سال نو مبارک

امروز آخرین روز سال ۱۳۸۴ است

امیدوارم که سال آینده سالی همراه با خوشی و برکت برای همه شما عزیزان و خانوادهاتون باشه

و امیدوارم که در سال آینده بازم بتونم در خدمتتون باشم.

تا سال آینده خدانگهدار.

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

فلسفه هفت سين

 تقدس عدد هفت در نزد بسياري از ملل و اقوام بشري مورد توجه بوده است مانند: هفت آسمان ، هفت دريا، هفت شهر عشق ، هفت روز هفته و... اين عدد در باورهاي ديني و اعتقادات مذهبي نيز از قداست خاصي برخوردار است : هفت موضع نمازگزار، هفت تکبير در صفا و مروه ، هفت سلام قرآن ، هفت فرشته يا ملک موکل ، هفت موضوع قرآن (وعد، وعيد، وعظ، قصص ، امر، نهي و ادعيه) و... هفت سين سفره نوروز نيز از ديگر «هفت »هاي مورد توجه در فرهنگ و آداب و رسوم عيد نوروز است. در آذربايجان ساعاتي به تحويل سال نو مانده ، زنان و دختران خانواده با گستردن سفره اقدام به چيدن و تزيين سفره نوروزي يا سفره هفت سين مي کنند. اين سفره همان گونه که از نام آن پيداست با هفت سمبل نمادين که با حرف «س» شروع مي شوند به اضافه برخي نمادهاي ديگر چيده مي شود: سبزه ، به عنوان نشانه سرسبزي / سنبل ، نماد خوشبو بودن / سيب ، نشانه عشق و دلدادگي / سکه ، نماد برکت و دارندگي / سنجد، نشانه عشق و دلباختگي / سمنو، نشانه و نماد شيريني / سير، نماد تندرستي و سلامت / آب ، نشانه بي رنگي و حيات / ماهي زنده ، نماد شادابي و زندگي / آيينه ، نماد صداقت و يکرنگي / قرآن ، نماد دين باوري و خداجويي / شمع ، نماد نور و روشنايي / تخم مرغ ، تمثيلي از نطفه و باروري و....

يک سال گذشت ...

خداي من ، يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم خداي من ، هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم . خداي من ، يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهايم نميکني؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟ خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد. تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟ اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار . اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال . خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديري!

عجايب هفتگانه جهان


معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آن ها را جمع آوري کرد. با آنکه همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کليساي سن پيتر، ديوار بزرگ چين و.... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: "اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟" يکي از دانش اموزان دست خود را بالا برد.معلم پرسيد: "دخترم چرا چيزي ننوشتي؟" دخترک جواب داد: "عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم." معلم گفت:"بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو ، شايد بتوانم کمکت کنم." در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: " به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشيدن، ديدين، شنيدن،احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن. پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت. آري عجايب واقعي همين نعمت هايي هستند که ما آن ها را ساده و معمولي مي انگاريم.

در قصه ای قدیمی حکایت می کنند  که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور مردم  گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرارگرفتند..خداوند برآن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید.

تنبیهی سخت تر از آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری ، تنبیهی که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی ببیندش  یا بر آن واقف شود . پس خداوند دو کلمه ی « دوستت دارم » را از ذهن و قلب مردم پاک کرد  چنان که از روز ازل آن کلمات را نشنیده نه گفته و نه احساس کرده باشند .

ابتدا همه جیز عادی بود و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود . اما بلا کم کم رخ نمود. زمانی که مادری می خواست عشق خود را به بچه اش تقدیم کند ، هنگامی که دو دلداده  می خواستند  کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند ، آنگاه که انسانها ، دو همسایه ، دو برادر ، دو دوست در سینه چیزی صادقانه احساس می کردند و می خواستند آن را نثار دیگری کنند ، زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر آن کلامی که پاسخگوی همه این نیاز ها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شد. و بعد....

کم کم سینه ها سرد شد،روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد. دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت. آدمها در خود فسردند و در تنهایی وقفه از خو پرسیدند : چه شد که ما به اینجا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟ و اندوه امان شان را برید . خداوند دلش بر این قوم ، که مفلوک ترین قوم جهان شده بودند ، سوخت و کلمات « دوستت دارم » را به ذهن و قلب آنها باز گرداند...

خدا را شکر که ما هنوز می توانیم به یکدیگر بگوییم : « دوستت دارم!».

 

دوستت دارم به 12 زبان دنیا:

 

ارمنی  Sirom em kez

اسپانیایی Je quierehs

پرتقالی amo-te

فرانسهje t’aime

یونانیs’ayapa phila su

روسیya vas liubli

انگلیسی I LOVE YOU

ایتالیایی tiamo

آلمانی ich liebe dich

هندیmai tujhe pyaar kartha ho

سوئدیjag a iskan dig

فارسی doostat daram

 

 

یه شعر از برادرم اسماعیل...

شبحی چند است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

نمی دانم پس از مرگم....

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

سوتکی سازد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که یک ریز و پی در پی

دم گرم خوشش را سخت

در گلویم بنشاند

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد                       

                                                        شهيد دکترعلی شريعتی

داستان مترسک

یکی بود یکی نبود ... زیر گنبد کبود ، مترسکی بود که روی یک تپه سر سبز و زیبا زندگی می کرد. تپه ای زیبا و دل انگیز که چشم هر بیننده ای را خیره می کرد. هر روزی خورشید بر این تپه می تابید و فضای اون رو روشنایی می داد . مترسک قصه ما در آنجا تنها یک دوست داشت که گاهی به او سر می زد و حالی از او می پرسید . دوست او گنجشک بود.

چند سال پیش کشاورزی به آنجا آمد و آن مترسک را ساخت و در مزرعه خود گذاشت. یک سال خشکسالی بدی شد و کشاورز مجبور به ترک آنجا شد . اما مترسک ما آنجا ماند.

این مترسک تنها ، آرزویی داشت ...! آرزویی بزرگ ...!

آرزوی او دیدن خورشید بود . به خاطر اینکه پشتش به خورشید بود، تابحال خورشید را ندیده بود ولی گنجشک از زیبایی های خورشید برای او گفته بود .

یک روز مترسک به گنجشک گفت: : خورشید کجاست؟

گنجشک گفت : درست پشت سر تو ...!

مترسک گفت : خورشید همیشه هست؟

گنجشک گفت : بله همیشه هست ، بجز شب ها که جای خود را به ماه می دهد.

مترسک گفت : ایکاش من می توانستم خورشی را ببینم ، حتی برای یک بار ...

گنجشک گفت : اگر بخواهی می توانی ...

مترسک گفت : امکان ندارد ... من که پا ندارم تا بتوانم بچرخم.

گنجشک گفت : هر گاه که باران می بارد خاک خیس می شود و آنگاه تو باید سعی کنی خود را تکان بدهی و هر بار کمی به سمت خورشید بچرخی .

مترسک گفت : راست می گویی!

گنجشک گفت : کار سختی است اما باید یادت باشد در سخت ترین شرایط از خدا کمک بخواه و نا امید نشو ... گنجشک رفت و مترسک به فکر فرو رفت. او تصمیم خود را گرفت و منتظر باران ماند .

چهار روز بعد باران آمد و زمین مرطوب شد . اکنون موقع مناسب فرا رسیده است . مترسک به هر زحمتی بود خود را تکان داد اما کافی نبود. روزها و ماه ها آمدند و رفتند و در روز های بارانی مترسک از روی شوق کمی خود را می چرخاند... اما باز هم کافی نبود.

یک روز مترسک گنجشک را دید و گنجشک احوال مترسک را جویا شد ، مترسک در باره کارش به او گفت : سخت است ولی به لذتش می ارزد.مترسک خوشحال بود . هر روز را به امیدی که می تواند روزی خورشید را ببیند به شب می رساند.

همه چیز خوب پیش می رفت . اما...

بعد از چند روز ابرهای سیاه رفتند و تا مدت ها روی آن تپه باران نبارید و هیچ لکه ابری در آسمان دیده نمی شد.

اما مترسک همچنان امید داشت. از آن تپه سر سبز چیزی جز یک بیابان خشک نماند . خورشیدی که او انتظارش را می کشید اکنون بی رحمانه می تابید.مترسک خسته بود ....

بعد از مدتها گنجشک به دیدار دوست قدیمی خود آمد . مترسک به گنجشک گفت : تو به من گفتی کار سختی نیست. من آن را انجام دادم و در سختی ها ناامید نشدم. پس چرا اینگونه شد ؟ چرا دیگر باران نمی آید؟

گنجشک چیزی برای گفتن نداشت ... بدون کلامی پر زد و رفت . از آن دیدار چند روزی نگذشته بود که...

قطره ای روی کلاه مترسک چکید ... کم کم تعداد قره ها زیاد شد و باران زیبایی شکل گرفت. اما این بار باران شدید تر بود. باد های تندی آمد و باران به توفان تبدیل شد.... توفان تمام شد و مترسک چشمانش را باز کرد..

این چیست ...؟ خدای من چه زیباست ...؟ چه نورانی و روشن است. این ... این خورشید است ؟!

و مترسک خورشید را دید اما...

چندتا شعر ...

شبي پرسيدمش با بي قراري

به غير از من کسي را دوست داري

دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت

ميان گريه هايش گفت آري

به دل گفتم که يارم مهربان است

که اينگونه سراغ دلربان است

دلم آوازه دادش ناگهاني

رخش با من دلش با ديگران است

درخت غم در وجودم کرده ريشه

به درگاه خدا نالم هميشه

جوانان قدر يکديگر بدانيد

اجل سنگ است و آدم مثل شيشه

بهتر است‌ عشق‌ را به‌ خانه‌تان‌ دعوت‌ كنيد!

 

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

زن‌ گفت‌ : خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌ .

زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.

شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌.

سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند .

زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند .
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد .

داستان کوزه...

يک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، اين کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. موفقيت در رسيدن به هدفي که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم .» سقا پرسيد : « چه مي گويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟» کوزه گفت : « در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . چون شکافي که در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد. به خاطر ترک هاي (tarak) من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت : « از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته ، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را کمي شاد کرد. اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي کرد. چون ديد که باز هم نيمي از آب نشت کرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد . سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين کرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد.»

دسته گل

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت . زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست

هدیه...

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه ميدهم که از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر.من تو را به کسي هديه ميدهم که صداي تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم،در مهرباني،در دلتنگي ،در هزار همهمه ي دنيا يکه و تنها بشناسد.
من تو را سخاوتمندانه به به کسي هديه ميدهم که راز آفتابگردان وتمام سخاوتهاي عاشقانه اين دل معصوم را بداندوترنم دلپذير هر آهنگ،هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد.او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهدکه امروز هواي دلت آفتابي ست يا آن دلي که من برايش ميميرم سرد و باراني است.اي بهانه زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسي هديه ميدهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد
همان طور عاشق.....همان طور مبهوت...... با آن وقار بي مثال.آيا کسي پيدا خواهد شد؟؟؟....از من عاشقتر و از من براي تو مهربانتر!.!.!.تو را سخاوتمندانه و با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد
و او را که از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد.....

لیلی کیست؟

خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من ، ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي است ، خيالي‌ست خوش .
خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .
خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن .
شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست . و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود ، ليلي‌هاي ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي .
خدا گفت : ليلي زندگي‌ست . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .
مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد...

دل من فروشي است

دل من فروشي است. خريداري؟ حاضري بخري و چانه نزني؟ خدا اين دل را از آهن‌ربا ساخت. تو آنرا به هر صورت که مي خواهي درآور، خدا اين دل را از آهن‌ربا ساخت تا فقط يک عشق و يک معشوق را بسوي خود بخواند. دل من فروشي است. اما مفت نمي دهم و معامله ميکنم. نترس، در معامله بي انصافي نخواهم کرد.آيا هنوز هم صاحب دل خودت هستي؟ اگر هستي، آن را بده و اين را بگير و عزيز من باش.اما اول بگو: دلت را جاي ديگري نداده‌اي؟ من معامله نسيه نمي‌کنم.اگر دلت جاي ديگري است، بگو. من به تو اعتراضي نميکنم، فقط ميدانم که در اين صورت دل من ديگر هرگز به بازار فروش نخواهد آمد. دوباره به درون سينه‌ام خواهد لغزيد و آن قدر در آنجا خواهد ماند که خداوند آن راهمراه روح وجسم من به سوي خويش بخواند. آخر براي عشق‌هاي ما زندگي خيلي کوتاه است. در يک زندگي بيش از يک عشق واقعي نمي‌توان داشت.

دل مارا آفريده‌اند که يک بار دوست داشته باشد، يک بار هم بميرد

داستان عشق

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... .
روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛پس تما اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود!
آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني!
غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم!
پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست!
عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند.
از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
پيرمرد گفت:آري زمان؛چراکه تنها او قادر به عظمت عشق است!!!!!

با تشکر از همه شما عزیزانی که به این وبلاگ سر می زنین

از دوستانی که تازه به وبلاگ من سر می زنند خواهش می کنم به آرشیو هم نگاهی بیاندازن و اگه مطلبی به نظرشون خوب میومد بگن تا من بیارمشون به صفحه اصلی

نظر یادتون نره

خوشحال میشم

 

...

در راه رسيدن به تو گيرم که بميرم
اصلا به تو افتاده مسيرم که بميرم

يک قطره آبم من و از انديشه دريا
افتادم و بايد بپذيرم که بميرم

يا چشم بپوش از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم که بميرم

از گابريل گارسيا مارکز


دوستت دارم نه به خاطر شخصيتت؛ بلکه به خاطر شخصيتي که از بودن با تو بدست مي آورم

هر کسي لياقت اشک هاي تو را ندارد، کسي هم که دارد باعث گريستن تو نمي شود

اگر کسي آن طور که مي خواهي تو را دوست ندارد، دليل ندارد که اصلا تو را دوست نداشته باشد

دوست واقعي کسي است که در حالي که دست هاي تو را گرفته است، قلب تو را لمس کند

بدترين دلتنگي آن است که کنار کسي باشي ولي بداني که هرگز به او نخواهي رسيد

سعي کن هرگز لبخند از لبانت نرود، زيرا ممکن است کسي عاشق لبخند تو شود

ممکن است احساس کن که در تمام دنيا تنها هستي، ولي کسي هم هست که تو تمام دنياي اويي

هرگز وقتت را براي کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، تلف نکن

شايد خدا خواسته است که در زندگي، اول با افراد نامناسب آشنا شوي تا بعد که فرد مناسبي يافتي، قدرش را بداني

به چيزي که گذشت غم مخور و به چيزي که مي آيد لبخند بزن

هميشه کساني هستند که تو را مي آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن مگر به کساني که يکبار تو را آزرده اند

قبل از اينکه شخص ديگري را بشناسي و منتظر باشي تا او تو را بشناسد، خود را بشناس و بهتر کن

بيش از حد خود را در فشار مگذار، بهترين چيزها زماني اتفاق مي افتد که انتظارش را نداري

به دنبال‌ خدا

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا اندکی‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

روز قسمت

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

خدايا با من حرف بزن

کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد . سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد . کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت . ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد . کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد . کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي . بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .

توضیح

با تشکر از همه دوستانی که به وبلاگ من سر می زنن

می خواستم یه توضیحی در مورد مطلب پائین بدم

اونهم اینه که وقتی این وبلاگ رو دیدم اونقدر برام ناراحت کننده و غیرمترقبه بود که تصمیم گرفتم اون رو در وبلاگم قرار بدم تا بقیه شما هم از این مطلب با خبر بشین.

در پایان باز هم از http://medal-of-love.blogfa.com/ تشکر می کنم.

موفق باشین

 

هتک حرمت حرمين عسکرين

هتک حرمت حرمين عسکرين و حمله ددمنشانه به بارگاه ملکوتي امام هادي و امام حسن عسکري عليهما السلام که منجر به تخريب کامل گنبد نوراني و آسماني امام هادي (عليه السلام) گرديد را به محضر دل داغدار بقية الله الاعظم (عجل الله تعالي فرجه الشريف)، مقام عظماي ولابت حضرت آيت الله خامنه اي (مد ظله)، مراجع عظام تشيع و همه شيعيان و مسلمانان جهان تسليت عرض مي نمائيم. اينگونه حملات که به تحريک آمريکاي اشغالگر و صهيونيستهاي جنايتکار توسط سلفي هاي نادان صورت مي گيرد بار ديگر عمق دشمني جهانخواران را با مکتب مترقي و نوراني تشيع و ائمه اطهار (سلام الله عليهم اجمعين) روشن ساخت.
يك هفته عزاي عمومي در عراق؛
آيت‌الله سيستاني مردم را به تظاهرات فراخواند
 

در پي وقوع انفجار در حرم امام هادي (ع) در شهر سامرا عراق، آيت‌الله سيستاني برپايي تظاهراتي گسترده را در اعتراض به حمله خواستار شد. ابراهيم الجعفري، نخست وزير عراق نيز به سامرا رفته است و تدابير امنيتي شديدي در اين شهر برقرار شده است.
به گزارش الجزيره، در يك خبر فوري اعلام كرد: آيت‌الله سيستاني، مرجع عاليقدر شيعه طي پيامي برپايي يك تظاهرات گسترده را در محكوميت اين حمله به مرقد امام علي‌النقي (ع) خواستار شد.
آيت الله سيستاني همچنين به مناسبت حمله و انفجار برضد عتبات عاليات شهر مقدس سامرا يك هفته در عراق عزاي عمومي اعلام كرد.
يك مسوول در دفتر اين مرجع شيعي روز چهارشنبه در اظهاراتي خبري اضافه كرد: آيت الله سيستاني از عموم مردم عراق خواسته كه به روشهاي مسالمت آميز اعتراض خود را نسبت به اين عمل جنايتكارانه اعلام كنند.
اين منبع افزود: قرار است كه آيت الله سيستاني دراين رابطه به زودي بيانيه رسمي صادركند.

 

با تشکر از http://medal-of-love.blogfa.com/

در راه رسيدن به تو گيرم که بميرم
اصلا به تو افتاده مسيرم که بميرم

يک قطره آبم من و از انديشه دريا
افتادم و بايد بپذيرم که بميرم

يا چشم بپوش از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم که بميرم

عجب صبري خدا دارد

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه ي اوّل

که اوّل ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه ي زيبايي و زشتي

به روي يکديگر، ويرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان،ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او جاي خود بنشسته

و تاب تماشاي زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگر نه من به جاي او بودم

يک نفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد، عجب صبري خدا دارد

آیا می دانید...

Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible?   0


آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند

   

Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them?  0

آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند

  

Did you know that the three most difficult things to say are : 0 
 
I love you, Sorry and help me 
 


آيا ميدانستيد که  سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است  
دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن
 
ميباشد

 

Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?  0


آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند

  

Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?  0


آيا ميدانستيدکه کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند

  

Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?  0


و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند

 

Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?  0


آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد

 

 
 
Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?  0


و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است
 
 
 

Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?  0


آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد

 

Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be urprised by what you could do.0  

آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد  

 
 
 
But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold. 0 


اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت

  

Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court, send this to those who truly are your friends (including me if I am one). Also, do not feel bad if no one sends this back to you in the end, you'll find out that you'll get to keep the ball for other people want more ... 0


امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد