ولی افسوس...
يکي را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي کنم ، شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم.
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند.
واي ...
به برگ گل نوشتم من ، که او را دوست مي دارم.
ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند.
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي کنم ، شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم.
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند.
واي ...
به برگ گل نوشتم من ، که او را دوست مي دارم.
ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 20:16 توسط رسول
|