یه شعر از برادرم اسماعیل...
شبحی چند است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 1:32 توسط رسول
|