروده شده است.به یاد داری هنگامی که در را به روی یکدیگر می گشودیم به هم چه می گفتیم.

نازنینم نمی دانی که از دوریت چگونه داغدارم و چگونه می نالم ، اما به مانند همیشه غم هایم را در پشت خنده های دروغینم و شوخی های تلخم مخفی می کنم که مبادا شعله های آتش درونم کسی را بسوزاند و یا باعث شود حس زشت خشم را در خود ببینم.

نازنینم این را بدان که هر قدمی بردارم پاهایم ، هرگاه گریه می کنم اشک هایم و هرگاه کاری می کنم تک تک اعضای بدنم نام تو را فریاد میزنند . می دانی چگونه؟!

 

« نازم سیمای  یار بی همتایم.»