بي گمان...
بي گمان روزي تو را در خود هويدا ميکنم
عقده هاي مانده را از خويشتن وا ميکنم
درد دل ها ميکنم ازمدت هجران تو
بعد هر حرفي " دريغا ... اي دريغا" ميکنم
مي نشينم روبه رويت خيره و مبهوت تو
از نگاهت عشق را با خويش معنا ميکنم
با زباني ساده مي پرسم دليل رفتنت،
درسکوت ساکتت آن را هويدا ميکنم
لحظه هاي بي تو بودن مرگ بود ُ و مرگ بود
روزهاي عمر خود را در تو پيدا ميکنم
گرچه مي دانم که باطل باشد اما در خيال
ماندنت را لحظه لحظه من تمنا ميکنم
خوب ميدانم که بايد رخت از اينجا برکنم
گرچه درپيش تو من امروز و فردا ميکنم
گريه ام مي گيرد و و پنهان زرويت ميکنم
تو زمن مي پرسي ومن ازتو حاشا ميکنم
مي روم درباغ وبا ياد تو تنها مي شوم
مي نشينم گوشه اي "گل " را تماشا مي کنم
عقده هاي مانده را از خويشتن وا ميکنم
درد دل ها ميکنم ازمدت هجران تو
بعد هر حرفي " دريغا ... اي دريغا" ميکنم
مي نشينم روبه رويت خيره و مبهوت تو
از نگاهت عشق را با خويش معنا ميکنم
با زباني ساده مي پرسم دليل رفتنت،
درسکوت ساکتت آن را هويدا ميکنم
لحظه هاي بي تو بودن مرگ بود ُ و مرگ بود
روزهاي عمر خود را در تو پيدا ميکنم
گرچه مي دانم که باطل باشد اما در خيال
ماندنت را لحظه لحظه من تمنا ميکنم
خوب ميدانم که بايد رخت از اينجا برکنم
گرچه درپيش تو من امروز و فردا ميکنم
گريه ام مي گيرد و و پنهان زرويت ميکنم
تو زمن مي پرسي ومن ازتو حاشا ميکنم
مي روم درباغ وبا ياد تو تنها مي شوم
مي نشينم گوشه اي "گل " را تماشا مي کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 9:3 توسط رسول
|