....

روزي پسر كوچكي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.
او از پيدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خيلي ذوق زده شد .اين تجربه باعث شدكه او بقيه روزهاي عمرش هم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگيش
 296سكه1سنتي 
 48سكه 5 سنتي
 19سكه10سنتي
16سكه 25سنتي
 2نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده پيدا كرد.
يعني جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن اين ثروت او زيبايي دل انگيز 31396طلوع خورشيد
درخشش 157رنگين كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.او هيچگاه ابرهاي سفيدي را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند نديد.
و پرندگان در حال پرواز
درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزيي از خاطرات او نشد.

اگر جوانی عاشق شد چه کند؟

روزی از بيابانی گذر ميکردم روي تخته سنگی نوشته شده بود

 اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ زير آن نوشتم صبر کند ......

 براي بار دوم از انجا عبور کردم زير نوشته ام نوشته شده بود

اگر صبر نداشت چه کند؟ با بي حوصلگی نوشتم بميرد بهتر

 است...... براي بار سوم از انجا گذر کردم به جاي اينکه زير

 نوشته ام را بیابم جوانی را مرده يافتم

شما کدومشون هستين ؟! ....

 چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :‌

 _ همه کس ،

_ يک کسي ،
_ هر کسي  ،
_ هيچ کس .
 
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که  يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي  مي توانست اين کار را بکند ،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد .
يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را  نخواهد کرد.
سرانجام داستان اين طوري تمام شد  که هر کسي   يک کسي  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که  همه کس مي توانست انجام بدهد .
 
خوب حالا شما کدومشون هستين ؟! ....
تا حالا فکر کردين ؟

....

واسه کي بگم تو باشي،خونه ي دلم سفيده

هر کجا هستي مهم نيست،توي قلب من اميده

 

هر کجا هست مهم نيست،دل من تنگ نگاته

خط به خط،لحظه به لحظه،دل عاشقم باهاته

 

راستي اون جايي که هستي،عاشقا ديوونه مي شن؟

مثل اين جا که من هستم،گداي بي خونه مي شن؟

 

کسي هست که با يه نامه رگ و ريشه هاش فنا شه؟

راستي مثل من کسي هست،يه شبه به پات فدا شه؟

روز پدر مبارک باد

عقرب...

روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت
عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع
عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟
عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند.

پائولو كوئليو

استادي با مريدش در صحراي عربستان اسب سواري ميكنند. استاد از هر لحظه سواري اش براي آموختن ايمان به مريدش استفاده ميكندبه خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نميكند_ شب هنگام در چادر؛ استاد از مريدش ميخواهد اسب ها را به صخره اي در نزديكي شان ببندد. مريد به سوي صخره ميرود؛ اما سخنان استاد را به ياد مي آورد و فكر ميكند : حتما دارد امتحانم ميكند بايد اسبها را به خدا بسپارم و اسبها را نميبنددصبح روز بعد ، مريد متوجه ميشود كه اسبها ناپديد شده اند. خشمگين به سراغ استادش ميرود و فرياد ميزند : تو درباره خدا هيچ نميداني. من اسبها را به امان او رها كردم ، وحالا رفته انداستاد پاسخ داد: خدا ميخواست مراقب اسب ها باشد. اما براي آن كار به دستان تو احتياج داشت تا آنها را ببندد

اشك‌ عاشق‌

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

افسوس

يکي را دوست ميدارم
يکي را دوست ميدارم  ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم  شايد
شايد  بخواند از نگاه من  که  او را  دوست ميدارم
ولي افسوس
او هرگز   نگاهم را نميخواند
به برگ گل  نوشتم من
به برگ گل  نوشتم من   که او را دوست ميدارم
ولي افسوس
ولي افسوس    او گل را به زلف  کودکي آويخت تا او را بخنداند
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
تو را من دوست ميدارم
ولي ناگه
ولي ناگه ز ابر تيره برقي جست و   روي ماه تابان را بپوشانيد

~> .................. <~

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

گل نماد عشق نيست

گل نماد عشق نيست

چه کسي گفت که عشق شيرين است؟

چه کسي گفت که عشق رنگين است؟

صحبت از عشق نبايد به ميان آورد بس

دل من غمگين است

گر ز من مي پرسي عشق را به چه ياد

من به تو مي گويم که ببر عشق از ياد

من به تو مي گويم گل پر خاري است عشق

شب بي ماهي است عشق

شخص بيماري است عشق

که نداند تو که هستي و چه خواهي

هو فقط مي خواهد که دلت را در دست

گيرد و بازي کند

بعد از آن هم برود خنده اي بر شب باراني کند

تو بگريي و بنالي و نسازي

باز هم عشق آيد و باز ...

قرباني کند

بوسه...

يک بوسه زلب هاي تو در خواب گرفتم

گويي که گل از چشمه ي مهتاب گرفتم

در برکه ي اشکم همه دم نقش تو ديدم

اين هديه ي خوبيست که از آب گرفتم

هرگز نتواني که زمن دور بماني

چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم

نامه ای به خدا!

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!