هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود

آخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگها فقط تورو دارم
وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت : آخه این حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوان
سیلی زد به برگ و شاخه تابگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یک کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه از درخت وبیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد آخه این کار خدا بود
هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود

 

یه شعر جدید

من از قبیله زخم ، من از تبار کویرم

کجاست مسلخ عشقی ، که شاعرانه بمیرم

 

تو را قسم به کبوتر ، تو را قسم به سپیدی

بیا،بیا که من اینجاشکسته بال و اسیرم

 

بدون رویشت دستت،پر ازصداقت زخم است

دل همیشه رئوفم ، لب همیشه کویرم

 

قسم به وسعت چشمت، شبی که بی تو نباشم

دگر بها ندارد ، صفای نان و پنیرم

 

کسی برای من وتو سرود تازه نخوانده

تو از ترانه چه دوری ، من از پرنده چه دیرم

 

چمدان عشق

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست.

هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد

او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي

شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟

عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و

سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.

عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.

 و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد  عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.

 عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.

 

خدا هست...

 مردي براي اصلاح سر و صورتش به ارايشگاه رفت. در حال كار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها دربارة موضوعات و مطالب مختلف صحبت كردند، وقتي به موضوع «خدا رسيدند. آرايش گر گفت, «من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد. مشتري پرسيد: «چرا باور نمي كني؟  كافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ 

   بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟

  اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشت.
  نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشدمشتري لحظه اي فكر كرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث كند.
آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
  به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده. ظاهرش كثيف و ژوليده بود مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:
  «مي داني چيست، به نظر من آرايشكرها هم وجود ندارند
    آرايشگر با تعجب گفت:
  چرا چنين حرفي مي زني؟
  من اين جا هستم، من آرايشگرم.
  من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم.
    مشتري با اعتراض گفت:
نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است، با موي بلد و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.
نه بابا، آرايشگرها وجود دارند!
موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.
    مشتري تأييد كرد: «دقيقاً ! نكته همين است.
   خدا هم وجود دارد!
      فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند.
  براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد  تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه ، محکمتر می شه ، دلـــه.

عاشقانه ها...

 
دلم هوای نوشتن کرده بود امروز 
باد و بارانی بود اندرون دلم
و صدای چند کلاغ و جير جيرک
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن
خب ... اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!
برای که بنويسم حالا ؟
 تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟
يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد
پر شدم از شوق برای نوشتن
دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم
سلام محبوب من... 
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی
صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان
آدم حالی به حالی می شود 
هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد
خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 مثل آتش داغی و مثل آب شفاف
اگر تو نبودی تو معنی نداشت
تو تمام توی منی
اگر می بينی چشمم به در می ماند
نه اينکه يادم رفته تو هستی
که می دانم هستی در کنارم
 منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود
و بگويد کسی نيايد .
معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم
مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی
گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی
از تمام خواستن هايم
تو خيلی خوبی
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد
 
مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود
راستی يادت نرود
آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
((  چون می دانی
گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم
يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو  ))
تو چقدر مهربانی
مواظب خودت باش
نامه را تا کردم و سُراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
 
 
باز ساعت از نیمه گذشته
خواب می چسبد به آدمی
خوابی با نفس های عمیق..

ممن اگه توتورو دودوباره ننننبينمت...

اگه يه وقت بغض مي کنم
گاهي تبسم مي کنم
مي خوام بگم عاشقتم
دست و پامو گم مي کنم
مي خوام بگم جون مني
آتيش به جونم مي گيره
ميخوام بگم دوستت دارم
اما ززبونم مي گيره
ممن اگه توتورو دودوباره ننننبينمت...
مي مي رم........
وقتي حرفامو مي خوردم
داشتم از عشقت مي مردم
وقتي لبهامو مي دوختم
توي آتيشت مي سوختم
ممن اگه توتورو دودوباره ننننبينمت...
مي مي رم........
وقتي بودم سرد و ساکت
داشت دلم مي شد هلاکت
فکر ميکردم تو تويي جفتم
سوختم و به تو نگفتم
خواستم از چشمات نيفتم
ممن اگه توتورو دودوباره ننننبينمت...
مي مي رم........

دوستت دارم

اگر يک روز خواستي مرا دوست داشته باشي قبل از من خودت را دوست بدار بعد اگر خواستي مرا دوست
دوست داشته باش .. اما مرا نه مانند دوست داشتن من ! بلکه به مانند دوست داشتن خودت . چون من تو را حتي بيشتر از خودم دوست ميدارم ....
يک روز خواهي آمد و مي پرسي که مرا بيشتر دوست داري يا مخلوق من را ؟
من بدون اينکه فکري کنم جواب خواهم داد خالق تو را ، و تو با ناراحتي خواهي رفت و حالت قهر را بخود خواهي گرفت ، اما نمي دانم از کجا خواهي فهميد که در دلم و درونم خدايم تو هستي .
در زندگاني سه چيز را دوست دارم : 1 – تو را  2 – قلبم را 3 _ اميدهايم را
1 ) تو را دوست دارم چون .......
2 ) قلبم را دوست دارم چون تو را دوست دارد
3 ) اميدهايم را دوست دارم چون اميدوارم روزي براي هميشه پيشت تو باشم .
و در آخر ميخواهم بگويم اگر ميخواهيد گريه کنيد ..... اين کار را نکنيد صبر کنيد
چون در جايي ، حتماً کسي و شخصي هست که به خاطر يک خنده شما زندگي ميکند و شادي شما را دوست دارد .
زندگي را با همه تلخيهايش دوست دارم چون تو را دوست دارم و هر سختي که براي تو و بخاطر تو باشد آنر دوست خواهم داشت همه تحمل آنها سخت و طاقت فرسا نخواهد بود چزء اينکه تو مرا فراموش کني، بارها از من پرسيدي که چرا اين همه مرا دوست داري ؟
در ميان دوستيهاي دروغي و خنده هاي ظاهري و شهري که پر از دام نگاههاي دروغين است تو را پيدا کردم .
با ارزش تر و مهم تر از آن هستي که به خاطرش همه چيز رو از دست بدوم چون تو هيچ از خصوصيات تو دروغين و ظاهري نيست .
وقتي ميخندي همه اطرافيانت و دوستانت ميخندن اما .... به وقت گريه کردن تنها گريه ميکني پس هميشه سعي کنيم به درختي تکيه بدهيم و چيزي را تکيه گاه خود قرار دهيم که او ......
ياد شعري از استاد شهريار افتادم که گفته : دوست باشد کسي که در سختي باري از دوش دوست بردارد ، نه که سرباز زحمت خود نيز بر سر بار دوست بگذارد .
پس دوستي براي خود انتخاب کنيد که هرگز شما را ترک نگويد .

به چه علت...

ابليس به پنج علت بد بخت شد:

اقرار به گناه نكرد – از كرده پشيمان نشد – خود را ملامت نكرد – تصميم به توبه نگرفت – از رحمت خدا نا اميد شد

آدم به پنج سبب سعادتمند شد:

اقرار به گناه كرد – از كرده پشيمان شد – سرزنش خود كرد – تعجيل در توبه كرد – اميد به رحمت حق داشت

تبریک

میلاد با برکت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص) و موسس مذهب جعفری امام جعفر صادق (ع) را به امام زمان (عج)وهمه مسلمانان جهان و شما دوستان عزیز تبریک می گویم. امیدوارم در پناه عنایات خداوند متعال پیروز و خرسند باشید.

چند نصیحت...

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.
اگر اولش به فكر آخرش نباشي آخرش به فكر اولش مي افتي.
گوش کردن را ياد بگير، فرصتها گاه با صداي آهسته در ميزند.
هيچ انساني دشمن ديگري نيست بلكه معلم اوست.
از ديروز بياموز براي امروز زندگي كن و به فردا اميدوار باش.
شمارش دانه هايي که در مغز سيب وجود دارد کاري ساده استد اما چه کسي ميتواند بگويد که چند سيب از يک دانه به عمل ميآيد؟

آدميزاد هم يه تحملي داره

اگه يه بار همه 20واحد رو توي يه ترم افتادين !......... بي خيالش

اگه شما رو با نمره 11.99مشروط كردن !.........خوب شده ديگه

اگه استاد مي خواد به جاي آقا بهتون بگه خانوم !.........بگه

اگه يه دفعه هارد 60گيگابايت شما هاپولي هاپو شده!.........پيش مياد ديگه

اگه امسال استقلال قهرمان نشه!.........خوب نشه (چه بهتر).

اگه سر مراسم خواستگاري،همونجا،عروس خانوم گفت نه!.........ايشاالله خوشبخت بشه

اگه آمريكا يه موشك اتمي تنظيم كرده درست روي خونه شما !.........مسئله اي نيست

اگه صبح اول مهر بجاي ساعت 6،ساعت 7 رفتين سر كار !.........دقيقا" رفتين سر كار

اگه كفشي رو كه امروز واكس زدين رو همه لگد مي كنن !.........تعجبي نداره

اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسي دعوت شدين !.........مباركه،عروسي رو كه نمي شه نرفت

اگه گار شما به جايي رسيده كه خودتون به خودتون ايميل مي زنين !.........اينجوري هم يه صفايي داره

اگه توي انتخاب واحد به شما 13واحد بيشتر نرسيده !.........حتما" حكمتي توي اون بوده

اگه بعد از 3ساعت چت كردن يادتون اومد كه با اينترنت ساعت 500تومن ووصل شده بودين !.........مهم نيست

اگه شمعهاي كيك تولد شما رو بقيه فوت كردن !.........لبخند بزنين

اگه ماشينتون جلوي يه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر گيري بلد نبودين !.........خودتون رو نبازين

اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدين يكي پشت سرتون وايساده !.........عيبي نداره بابا

اگه بغل دستي شما سر كلاس كه اتفاقا" كنار شما رديف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توي دماغش فرو كرد،شش دور بپيچوند، بعد با يه حالت دوراني بيرون آورد،خوب بهش نگاه كرد و بعد خيلي آروم زير ميز كلاس دستش رو پاك كرد !.........نه !اين يكي رو شرمنده . آدميزاد هم يه تحملي داره

گفت و گو

گفتي عاشقمي

 گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم .

گفتم من فقط ناراحت ميشم .

گفتي من به جز تو به کسي فکر نميکنم .

گفتم اتفاقا من به خيلي ها فکر ميکنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني .

گفتم فعلا تو قلبم جا داري .

گفتي اگه بري با يکي ديگه من خودمو ميکشم .

گفتم اما اگه تو بري با يکي ديگه من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه کنم. گفتي...............گفتم.................................

حالا فکر کردي فرق ما اين هاست؟؟؟؟؟

نه !فرق ما اينه که:تو دروغ ميگفتي من راستشو ...................

اما بازم نیومدی...

عاشقو مجنونت شدم ...نخونده مهمونت شدم ...کلي پريشونت شدم

اما بازم نيومدي

قهوه فنجونت شدم...شمعه تو شمعدونت شدم...خاک تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي
برف زمستونت شدم...رسوا و حيرونت شدم...چک چکه ناودنت شدم
اما بازم نيومدي
افتابو بارونت شدم...اشکايه غلتونت شدم...عطر گلابدونت شدم
اما بازم نيومدي
ماه تو ايوونت شدم...خرابو ويرونت شدم...گله گلستونت شدم
اما بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم...الوند و کارونت شدم...دشتايه ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم...نزديکتر از جونت شدم...رگت شدم ، خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادمو در بونت شدم...اسير زندونت شدم...گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدي
يجوري مديونت شدم...سنگ خيابونت شدم...راهي ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي اسونت شدم...تو دردا درمونت شدم...ناجي پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم...سارق ايمونت شدم...چشمايه گريونت شدم
اما بازم نيومدي
لبايه خندونت شدم...گشنه شدي نونت شدم...ابه فراوونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم...من ني چوپونت شدم...اب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدي
شعرايه ارزوت شدم...عمري غزل خونت شدم...تسليم قانونت شدم
اما بازم نيومدي
کشته مژگونت شدم...هلاک چشمونت شدم...رفتمو قربونت شدم
اما بازم نيومدي

عشق یعنی...

 پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستايدخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!
چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي مونه!!!توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جاي دنياپيدانميشه............ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...عشق پاک ديگه حتي توقصه هام معني نداره...

عبادت

تو را آورده ام دارم عبادت مي کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي کنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي کنم
گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت مي کنم
رفتم کنار پنجره ديدم تورا با ...بگذريم
چيزي نديدم!اينچنين دارم رعايت مي کنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي کنم
تو التماسم مي کني جوري فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت مي کنم
گفتي محبت کن برو، باشد خداحافظ ولي
رفتم که تو باور کني دارم محبت مي کنم ...

سلام

لینکی که کنار صفحه گذاشته شده رو حتما برید .

این لینک مربوط به سایتی می شه که مسابقه برای معرفی بهترین سایت ها گذاشته

خوشحال میشم به من امتیاز بدین.

 

به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد

لئوناردو داوینچی موقع كشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد، می بایست "نیكی" را به شكل "عیسی" و "بدی" را به شكل "یهودا" یكی از یاران عیسی كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل ها ی آرمانی اش را پیدا كند.
 
روزی دریك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود.
كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهمید چه خبر است به كلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگهش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.
وقتی كارش تمام شد گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پراز روًیایی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!
"می توان گفت: نیكی و بدی یك چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگیرند."
 پائولو كوئیلو

عقاب ها

 
روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ،  گوسفندي  با بره اش  در  حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش  را بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز درآمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي  به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده  شد.
سپس به بره ي خود رو كرد و گفت :" چه شگفت كودك من!   اين دو پرنده  شكوهمند با  هم  نبرد  مي كنند  تا از مقدار بيشتري از آسمان  بهره مند  شوند ! آيا  وسعت اين  فضاي بيكرانه  براي هر دوي اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من!  اي كاش  هر چه زود تر بين برادران  بالدارت صلح و دوستي بر قرار باشد!"
وبره در حالي  كه معصومانه  به آن  دو عقاب  مي نگريست  اين  آرزو را در قلب کوچک خود تکرار کرد.
 
(جبران خليل جبران)

آدولف هيتلر........................ديكتاتور آلمان.................نقاش پوستر
آلبرت انيشتن......................فيزيكدان............................منشي اداره ثبت
الويس پريسلي.....................خواننده.............................راننده كاميون
اميركبير............................صدراعظم ناصرالدين شاه..................آشپز
او هنري............................نويسنده........................................گاوچران
جرالدفورد .........................رئيس جمهور آمريكا......................مانكن لباس مردانه
جوزپه گاريبالدي..................انقلابي ايتاليايي..............................ملوان
جيمي كارتر.......................رئيس جمهور آمريكا.........................بادام كار
رونالد ريگان.....................رئيس جمهور آمريكا........................هنرپيشه سينما
شون كانري................. هنرپيشه سينما.................بنا و راننده كاميون
كلارك گيبل.......................هنرپيشه سينما...............................چوب بر
ويليام فالكنر........................نويسنده.......................................نقاش ساختمان
گاندي......................رهبر فقيد هند................................وكيل دادگستري
جرج واشنگتن........................اولين رئيس جمهور آمريكا..................كشاورز
نادرشاه افشار.....................موسس سلسله افشاريه......................پوستين دوز
يعقوب ليث.........................سرسلسله صفاريان..........................رويگر
امير اسماعيل ساماني............سرسلسله امراي ساماني....................ساربان
آلپتكين..............................سرسلسله غزنويان...........................غلام زر خريد
فرخي سيستاني...................شاعر مشهور ايران.........................كارگر كشاورز
حضرت محمد(ص).............پيامبر بزرگ اسلام..........................شباني/ تجارت
حضرت عيسي (ع).............پيامبر بزرگ مسيحيت......................نجار
حضرت موسي (ع).............پيامبر بزرگوار يهود........................چوپان
پانديت نهرو......................نخست وزير هند..............................وكيل دادگستري
موسوليني.........................ديكتاتور ايتاليا................................روزنامه نويس
ساموئل مورس...................مخترع آمريكايي.............................نقاش
جك لندن...........................نويسنده آمريكايي............................كارگر كشتي
آلبر كامو..........................نويسنده فرانسوي............................معلم
ريچارد نيكسون.................رئيس جمهور آمريكا.........................وكيل دادگستري
آبراهام لينكلن....................رئيس جمهور آمريكا.........................هيزم شكن
گي دو موپاسان..................نويسنده آلماني..............................كارمند دريا داري
چارلز ديكنز.....................نويسنده انگليسي..............................منشي
آناتول فرانس....................نويسنده فرانسوي............................كتابفروش
مولير..............................نويسنده بزرگ فرانسوي..................هنرپيشه
هربرت جرج ولز ..............نويسنده بزرگ انگليسي....................شاگرد بزاز
ارنست همينگوي...............نويسنده بزرگ آمريكايي...................خبرنگار
ويليام شكسپير...................نويسنده بزرگ انگليسي...................هنرپيشه سيار
فيدل كاسترو.....................رئيس جمهور كوبا..........................دانشجوي حقوق
كاردينال ريشيلو................صدر اعظم معروف فرانسه.............. كشيش
ناپلئون بناپارت.................امپراطور فرانسه............................افسر توپخانه
كريم خان زند...............موسس سلسله زنديه...................تير انداز سپاه نادر شاه
ميرزا تقي خان امير كبير.....صدر اعظم ناصرالدين شاه................منشي
ژاندارك..........................شخصيت نيمه مذهبي و قهرمان فرانسوي.................چوپان
هانري فورد.....................كارخانه دار آمريكايي......................ساعت ساز
توماس اديسون..................مخترع بزرگ آمريكايي....................تلگرافچي
آلفرد نوبل....................... بنيانگذار جايزه نوبل...................... كارگر كارخانه
والت ديسني ......................مخترع سينماي انيمشن.....................پادوي مغازه
ميكلانژ...........................نقاش مجسمه ساز ايتاليايي.................سنگ تراش

چرا قدر نمي دانيم؟

آدم برفي با نور خورشيد خانوم چشماشو باز کرد
اين اولين باري بود که اونو مي ديد
آخه بچه ها تازه ديشب ساخته بودنش
اون قدر اون جا موند و به خورشيد نگاه کرد
تا يواش يواش آب شد و ديگه هيچي ازش نموند
ولي هيچوقت ,هيچ کس نفهميد که آدم برفي از گرماي آفتاب آب نشد,بلکه از شرم وجود خودش آب شد
از شرم اينکه خورشيد بدون هيچ توقعي
با تمام وجود با تمام عشقش به اون تابيده
ولي آدم برفي هيچ کاري نمي تونست در برابر عشقه پاکه اون انجام بده
حالا منو تو که هر روز خورشيدو هزاران آدم مثل خورشيدو کنارمون داريم و از لطف هاشونم خبر داريم
چرااااااااااااااااا قدر اين روزا رو نمي دونيم!؟؟؟

وصيت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

خدايا !

 
خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند.
اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي!
خدايا !اگر با من باشي
چه كسي مي تواند عليه من باشد؟

بي گمان...

بي گمان روزي تو را در خود هويدا ميکنم
عقده هاي مانده را از خويشتن وا ميکنم
درد دل ها ميکنم ازمدت هجران تو
بعد هر حرفي " دريغا ... اي دريغا" ميکنم
مي نشينم روبه رويت خيره و مبهوت تو
از نگاهت عشق را با خويش معنا ميکنم
با زباني ساده مي پرسم دليل رفتنت،
درسکوت ساکتت آن را هويدا ميکنم
لحظه هاي بي تو بودن مرگ بود ُ و مرگ بود
روزهاي عمر خود را در تو پيدا ميکنم
گرچه مي دانم که باطل باشد اما در خيال
ماندنت را لحظه لحظه من تمنا ميکنم
خوب ميدانم که بايد رخت از اينجا برکنم
گرچه درپيش تو من امروز و فردا ميکنم
گريه ام مي گيرد و و پنهان زرويت ميکنم
تو زمن مي پرسي ومن ازتو حاشا ميکنم
مي روم درباغ وبا ياد تو تنها مي شوم
مي نشينم گوشه اي "گل " را تماشا مي کنم

مي خواهمت

مي خواهمت
نه بدانگونه كه ترا خواستند آنان
كه تهي بودند از زمين و آسمان
مي خواهمت
آنگونه كه بيايي و
آن بيتِ گمشده شعرم باشي
تا آخرين ترانه بسرايم و
ميان دو مصرع آخر
بميرم ...

از خدا خواستم ...

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،
خدا گفت: نه!
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

شاخ و برگ

 
يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.

خدايا شکر!

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

چي مي شد اگه...

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
و چي مي شد اگه...

و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!!

عيد نوروز ...

تاريخ ِ آغاز ِ مراسم باشکوه عيد نوروز به جمشيد شاه بازمي گردد. او که در زمان سلطنت در آباداني ِ ايران و آسايش خاطر ِ مردم از هجوم بيگانگان ، نقش بسياري داشت. روزي سفر يا در واقع معراجي با تخت زرينش به آسمان ( بسوي خورشيد ) داشت ، پس از بازگشت دين را تجديد و آن روز را (( نوروز)) ناميد.
اين گاهنبار ( جشن ) ( که از آن در گاتهاي زرتشت نامي برده نشده و تنها در يکي از يشتها بنام فروردين يشت ، ذکر و ستايش اين گاه نگاشته شده ) پس از جمشيد شاه سال به سال بر اهميت و فراگيري آن افزوده شد.
در زمان هخامنشيان و ساسانيان نوروز بعنوان سنتي فراگير و بسيار باشکوه چه در دربار شاهان و چه در خانه هاي مردم عامه ( نه فقط زرتشتيان ) اجرا مي شده.
با هجوم قوم عرب و نفوذ فرهنگ اسلامي و تطبيق فرهنگ ايران ِ زرتشتي با اسلام ، برداشتهاي اسلامي از سنتهاي ايراني از جمله نوروز صورت گرفت. از آنجمله از زبان و قلم انديشمندان اسلامي رفت که : خداوند حضرت آدم را در اول فروردين آفريد و پيامبر گرامي اسلام ، حضرت علي (ع) را در اين روز در دشت غديرخم به امامت و ولايت معرفي کرد و ...
به اين ترتيب نوروز و صدها سنت اصيل ايراني به مدد فرهنگ تطبيقي و التقاطي ِ خاص ايران به سنتهاي اسلامي وارد شد.
در طي ساليان پر فراز و نشيب ِ تاريخ ايران کوششهايي يا از روي دشمني يا ناداني و يا درد دين (!) براي کمرنگ کردن و بي اهميت جلوه دادن نوروز صورت گرفت. بنابر نمونه ، امام محمد غزالي در کيمياي سعادت سفارش مي کند که : (( ايرانيان ، جشن ِ نوروز و سده را نگيرند! چراغاني نکنند! لباس ِ نپوشند! حتي عزاداري کنند تا مجوس از بين برود!! ))
اما انگار اين افکار منور و انقلابي (!) کمي زيادي انقلابي بود ، چون هيچگاه اجرا نشد!
و امروزه نيز اگرچه از تشريفات بسيار و تنوعات قومي ِ نوروز کاسته شده اما بنظر مي آيد جشن مبارک نوروز را ديگر کسي نمي تواند از ايران جدا کند. حتي اگر افراد و مسئولاني نادان ، احمقانه عنصر هويت ملي را مقابل ِ هويت مذهبي ايرانيان قرار دهند و مليت را خطري براي ديانت ِ نيم بند!!
اسطوره ها ، رسوم و فلسفه ي آنها :
نياز به تولدي دوباره ، پاک شدن از آلودگي ها و اشتباهات ِ گذشته و شروع ِ يک زندگي ِ نو در وجود آيين زرتشت و ايران ِ باستان بصورت اعتقاد به يک نقطه عطف خاص يعني آفرينش متمرکز شده است.
طبيعت پس از گذران ِ دوره اي سرد و بي محصول ، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفريده مي شود. ( در اسلام و همچنين عرفان ِ اسلامي موضوع خلق مدام ، منطبق با اين عقايد ايران باستان است ) انسان نيز بايد بعنوان يکي از مخلوقين ِ الهي سعي کند همراه طبيعت به رستاخيز برخيزد.
ماه فروردين را ماه ِ فَروَهَرها يا فَروَشي ها مي نامند. و آن عيد اموات است. درين ماه بدليل رستاخيز ( نو شدن ِ موقت دنيا ) پرده ي ميان زنده گان و مردگان به کناري رفته و ارواح ِ نيک ِ درگذشتگان به ملاقات ِ زندگان مي شتابند. رسم معروف قاشق زني ، نيز از همين اعتقاد نشات مي گيرد. ارواح ِ نيک بصورت افرادي که رويشان پوشيده ست به پشت در خانه هاي زنده ها آمده و زنده ها نيز به آنان به رسم يادبود و برکت هديه اي مي دهند. و نيز تميز کردن خانه ها و روشن کردن چراغها و شمعها در زمان تحويل سال براي رضايت خاطر و هدايتِ فرورها ست.
در روز ابتداي فروردين ، که بنام ِ پاک و برکت دهنده ي اهورامزدا( خداي پاک ) مزين شده است ، خورشيد وارد برج حَمَل شده و جهان از نو آفريده مي شود.
ايرانيا قديم براي استقبال از سبزي ِ بهاران ، 25 روز مانده به فروردين بر 12 ستون ِ خشتي يا سنگي سبزه مي کاشتند. ( 12 ستون ، اشاره به اعتقاد ِ کهن ِ قرار گرفتن ِ جهان بر روي 12 ستون )
ششمين روز ِ فروردين که بنا به نظرات بسياري محققان و موبدان زرتشتي ، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان است ، به نوروز ِ بزرگ معروف است. (( آورده اند که در بامداد ِ آن روز به کوه ِ بوشنج شخص ِ خاموشي که دسته اي از گياهان ِ خوشبو در دست دارد ساعتي نمايان است ، سپس پنهان مي شود و تا سال ِ ديگر در همين هنگام ديگر نمايان نمي گردد.
و نيز
در اين روز مردم به يکديگر آب مي پاشند و دليل ِ آن همان خود شستن و پاکيزگي ست.
پارسيان در تمامي روزهاي فروردين خانه هاي خود را چراغاني کرده و چوبهاي خوشبو مي سوزانند و شمع ها را روشن نگاه مي دارند.
خوانچه اي پهن مي کنند که بر آن هفت چيز که نامشان با حرف ِ سين شروع شده باشد مي گذارند ( هفت سين ). مانند :
سبزه : نمودار ِ گلهاي زيبا و زينتي ، سرسبزي و خرمي . سيب : ميوه اي بهشتي و نماد ِ زايش . سمنو : از جوانه ي گندم ، نمود رويش و برکت . سنجد : بوي برگ و شکوفه ي آن محرک ِ عشق و دلباختگي ست. و ...
آينه و شمع بر سر سفره هفت سين نيز نماد ِ نور و روشنايي و شفافيت است. معمولا تخم مرغ نيز بر سر سفره ي هفت سين هست که نماد ِ نطفه و باروري و زايش است. نيز در اساطير ِ ايران ، جهان ، تخم مرغي شکل است ، آسمان چون پوسته ي تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمين است. ماهي ِ زنده نيز نماد سرزندگي و شادابي ست.
... و هزاران فلسفه و رسوم متفاوت که در گوشه و کنار ِ ايران عزيزمان پراکنده ست . در بعضي از کشورهاي شرق آسيا مانند چين ، هند و پاکستان نيز هر ساله مراسمي شبيه به نوروز انجام مي شود.
و اما ، حکايت نوروز نه حکايت ِ چسبيدن ِ متعصبانه به سنتها و نه پان ايرانيست شدن است بلکه فراگيري و عمل به فلسفه ي نو کردن ِ افکار و دلهايمان است و چه چيزي بهتر از آن که تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاريم و با روحي آزاد و آزاده زندگي کنيم
برگرفته از سایت http://www.cloob.com

نوروز و اربعین

این مطلب رو دوست عزیزم امیر رضا فرستاده. چون زیبا بود گفتم تو وبلاگ بنویسمش.
عنصری از فرهنگ ملی (نوروز)، و عنصری از فرهنگ دینی(اربعین).
یکی از ویژگیهای بسیار جالب اسلام پس از ورود به سرزمینهای مختلف این بود که به جای طرد و نفی فرهنگهای ملی و قومی، صرفا با نفی عناصر غیر عقلانی آنها، آداب و رسوم قابل قبول مردم را جهت داد و این، خود نکته ای است که شرح آن در این مجال نمی گنجد.
اما مگر نمی شود هم حسینی بود و هم نوروزی؟! مگر نمی توان اربعین و نهضت امام حسین (ع) را با بهار و نوروز تلفیق کرد؟! مگر نهضت حسینی، با آنهمه فرهنگ غنی و ناب، به جز اشک و آه و ماتم، پیام دیگری برای بشریت ندارد؟!
آری نوروز و اربعین، نوروز و نهضت حسینی از یکدیگر جدا نیست، مگر نه این است که هر روز که در آن گناه نشود " عید " است؟!
مگر پیام نهضت حسینی، نو شدن مستمر نیست؟! اصلا فلسفه ی زنده نگاه داشتن اربعین و نهضت حسینی چیست؟! کدام عقل سلیمی تایید می کند که هدف آن را گریه و عزا بداند ((گرچه گریه بر حسین (ع) نیز ثواب دارد)) ؟! مگر امام حسین (ع) به شهادت رسید تا ما فقط برای او گریه کنیم؟! یا او جانش را فدا کردم تا اسلام و فرهنگ غنی آن زنده بماند؟
به هر حال شاید بتوانیم پیام نوروزی حسین (ع) را در اربعین امسال این بدانیم که : کربلا یعنی نوروز! یعنی برای نو شدن ، گاهی باید جان هم داد ! برای نو شدن جامعه ، و زدودن زنگار و پلشتی ها از دین، باید هرچند عزیز و بلند مرتبه باشی، جان خود را به کف گرفته و فدا کنی!
آری نوروز و نهضت حسینی اهداف مشابهی می تواند داشته باشد، اصلا نهضت حسینی را شاید بتوان نهضت نوروزی هم نامید!
نوروز فرصت خوبی برای خواستن از خدای مقلب القلوب است برای اینکه حال ما را به احسن احوال دگرگون کند، و نهضت حسینی ، اینچنین بود !
نوروز فرصتی است تا ما از خدای محول الاحوال بخواهیم تا زنگار کبر و ریا و حسد و ظلم و تمام بدیها را از دل و جامعه ی ما دور کند و نهضت حسینی نیز چنین فرصتی بود و ریشه ی آن زنگارهای پلید جامعه را از میان برداشت!
..... آری ؛ آیا می شود به نوروز نگاهی اربعینی و حسینی داشت؟! و به اربعین ، نگاهی نوروزی ؟! به نظر می رسد حسین (ع) نیز اربعین و محرم و عزاداریی را از ما می پذیرد که ما را نوروزی کند!

یا حق