شاگرد و استاد
شاگرد از استاد پرسيد:
استاد ممکنست عشق را برايم تعريف کني!!
استاد به او گفت :
به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه گندم را برايم بياور
تنها بخاطر داشته باش حق برگشت به پشت سر را نداري
شاگرد به گندمزار رفت و پس از ساعتج طولاني دست خالي بازگشت!!
استاد گفت : چرا دست خالي بازگشتي؟!!
گفت : به گندمزار رفتم و هر خوشه اي را که انتخاب کردم
پرخوشه تر از آن را جلوتر ديدم . به اميد يافتن پرخوشه ترين
گندم تا انتهاي گندمزار رفتم ولي هيچ نيافتم ...
استاد گفت : اين عشق است !!!
شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟!!
استاد گفت : به جنگل برو و بلندترين درخت جنگل را برايم
بياور!!!
شاگرد به جنگل رفت و بلافاصله با درختي در دست بازگشت !
استاد پرسيد : چه بر تو گذشت؟!!چرا اينقدر زود بازگشتي؟!
شاگرد گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که يافتم
انتخاب کردم l مبادا که اينبار نيز دست خالي بازگردم ....
استاد ممکنست عشق را برايم تعريف کني!!
استاد به او گفت :
به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه گندم را برايم بياور
تنها بخاطر داشته باش حق برگشت به پشت سر را نداري
شاگرد به گندمزار رفت و پس از ساعتج طولاني دست خالي بازگشت!!
استاد گفت : چرا دست خالي بازگشتي؟!!
گفت : به گندمزار رفتم و هر خوشه اي را که انتخاب کردم
پرخوشه تر از آن را جلوتر ديدم . به اميد يافتن پرخوشه ترين
گندم تا انتهاي گندمزار رفتم ولي هيچ نيافتم ...
استاد گفت : اين عشق است !!!
شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟!!
استاد گفت : به جنگل برو و بلندترين درخت جنگل را برايم
بياور!!!
شاگرد به جنگل رفت و بلافاصله با درختي در دست بازگشت !
استاد پرسيد : چه بر تو گذشت؟!!چرا اينقدر زود بازگشتي؟!
شاگرد گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که يافتم
انتخاب کردم l مبادا که اينبار نيز دست خالي بازگردم ....
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۴ ساعت 19:48 توسط رسول
|