اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ زير آن نوشتم صبر کند ......
براي بار دوم از انجا عبور کردم زير نوشته ام نوشته شده بود
اگر صبر نداشت چه کند؟ با بي حوصلگی نوشتم بميرد بهتر
است...... براي بار سوم از انجا گذر کردم به جاي اينکه زير
نوشته ام را بیابم جوانی را مرده يافتم
شما کدومشون هستين ؟! ....
_ همه کس ،
....
واسه کي بگم تو باشي،خونه ي دلم سفيده
هر کجا هستي مهم نيست،توي قلب من اميده
هر کجا هست مهم نيست،دل من تنگ نگاته
خط به خط،لحظه به لحظه،دل عاشقم باهاته
راستي اون جايي که هستي،عاشقا ديوونه مي شن؟
مثل اين جا که من هستم،گداي بي خونه مي شن؟
کسي هست که با يه نامه رگ و ريشه هاش فنا شه؟
راستي مثل من کسي هست،يه شبه به پات فدا شه؟
عقرب...
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت
عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع
عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟
عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند.
پائولو كوئليو
اشك عاشق
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
افسوس
يکي را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم شايد
شايد بخواند از نگاه من که او را دوست ميدارم
ولي افسوس
او هرگز نگاهم را نميخواند
به برگ گل نوشتم من
به برگ گل نوشتم من که او را دوست ميدارم
ولي افسوس
ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
تو را من دوست ميدارم
ولي ناگه
ولي ناگه ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد
~> .................. <~
گل نماد عشق نيست
گل نماد عشق نيست
چه کسي گفت که عشق شيرين است؟
چه کسي گفت که عشق رنگين است؟
صحبت از عشق نبايد به ميان آورد بس
دل من غمگين است
گر ز من مي پرسي عشق را به چه ياد
من به تو مي گويم که ببر عشق از ياد
من به تو مي گويم گل پر خاري است عشق
شب بي ماهي است عشق
شخص بيماري است عشق
که نداند تو که هستي و چه خواهي
هو فقط مي خواهد که دلت را در دست
گيرد و بازي کند
بعد از آن هم برود خنده اي بر شب باراني کند
تو بگريي و بنالي و نسازي
باز هم عشق آيد و باز ...
بوسه...
يک بوسه زلب هاي تو در خواب گرفتم
گويي که گل از چشمه ي مهتاب گرفتم
در برکه ي اشکم همه دم نقش تو ديدم
اين هديه ي خوبيست که از آب گرفتم
هرگز نتواني که زمن دور بماني
چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم
نامه ای به خدا!
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
