عابد و ابلیس

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!

عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...

عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!

خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...

باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!

عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!

باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!

ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ... 

دست تقدیر

اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت  پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.
 
نجيب زاده گفت: " ميخواهم ازتو تشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد."

کشاورز اسکاتلندي گفت: " براي کاري که  انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد."

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد.
  
نجيب زاده پرسيد:" اين پسر شماست؟"

کشاورز با غرور جواب داد  ":بله"


نجیب زاده گفت:  من پيشنهادي دارم. اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم. اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد.فکر میکنید چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.
و
میدونید اسم پسر نجيب زاده  چه بود؟ وينستون چرچيل

داستانی بسیار زیبا

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كلید كرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .
لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون كسی كه اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

دیدار با شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

 

گفتم : خسته ام

گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله *
"از رحمت خدا نا امید نشوید ."(زمر/53)

گفتم:انگار مرا فراموش كرده ای ؟

گفت: *فاذ كرونی اذكركم*
" مرا یاد كنید تا شما را یاد كنم."(بقرة/152)

گفتم: تا كی باید صبر كرد؟گفت:*وما یدریك لعل الساعة تكون قریبآ*
"تو چه می دانی ! شاید موعدش نزدیك باشد"(احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی ونزدیكیت برای من كوچك خیلی دوره! تا ان موقع چكار كنم؟گفت:*و اتبع  ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله*
" كارهایی را كه به گفتم انجام بده وصبر كن تا خدا خودش حكم كند.(یونس/109)

گفتم: تو خدایی وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم كوچك است...یك اشاره كنی تمامه!گفت"*عسی ان تحبوا شیئآ وهو شرّ لكم*
"شاید چیزی كه تو دوست داری به صلاحت نباشد!."(بقرة/216)

گفتم: انا عبدك الذلیل الضعیف...اصلآچطور دلت میاد؟گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحیم*
" خدا نسبت به همه ی مردم مهربان است"

گفتم: دلم گرفته گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا*
" (مردم به چی دلخوش كردن؟) باید به فضل ورحمت خدا شاد باشند)"(یونس/58)

گفتم: اصلآ  بی خیال! توكلت علی اللهگفت:* ان الله یحب المتوكلین*
"خدا آنهایی را كه توكل می كنند دوست دارد."(آل عمران /159)

گفتم: خییلی چاكریم ! ولی این بار  انگار گفتی ك حواست رو خوب جمع كن یادت باشه:گفت:* و من الناس  من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخرة*
" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می كنند. اگر خیری به آنها برسد امن آ رامش پیدا می كنند واگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان شوند رو گردان می شوند . به خودشان در دنیا وآخرت ضرر می رسانند."(حج/11)

گفتم:چقدر احساس تنهایی می كنم گفت:*فانی قریب*
" من كه نزدیكم"(بقره/186)

گفتم: تو همیشه نزدیكی من دورم كاش می شد به تو نزدیك شومگفت: واذكر ربك فی نفسك تضرعآ وخیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال *
"هر صبح وعصر پروردگارت را پیش خودت با تضرع و خوف و با صدای آهسته یاد كن"(اعراف/؟؟؟)

نا خواسته گفتم: الهی وربی من لی غیركگفت:* الیس الله بكاف عبده*
"خدا برای بنده اش كافیست"(زمر/؟؟)

گفتم در برابر این هنه مهربانیت چه كنم؟
گفت:*یا ایها الذین آمنوا اذكرو الله ذكرآ كثیرآ و سبحوه بكرة واصیلآ هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمومنین رحیمآ*
"ای مومنین! خدا را زیاد یاد كنید و صبح وشب تسبیحش كنید او كسی است كه خودش و فرشته هایش
برشما درود می فرستند تا شما را از تایكیها به سوی نور بیرون برند خدا نسبت به مومنین مهربان است."(احزاب/؟-؟)

گفتم:غیر از تو كسی را ندارم 

گفت: *نحن اقرب الیه من حبل الورید*
"از رگ گردن به انسان نزدیكترم."(ق/16)

گفتم: ...

گفت: ...

زود قضاوت نکنیم

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.


به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.


زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند...
بین حق و باطل فقط چهار انگشت فاصله هست . ( حضرت علی علیه السلام )

در باب انتخاب همسر

در انتخاب همسر نیک سیرت را برگزین.

آنکه نیک صورت را برمی گزیند خرسند می گردد
وآنکه نیک سیرت را برمی گزیند خوشبخت.
خوشبختی والاتر از خرسندی است.
زیرا خرسندی به علت ناپایداری نیکویی صورت زودگذر
وخوشبختی به علت بادوام بودن نیکویی سیرت ماندگار است.
صورت نیکو اگر همراه با سیرت نیکو نباشد دلزدگی وبی میلی رابه همراه دارد
اما سیرت نیکو اگر حتی باصورت نیکوهمراه نباشد علاقه واشتیاق را هرروز
افزون می نماید.

بنده نوازی و بندگی

یکی از فقرای با ذوق شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید( یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان( با وجود غلام بودن) جامه های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت : خداوندا ، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر!

روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنجخانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند. تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر!

(با تشکر از دوست محترمی که این مطلب رو برام فرستاد)

یاد بگیریم...

یاد بگیریم و به یاد بیاریم چیزهای کوچیکی رو که میتونه زندگیه همه ی ما رو تغییر بده

یاد بگیریم که التیام زخم روح به اندازه ی زخم جسم مهم است

یاد بگیریم که ادمی همان چیزی را باور میکند که پیوسته به خود میگوید

یاد بگیریم واقعیت چیزی است که هست نه ان چیزی که ما میخواهیم

یاد بگیریم که ناتوانی از ماست نه از قدرت مسا له ای که پیش روی ما قرار دارد

یاد بگیریم که حضورمان پیوسته تغییر مثبتی در زندگی دیگران ایجاد کند حتی با یک سلام صمیمانه

یاد بگیریم که هر چه اعمال و گفتار یکی نا خوشایندتر باشد به عشق بیشتری نیاز دارد

یاد بگیریم که یک بچه اگر انقدر بزرگ شده که بتواند دوست بدارد انقدر بزرگ شده که بتواند غصه بخورد

و یاد بگیریم بیشتر از انکه به ساعت خود نگاه کنیم ،همدیگر را ببینیم شاید این اخرین

 لحظه ی دیدن من و تو باشد

نميخوام بگم ...

 نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

آيا شيطان وجود دارد؟

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"

زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.
نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن

در خواست از خدا

منم از خدا خواستم
درست شبیه همون چیزی که تو از خدا خواسته بودی
خدا به منم ندادش
اما نه به خاطر اینکه به صلاحم نبود
واسه اینکه لیاقتش رو نداشتم
لیاقت داشتن اون چیز بزرگ رو نداشتم
بعد از اون چیزای دیگه ای هم ازش خواستم
اما اون بازم بهم نداد
ولی من بازم در خونش رو زدم
نشستم زار زار گریه کردم
گفتم باشه
نده
اما ازم رو بر نگردون
اگه از خونت بیرونم کنی من می میرم
اون بیرون هوا سرده
اون بیرون پر از گرگه
اون بیرون منو می کشن
خدایا بذار اینجا بمونم
قول می دم دیگه هیچی ازت نخوام
فقط بیرونم نکن
فقط روت رو ازم بر نگردون
نگاهم کرد
لبخندی زدو گفت
مگه نشنیدی خدا ارحم الراحمین
مگه اعتقاد نداری که اگه بنده ای در خونمو بزن من تنهاش نمی ذارم
مگه نشنیدی خدا از همه بیشتر واسه بنده هاش دل می سوزونه
گفتم شنیدم
گفت مگه نشنیدی خدا از بنده های که کم بخوان خوشش نمی یاد
گفتم چرا اما آخه خدا جون تو که کما رو هم نمی دی
لبخندی به روم زد و گفت
می دم
هر چی که بخوای می دم
فقط شاید مدلش با اونی که تو ذهن توئه فرق کنه
فقط شاید زمانش طولانی تر شه
ولی مطمئن باش بهت میدمش
یا اونی که خواستی رو یا بهترش رو............................

چند حرف زيبا

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد.
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه.
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني.
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي.
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

عشق ممنوع

عشق ممنوع چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟

بگي :عشق ...

چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه...

 چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...

 چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...
ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع

چه دل است این دل من!!!

چه دل است این دل من!!! که زیک لرزش اشک به رخ رهگذری دل من می شکند.

چه کنم دلم از سنگ که نیست ، گریه در خلوت دل ننگ که نیست .

چه دل است این دل من!!! که ز تردی چو یکی ساقه ی تاک ، به شتابی که تگرگ

بشکند شاخه و از هم بدرد پیکر برگ یا به آسانی یک شاخه گل می شکند. چه کنم؟

چه دل است این دل من!!! هر کجا اشک یتیمی رنجور، می چکد برسر مژگان سیاه

دل من می شکند،چه کنم؟ دلم ازسنگ که نیست ، گریه درخلوت دل ننگ که نیست.

چه دل است این دل من!!! در مزاری که زنی گریه کند درعزای پسرش، یا یتیمی که

کند گریه درسوگ پدرش، جانم آید به خروش، گر ببینم پرخونین کبوترها را ، یا یکی

بچه گنجشک که بشکسته پرش دل من می شکند. چه کنم؟

چه دل است این دل من!!! دلم از ناله مرغ چمن می شکند ، زخیال غم مردم ، دل من

می شکند. چه کنم؟

دلم از سنگ که نیست ، گریه در خلوت دل ننگ که نیست ، دل من می شکند.

روزگاریست چه بد !

عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان .

روزگاریست چه بد !

که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و

آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن .

روزگاری که خوبترین و لطیف ترین

آهنگهای عاشقانه را کسانی ، کاملا

حرفه ای و عاشقانه می نوازند و

به تکرار هم می نوازند.

اما قلبهایشان تهی از هر شکلی از عشق است.

چه بسیار آدم نماهای ظاهر ساز،

که صداقت را پیشمرگ کارهایشان کرده اند.

همیشه شبه عشق در کنار عشق بوده است .

شبه صداقت در کنار صداقت.

اما هرگز از رونق بازار عشق و صداقت

چیزی کاسته نشده است.

پاکی را در وجود خود می یابم پس هست.

عشق را در وجود خود می یابم پس هست.

نمی خواهم بدانم دیگران چگونه اند ،

چون می دانم در وجود یک نفر احساسی جز

مادیات هم وجود دارد. احساسی ناخریدنی.

همین است بعد از خدا ، امید به زندگی من .

تو عاشق صادق باش و بمان .

دنیا را به حال خود بگذار .

خدا هست...

 مردي براي اصلاح سر و صورتش به ارايشگاه رفت. در حال كار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها دربارة موضوعات و مطالب مختلف صحبت كردند، وقتي به موضوع «خدا رسيدند. آرايش گر گفت, «من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد. مشتري پرسيد: «چرا باور نمي كني؟  كافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ 

   بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟

  اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشت.
  نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشدمشتري لحظه اي فكر كرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث كند.
آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
  به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده. ظاهرش كثيف و ژوليده بود مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:
  «مي داني چيست، به نظر من آرايشكرها هم وجود ندارند
    آرايشگر با تعجب گفت:
  چرا چنين حرفي مي زني؟
  من اين جا هستم، من آرايشگرم.
  من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم.
    مشتري با اعتراض گفت:
نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است، با موي بلد و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.
نه بابا، آرايشگرها وجود دارند!
موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.
    مشتري تأييد كرد: «دقيقاً ! نكته همين است.
   خدا هم وجود دارد!
      فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند.
  براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد  تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه ، محکمتر می شه ، دلـــه.

به چه علت...

ابليس به پنج علت بد بخت شد:

اقرار به گناه نكرد – از كرده پشيمان نشد – خود را ملامت نكرد – تصميم به توبه نگرفت – از رحمت خدا نا اميد شد

آدم به پنج سبب سعادتمند شد:

اقرار به گناه كرد – از كرده پشيمان شد – سرزنش خود كرد – تعجيل در توبه كرد – اميد به رحمت حق داشت