تا کی؟

 
 تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
 تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
 تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
 و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
 تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
 یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...
 تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟

 تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
 و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
 خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
 ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

راز شقایق

 
 

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت ، شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود

 اماطبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم ،بگيرند ريشه اش را 
و سوزانند ، شود مرهم براي دلبرش آندم ، شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را
رو به بالاها ، تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت ، اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

نامه ای برای خدا

 
 

 
 
 
 

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب..باد و بارانی بود اندرون دلم ...و صدای چند کلاغ و یرجیرک ...کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!یادم آمد ... آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،خدا خودش برمی دارد ... ! پرشدم از شوق برای نوشتن ...دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه و دستی بر روی کاغذ ! 

 نوشتم :
سلام ، محبوب من ... !

چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ... صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و نسیم را می وزانی بینشان ... آدم حالی به حالی می شود ! هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،دل آدم را اینطور ببرد !خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سرپنجه هایش ! تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،می آيی به پيشم !دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد ،رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف اگر تو نبودی  "تو" معنی نداشت ! تو تمام " توی" منی ... اگر می بينی چشمم به در می ما ند نه اينکه يادم رفته " تو" هستی ! که می دانم هستی در کنارم ...منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !و برود و بگوید کسی نیاید !
معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو" را با خود داشته که رهایش نکردم ! مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!! گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ... نکند يادت برود که سخت نيازمند توام ! من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی تو بايد مرا بارور کنی ! از تمام خواستن هايم ! تو خيلی خوبی !برای کسی که دوستت دارد و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...
مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟ چرا نشود ... راستی يادت نرود ! آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش خدا خودش ياد دارد کاش جوابش را بدهد ندهد هم می دانم که می خواند چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

 

من و دل عاشق شدیم

من و دل عاشق شدیم
من میگم که اون بره
اما دل حرفمو حاشا میکنه
من و دل عاشق شدیم
من میگم که اون نیاد
اما دل ، این پا و اون پا میکنه
من و دل عاشق شدیم
من نمیخوام ببینمش
اما چشمم با دلم ، تا میکنه
من و دل عاشق شدیم
من میگم آخرشه
بذاریم این عشق ما
یه عشق بی نشون بشه
اما دل بازم داره خودش رو رسوا میکنه
من و دل عاشق شدیم
من میگم تا اون باشه زندگیمون حروم میشه
دل من باز داره هی مغلطه بازی میکنه
من و دل عاشق شدیم
 من میگم ، اگه بره؟
آخ اگه یه روز بیاد ،دلم رو تنها بذاره؟
 اما باز دلم داره حرفامو حاشا میکنه
داره باز با خنده هاش، با شیطنت ، خودشو توی دلم جا میکنه

پنج پاره متن در بارهء عشق

عشق تو....
از رویدادهای تاریخی جهان است
. و جشنی است گلها را و علفها را
..... وحی و الهامی است که نازل می شود
..... یا نازل نمی شود
..... کودکی است که زاده می شود
..... یا زاده نمی شود
...... آذرخشی است که رخشان می شود
..... یا رخشان نمی شود
..... قرص ماهی است که به در می آید
..... یا به در نمی اید
از میان مژگان....
*
عشق تو ....
متنی به خط میخی است
.... متنی آشوری است
.... فنیقی است
.... سریانی است
.... فراعنه ای است
.... هندویی است
! متنی است که در هیچ کتابی به نوشتن در نیامده است
*
عشق تو ....
وقتی است میان صلح و جنگ
و هیچ جنگی
! بدتر از جنگ اعصاب نیست
*
عشق تو.....
سردابی جادویی دارد
که هزاران هزار در دارد
چون دری باز کنم
.... دری دیگر بسته شود
و چون بر لبانت بوسه زنم
از لبانم شهد فرو ریزد
..... و قند و عناب روان شود
و چون با تو ، ای بانوی من ، مغازله پیشه کنم
..... تازیان قصد هلاکم کنند
*
عشق تو .....
هزار پرسش طرح می کند
که هیچش در شعر پاسخ نیست

یه عکس

0

من به تو محتاجم

مثل همیشه با رفیق قدیمی که تنهایی نام دارد  نشسته ام و به تو می اندیشم . به تویی که محتاجم تا صدایم کنی .به تویی که این این زندگی سیاه رنگ و سیاه بخت رابه سفیدی پاکی آوردی.  
به تویی که زندگی ام را از منجلاب مرگ بیرون آوردی و طعم خوش عشق را چشاندی آری من به تو محتاجم به تویی که سرتاسر این زندگی را مدیون توام.
من به تو محتاجم به تویی که اگر اینک هستم برای وجود توست
 
  

0

 
  ای عزیز ترینم ای امید آخرینم من به تو محتاجم  چقدر ناله ی شبانه سر دهم٬ چقدر فریاد زنم که من به تو محتاجم این زندگی مرا عذاب میدهد ٬مرا بی تو در گرداب سختی ها غصه ها می اندازد  و من امید بی تو عشقم زیر این غم و غصه ها  مدفون می شوم.
 
 ای عزیز ترینم  من به تو محتاجم به تو به عشق ات  ....به نصیحت هایت ..... به خوبی هایت ....
 
آری من به تو محتاجم  
 
تا سفر به شهر آرزو ها کنم من به تو محتاجم تا بفهمم زندگی چیست ؟ عشق چیست ؟ محبت چیست ؟  من به  جزتو راهی ندارم
 
 ای عزیزم باز برگرد
 
 
 
 

0

 
 تا دوباره روزهای خوش زندگانی را آغاز کنیم تا دوباره معبودمان برایمان طلوعی عاشقانه سر دهد
 
باز برگرد چون من , امید به تو محتاجم به تویی که سرتاسر این  زندگی  ,این تار و پود تن , همه مدیون توان
  آری من به تو محتاجم .....؟
 
 
 

 
 
خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا٬ از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام ! آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش٬از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
 
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت٬در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست ٬دیگر دست محبتی در میان مردم نیست٬دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست٬ سفره ی دل مردم همش دروغ است ٬به ظاهر پاک و صادقانه است