ترا ديري است من گم كرده ام افسوس

دگر در خواب هم رويت نمي بينم

 

خوشا بر تو كه بر آتش نظر دارم

من اينجا درپي يك شعله مي گردم

 

مرا حالي است اين دوران كه مي دانم

جنون با من مدارا مي كند هر شب

 

چنان جانم تهي گرديده از روحت

كه اين يخ كرده را مردار مي دانند

 

دلم فرياد مي خواهد ولي افسوس

تنم پژواك نجوا را نمي تابد

 

كجا دنبال مفهومي براي عشق گردم من

كه من اين واژه را املا نمي دانم