سرآن كوچه خاموش غريبانه نشستم
راه آن كوچه به هرعاشق دلسوخته بستم
تن به ديوارفروكوفتم وسربشكستم
گفتم اخرتوبيايي توبيايي
يادم افتادبه پيوندگسسته
يادم افتادبه پيوند شكسته
يادم افتادبه ان روزجدايي
يادم افتاد كه دگرنميايي
پيش چشمم همه خاطره ها بال گشودند
يادم آمدشب مهتابي وگرم
دست دردست ازآن كوچه گذشتيم
يادم افتاد كه تو گفتي سرسكوي بنشينيم ونشستيم
دست دردست نهاديم ..........ديده بستيم
كوچه ازخاطره پرباد
بسته از وسوسه سرشاد
شهرازهمهمه پربود
توانگشت به انگشت من گره كردي وگفتي
گره اي را كه من امروز زدم كس نگشايد
هيچ وقتي ازاين پيش نيايد
برگي ازشاخه اي افتاد
مرغكي زمزمه سرداد
آشنايي ازآنكوچه گذركرد
به سرتا پاي تو نظر كرد
توپريشان شدي ولب بگزيدي
نرم چون سايه درآغوش من ازترس خنديدي
من صداي تپش قلب تو راخوب شنيدم
ترس را توي چشمان توديدم
ماه ريخت به راه من وتوگرده سيمان
مادوعاشق گنه كار
گاه بيداروگهي خواب گذشتيم
زيرباران ازان نقره مهتاب
نرمي چون آب گذشتيم
بازشدپنجره اي نرم كسي گفتاكه هستيد؟
گفت پيداست كه مستيد؟
مي گذشتيم وبه لبخندنداديم جوابي
بسته شدپنجره مانيزگذشتيم
سرآن سكوي معود
نشستيم ولب اززمزمه بستيم
راست مي گفت مردك عيار
راست مي گفت كه مستيم
آري اين كوچه همان است
همان عطر.همان آب .همان جوي .همان سنگ .
پنجره اماهنوزنگردگرفته
همان دست نخورده
مانده خاموش وفسوده
نكنديارومرد؟
سالهارفته ولي كوچه همان جاست هنوز
جاي پاي تو ازاين فاصله پيداست هنوز
گويي آن مردهم ازان پنجره پيداست هنوز
همه برجاست همه باقيست ولي
كوچه ديگر آن كوچه نيست
سالها رفته چوباد
پانزده بيست سي
من غريبانه نشستم يك عمر برسرآن كوچه تنگ
يكي انداخت برايم گل وآن ديگرسنگ
من نه ازسنگ رميدم نه ازگل خنديدم ونه ازسنگ زمان رنجيدم
نوجوان بودم وآن كوچه گذرگاهم بود
كوچه خاطرها.......زمزمه ها
كوچه ساكت ودلخواهم بود
ولي اكنون كزين كوچه برون ميايم بادلي سوخته وغرق به خون ميايم
كس ندانست و نداندكه چه آمدبه سرم
اين همه سال هم تونگرفتي خبرم
همگان پندارندمن دل ازكف داده راه گم كرده ورهگذرم
واي به حال دلم
سرآكوچه نشستم سي سال ولي امروز
غريب وطن خويشوم
توكجايي وبيايي وببيني كه هنوز
ره نشين سراين كوچه خاموش منم