سخنان یزرگان
وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند.
ناپلئون: من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام.
مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
مطلب
من چند ماهه که به دلیل فیلتر شدن این وبلاگ به اینجا سر نزدم
ببخشید
یکی از دوستان با چند تا نام برام پیغام گذاشته بود
اگه کارم دارین به ایمیلم نامه بدین
به امید دیدار همه دوستان
بای
او می آید..
او می آید اما نه بخاطر «وعجل فرجهم» گفتن های من تو
می آید اما نه بخاطر گریه ها و اشکهای شور من و تو . . .
اگر او می آید،نه برای شوق های پوشـالیـن من و تو
و نه برای ذکـر های زبانی مان
می آید از برای جهالت و حقـارت من وتو
می آید از برای بت پرستی و سعـایت من وتو !
او می آید ازبرای . . .
می آید تا به همه مان بگوید که
همه منتظر بودیم،اما نه منتظر او
همه عاشق بودیم، اما نه از برای او و آمـدن او !
می آید تا به راستــی بگوید،که عمری
همه مان دروغ می گفتیـم
همـه !
التماس دعا
)با تشکر از دوستی که این متن رو برای من ارسال کردند(
بنده نوازی و بندگی
یکی از فقرای با ذوق شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید( یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان( با وجود غلام بودن) جامه های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت : خداوندا ، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر!
روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنجخانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند. تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر!
(با تشکر از دوست محترمی که این مطلب رو برام فرستاد)
نماز و ميدان مغناطيسي
این مطلب رو توی سایت http://www.iranmatch.org/mm_blog.php?action=viewpost&postid=7858 خوندم و دیدم حیفه که اینجا نزارمش
البته چند وقت پیش هم جایی این بحث رو شنیده بودم اگه اطلاعات کاملتری میخواین بگین
ميدان مغناطيسي بدن انسان
هارولدبور از دانشگاه ييل براي اولين بار با انجام يك آزمايش ساده،به وجود ميدان مغناطيسي در اطراف موجودات زنده پيبرد.او با توجه به يك مولد الكتريكي كه در آهنربا در داخل سيمپيچ دوران ميکند و وجريان توليد ميكند،سمندري را در يك ظرف آبنمك قرار داد و ظرف را به دور سمندر چرخاند.الكترودهايي كه در اين ظرف وجود داشتند و به يك گالوانومتر حساس متصل شدهبودند،يك جريان متناوب را نشان ميدادند.زماني كه بور اين آزمايش را بدون سمندر انجام داد،گالوتنومتر هيچ جرياني را نشان نداد.اين بدان معنا بود كه در اطراف موجود زنده ميداني وجود دارد كه خاصيت مغناطيسي هم دارد.بور اين وسيله را بر روي دانشجويان داوطلب خود امتحان كرد و مشاهده نمود كه اين ميدان در بدن انسان هم وجود دارد وكاملا تابع رويدادهاي اساسي زيست شناختي بدن است.او اين ميدان را حياتي ناميد چون هرگاه حيات از بين برود،ميدان حياتي هم از بين ميرود.به گونهاي كه يك سمندر مرده كه در دستگاه بود هيچ پتانسيلي به وجود نميآورد.
نماز و ميدان مغناطيسي
آنگونه كه از تصاوير به دست آمده از ميدان مغناطيسي زمين پيداست،به طور شگفتانگيزي اگر انسان در هر نقطه از زمين رو به قبله بايستد،ميدان مغناطيسي بدنش بر ميدان مغناطيسي زمين منطبق ميگردد و در مدتي كه در نماز است ميدان بدنش منظم ميشود.
يكي از نكات بسيار جالبي كه پروفسور بور به آن دست يافته بود اين بود كه دريافته بود كه در بدن تمام دانشجويان مؤنث ماهي يكبار تغيير ولتاژ شديد ايجاد ميشود و ميدان بدن به منظمترين حالت خود ميرسد و به همين دليل است كه زنان نيازي ندارند در اين مدت نماز بخوانند.
اخيرا هم كشف شده است كه علت اينكه قلب زنان منظمتر و قويتر از مردان ميزند که دليل آن همين تغيير ولتاژ هست.
یاد بگیریم...
یاد بگیریم و به یاد بیاریم چیزهای کوچیکی رو که میتونه زندگیه همه ی ما رو تغییر بده
یاد بگیریم که التیام زخم روح به اندازه ی زخم جسم مهم است
یاد بگیریم که ادمی همان چیزی را باور میکند که پیوسته به خود میگوید
یاد بگیریم واقعیت چیزی است که هست نه ان چیزی که ما میخواهیم
یاد بگیریم که ناتوانی از ماست نه از قدرت مسا له ای که پیش روی ما قرار دارد
یاد بگیریم که حضورمان پیوسته تغییر مثبتی در زندگی دیگران ایجاد کند حتی با یک سلام صمیمانه
یاد بگیریم که هر چه اعمال و گفتار یکی نا خوشایندتر باشد به عشق بیشتری نیاز دارد
یاد بگیریم که یک بچه اگر انقدر بزرگ شده که بتواند دوست بدارد انقدر بزرگ شده که بتواند غصه بخورد
و یاد بگیریم بیشتر از انکه به ساعت خود نگاه کنیم ،همدیگر را ببینیم شاید این اخرین
لحظه ی دیدن من و تو باشد
افسانه نرگس
...کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست، جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند. چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود، گلی رویید که "نرگس" نامیدندش.
اما اسکاروایلد داستان را چنین به پایان نمی برد. می گفت وقتی نرگس مرد، اوریادها – الهه های جنگل – به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.
اوریادها پرسیدند: " چرا می گریی؟"
دریاچه گفت : " برای نرگس می گریم "
اوریادها گفتند: " آه، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی ..." و ادامه دادند: " هر چه بود، با آن که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی".
دریاچه پرسید: "مگر نرگس زیبا بود؟ "
اوریادها شگفت زده پاسخ دادند : " کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هر چه بود، هر روز در کنار تو می نشست."
دریاچه اندکی ساکت ماند. سرانجام گفت: " من برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم.
برای نرگس می گریم، چون هر بار که از فراز کناره ام به رویم خم می شد، می توانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خودم را ببینم."
------------------------------------------------------------------------------
برگرفته از کتاب "کیمیاگر" نوشته پائولو کوئیلو، نشر کارون، صص : 16-17
(با تشکر از دوستی که این کتاب زیبا رو به من هدیه داد
فرشته های زمینی
فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و گفت خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.
اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت تا باز گردم بالهایم را اینجا می گذارم. این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت بالهایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت باز میگردم.حتما باز می گردم.
این قولی ست که فرشته به خدا می دهد...
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.
او هر که را می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این فرشته هابرای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد.
نه بالش را و نه قولش را...
فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...
دلتنگی های من (6)
توئي که هنوز شميم خوش حضورت را در جاي جاي وبلاگم مي توانم حس کنم.
نازنينم از اينکه به قلبم سر زدي و من را از نظرات سبزت بهره مند کردي ممنونم.
محبوبم کاش قبل از حضورت خبردار ميشدم تا به ميمنت حظورت کوچه هاي وبلاگم را آب و جارو ميکردم.
عزيزم خاک پايت را توتياي چشمانم مي کنم . و انفاس خوشت را که گرما بخش وجودم است را نيک ميشمارم و از نظرات سبزت استفاده ميکنم.
مهربانم ديشب را تا به صبح بيدار بودم و به اين مي انديشيدم که نام جديد ولاگم را چه بگذارم و هرچه انديشيدم نامي بهتر و زيباتر از نام تو پيدا نکردم .
پس ، از امروز نام اين وبلاگ را مي گذارم:
نازم سيماي يار بي همتايم.
دسته گل
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و ميخواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه ميكرد. مرد نزديك رفت و از او پرسيد: دختر خوب چرا گريه ميكني؟
دختر در حالي كه گريه ميكرد، گفت: ميخواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم، درحالي كه گل رز 2 دلار ميشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ ميخرم.
وقتي از گلفروشي خارج ميشدند، مرد به دختر گفت:
مادرت كجاست؟ ميخواهي ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره كرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت و طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودشدسته گل را به مادرش بدهد ...
دلتنگی های من (5)
آری اکنون در روزهای پایانی سالی هستیم که خاطرات تلخ و شیرین بسیاری داشت.
سالی که هر لحظه آن برایم عشق و امید را به آرمغان آورد.
سالی که تحویلش با دیدار چهره زیبایت همراه بود(سالی که نکوست از بهارش پیداست). و حسی در اعماق وجودم فریاد می زند که در پایان این سال پرخیر و برکت نیز به دیدارش نایل خواهی شد.
و چه زمستان زیبایی داشت امسال.
چه روزها که شب نکردم تا شاید پیغامت به دستم برسد. و چه شب ها که صبح نکردم تا مگر باز هم وقت دریافت پیغام برسد.
نازنینم، هرآنچه امسال پروردگارم به من بخشید همه به یمن دیدارت بود. آن را هرگز از من مگیر.
اکنون احساس میکنم در این لحظات پایانی سال ، ساعت نیز با من همراه شده و با حرکاتش فریاد بر می آورد : دوستت دارم ،دوستت دارم...
بهترینم، نوروز با همه زیبایی هایی که مردم می گویند، برای من تنها زیبایی که دارد فرا رسیدن روز میلادت می باشد.
روزی که در آن همه کاینات با من همراه می شوند و نام زیبایت را فریاد میزنند :
"نازم سیمای یار بی همتایم."
و زیباترین هدیه نوروزی (که همانا لبخند زیبایت می باشد) را به من هدیه میدهند.
غدیر
عید
غدیر خم
مبارک باد.
سلام دوستان
امروز بعد از ۱۸ روز می خواستم وبلاگم را آپدیت کنم. ولی دیدم تو روز عید غدیر هیچ مطلبی بهتر از تبریک نیست. انشاءلله یکی دو روز دیگه برمیگردم.
رفتی ...!
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس
تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم
نميدانم چرا رفتي؟ نميدانم شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي٬نمي دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد ٬كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
دلتنگی های من(4)
روزها یکی یکی در پی هم می روند و عقربه های ساعت دیواری عمرمان با هر حرکت خود فریاد می زند یک ثانیه دیگر به مرگت نزدیک شدی.
عزیزم !تا به کِی باید شاهد حرکت این عقربه های سختگیر ساعت باشم ولی تو را در کنار خود نداشته باشم. مهربانم! نبودنت در کنارم بدان معنا نیست که تو را در کنار خود احساس نکنم بلکه گرمای وجودت را در کنار خود ندارم.
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت واکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
محبوبم ! تو را فریاد می زنم و تو را می خوانم که تویی تمام وجودم . نازنینم این را بدان تا آخرین لحظه عمرم به یادت هستم حتی اگر تو متعلق به من نباشی.
گفتم که کی ببخشی برجان ناتوانم گفت آن زمان که نَبوَد جان در میانه حایل
بهترینم! هر لحظه از خدا می خواهم که ای کاش تو در کنارم بودی و صدای زیبایت گوشهایم را نوازش می کرد. ایکاش می توانستم حرفهایت را با گوش جان نیوش کنم و چشمانم به رخسار گلگون و زیبای تو منور می شد. و لبانم بدون واهمه نامت را فریاد می زد
(نازم سیمای یار بی همتایم)