جای پا

خوابی دیدم:

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم. بر پهنه از آسمان لحظه هایی از زندگی ام برق زد.

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد...به پشت سر و جای پاهای روی شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندین بار در طول زندگیم فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

این برایم واقعا ناراحت کننده بود و در موردش از خدا سوال کردم:

" خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم . در تمام راه با من خواهی بود . ولی دیدم که در سخترین دوران زندگیم فقط یک جفت جای پا وجود داشت . نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی."

خدا پاسخ داد: " بنده بسیار عزیزم من در کنارت هست و هرگز تو را تنها نمی گذارم"

اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا می بینی ، زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم.

اگه عاشق کسي شدي ...........

شکسپير:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره... اگه برگشت كه ماله توئه اگر برنگشت، سم كه داري، خودتو بکش!

خوشبين:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره.... نگران نباش، حتماً بر مي گرده


شکاک:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره....اگه برگشت، ازش بپرس چرا

ناشکيبا:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره... اگه تو يه مدتي برنگشت، فراموشش کن


صبور:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده


خوشگذران:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،

دوباره ولش کن بره ...دوباره....



برنامه نويس ++c


فعال دفاع از حقوق حيوانات:اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن


وکلا:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از
" قانون آزادي ازدواج" به طور صريح مي گويد که ... .


بيل گيتس:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت، من فکر مي کنم که مي تونيم براي نصب مجددش يه هزينه هايي رو پرداخت کنيم .البته بهش بگو که بايد خودشو بهتر کنه

زيست شناس:اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...حتما" متحول مي شه!


آمارشناسان:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زياده،
اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزيع Weibull و رابطه شما غير محتمله!


فروشنده:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدي!"
طرفداران آرنولد:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره..."حتماً بر مي گرده"

نماينده بيمه:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش برنامه رو نشون بده، اگه برگشت، ثبت نامش کن،اگه برنگشت، پي گيرش شو و هيچ وقت بي خيال نشو

فيزيکدان:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت، اين قانون جاذبه است .  اگه برنگشت، يا مقدار اصطکاک بيشتر از نيروي جاذبه است، يا زاويه برخورد بين دو جسم در زاويه مناسب تنظيم نشده.

رياضيدان:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت که 1+1 = 2 (خيلي ساده اس)

اگه بر نگشت

،Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c)

که c مقدار ثابت زمان بي نهايت بازگشته.



مدل امروزي:

اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره... اگه برگشت، كه مال توئه!

اگه برنگشت پيداش کن و بکشش!! يا به اداره مهاجرت خبر بده که اون مهاجر غير قانونيه

اینم نظر بقیست :
اگه عاشقه كسي شدي،براي چي اصلاً ولش مي کني بره؟؟!! خنگه خدا!

معجزه عشق

خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي­کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد.

اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا ني­اش درج مي کرد.

در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش­آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او«تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .

معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي­دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود.

معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.

معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي­کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه­اي از خودش نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي­دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .

اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده­اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه­اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين­هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.

حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد .

خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.

شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي­داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس مي­زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي­توانم مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي مي­توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم

به این میگن دوست

در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار پنجره ي اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند.از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعدازظهر ، بيماري که تختش کنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، جاني تازه مي گرفت.
اين پنجره ، رو به يک پارک بود که درياچه ي زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن ، به منظره ي بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. همانطور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد ، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد.
روزها و هفته ها سپري شد.
يک روز صبح ، پرستاري که براي شستشوي آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در عين ناباوري ، او با يک ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟ پرستار پاسخ داد:« شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند. »

چند سخن زیبا

آرزو كردن با انسان و به آرزو رسيدن با خداست. (آناتول فرانس)
كسي كه با افكار عالي و خوب دمسازند، هرگز تنها نيستند.( سيدني)
اگر بر ناتوان خشمگين شوي ، دليل بر اين است كه قوي نيستي . ( هرمان هسه)
اگر همه آرزوها بر آورده شود، هيچ آرزويي برآورده نميشد. ( يونسكو)
مقام عالي انسان در برابر شماست ، آن را به دست آوريد.( شيللر)
ادب خرجي ندارد ولي مي تواند همه چيز را خريداري كند. (وايلدا)
براي آن كس كه ايمان دارد، ناممكن وجود ندارد. ( رابينز)
ذهن خود را از نتوانستن ها خالي كن ( سامويل جانسون)
بهتر از دارايي فراوان، تندرستي است. ( حضرت علي ع )
پرسش هاي ما افكار ما را ميسازد. (رابينز)
شجاعت مانند عشق از اميد تغذيه ميشود. ( بناپارت)
ساعتي انديشه كردن بهتر از مدتي عبادت كردن است. (حضرت علي ع)
وجدان خداي حاضر در انسان است.( هوگو)
از انديشه ها وآرزوهاي ديگران، براي موفقيت خود كمك بگيريد. (پاندر)
زندگي بدون عشق، چون زيستن در تاريكي مطلق است. (مترلينگ)
آنچه به پرودگار مديونيم ، دوست داشتن ديگران است.(لاكوردر)
سعادت آن است كه انسان دنيا را همان طور كه آرزو مي كند ببيند. (كورنو)
قدرت را بخشايش آرايش ميدهد. (حضرت علي ه)

زندگي

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است.

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي ماه ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر





شعر از سهراب سپهري

تو چه رنگي هستي ؟


در صورتيكه تاريخ تولد شما در:
اول فروردين ماه باشد سياه هستيد.
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد.

**************************************************

قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و
اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و
بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد
قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين
همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد
همراهتان باشد
آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها
باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.

شيري رنگ
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد
ولي هميشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت
خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد
و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي
طولاني دوستش خواهيد داشت.

نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در
انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب
مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد
دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد
پيدا كنيد.

خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا
ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و
نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد
روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه
بگوييد و خوش اخلاق هستيد.

سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم
خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي
باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد
مورد نظرت مي مانيد.


طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم
بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد
مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان
متمادي دوباره عاشق نمي شوي.

صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست
داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي.
داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز
مانند آنچه در قصه هاست هستيد.

زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ،
و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم

ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.

خرمائي
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز
را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه
به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار
است فرد بهتري پيدا كنيد.

نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه
با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها
داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي
آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و
قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان
زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.

ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان
نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند
غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد
دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را
فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.

ليموئي
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت
مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي
توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه
اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.

نقره اي
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را
بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي
آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي
ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به
كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا
پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.

سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در
زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي
تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز
توام با مبارزه است و مثل همه نيست.

زيتوني
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و
دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست
است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت
نورزيد.


قهوه اي
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به
شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به
چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌ بسادگي تسليم شده آنرا رها
ميكنيد.

آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند
هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از
دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه
از قلبتان.

سرمه اي
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه
چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد
زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان
مشكل است آنها را ببخشيد.

سفيد
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد
نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه
اين حالت شما را دوست دارند.

كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها
هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي
حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت
است و گمگشته عشق هستيد.

مرگ قو

شنيدم كه چون قويِ زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رَود گوشه اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
شنیدم من این نکته باور نکردم

نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا بر آمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش باز كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد

ماجرای سردار

فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ، بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه ميكني ؟

سردار پاسخ داد : اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهي كرد؟

سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد !

فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم .

سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟

همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند!

خلقت زن

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود ، شش روز مي گذشت . فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرمائيد ؟
خداوند پاسخ داد : ايا دستور کار او را ديده اي ؟ او بايد کاملا قابل شستشو باشد ، اما پلاستيکي نباشد .
بايد 200 قطعه متحرک داشته باشد ، که همگي قابل جايگزيني باشد .
بايد بتواند با خوردن قهوه بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند .
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه ها را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ، ناپديد شود .
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته درمان کند . و شش جفت دست داشته باشد .
فرشته از شندن اين همه مبهوت شد گفت : شش جفت دست ؟! امکان ندارد .
خداوند پاسخ داد : فقط دستها نيستند ، مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند . تازه به اين ترتيب ، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها .
خداوند سري تکان داد و فرمود : بله .
يک جفت براي وقتي از بچه هايش مي پرسد که چکار مي کنيد ، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان . يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همينجا روي صورتش است که وقتي به بچه خطا کارش نگاه مي کند بتواند بدون کلام به او بگويد که او را مي فهمد و دوستش دارد .
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد .
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است باشد فردا تمامش بفرمائيد
خداوند فرمود : نمي شود ! چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است ، تمام کنم . از اين پس مي تواند هنگام بيماري ، خودش را درمان کند ، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد .
فرشته نزديک شد و به زن دست زد . اما از خداوند او را خيلي نرم آفريده اي .
بله نرم است ، اما او را سخت هم آفريده ام . تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسيد : فکر هم مي تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر مي کند بله قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
زنها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند ، براي آنچه باور دارند مي جنگند ، در مقابل بي عدالتي مي ايستند ، وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد ، نه نمي پذيرند .
در مرگ يک دوست دلشان مي شکند . در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند ، با اين حال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند ، قوي ، پابرجا مي مانند .
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد .
مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد .
کار زنها بيش از بچه به دنيا آوردن است . آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند . آنها شفقت و فکر نو مي بخشند ....

عشق و ديوانگي

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده

بودند.

ذکاوت گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک...

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم...

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک ..... دو ..... سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت .

هوس به مرکززمين به راه افتاد.

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار...

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

تعجبي هم ندارد مخفي کردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد که...

عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگي فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن

سوي گل رز مخفي شده است...

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .

صداي ناله اي بلند شد ...

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش

خون مي ريخت ...

شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ، فقط ازت خواهش

ميکنم از اين به بعد يارمن باش ...

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک

مي کشند!...

مهمترین عضو بدن

يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد : " به نظر تو مهمترين عضو بدن کدام است ؟ " در طول همه اين سالها آنچه را که فکر مي کردم درست باشد ، مي گفتم . در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن ، از همه چيز مهمتر است ، پس گفتم : " گوشهايم " . اما مادرم در پاسخ گفت : " بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند ." پس از گذشت چند سال ، در ايام نوجواني ، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا
مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم ، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مساله بسيار انديشيده بودم گفتم : " چشمهايم " . او رو به من کرد و گفت : " مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم . وليکن پاسخت درست نيست ، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند. "
در طول سالهاي متمادي ، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود؛ البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد .
در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد ، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيدن مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت : " دلبندم ، آيا متوجه شدي که مهمترين عضو بدن کدام است ؟ " جدا غافلگير شدم . اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند؛ راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست . او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت : " اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن ، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني ! امروز ، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري . " سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفت : " مهمترين عضو بدن شانه هايت است " متعجب پرسيدم : " آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگه مي دارد ؟ "
گفت : " نه ، به اين دليل مهمترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد . پسرم ، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است . آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي . "

از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهمتر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت .

شاگرد و استاد

شاگرد از استاد پرسيد:
استاد ممکنست عشق را برايم تعريف کني!!
استاد به او گفت :
به گندمزار برو  و  پرخوشه ترين شاخه گندم را برايم بياور
تنها بخاطر داشته باش حق برگشت به پشت سر را نداري
شاگرد به گندمزار رفت و پس از ساعتج طولاني دست خالي بازگشت!!
استاد گفت : چرا دست خالي بازگشتي؟!!
گفت : به گندمزار رفتم و هر خوشه اي را که انتخاب کردم
پرخوشه تر از آن را جلوتر ديدم . به اميد يافتن پرخوشه ترين
گندم تا انتهاي گندمزار رفتم ولي هيچ نيافتم ...
استاد گفت : اين عشق است !!!
شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟!!
استاد گفت : به جنگل برو و بلندترين درخت جنگل را برايم
بياور!!!
شاگرد به جنگل رفت و بلافاصله با درختي در دست بازگشت !
استاد پرسيد : چه بر تو گذشت؟!!چرا اينقدر زود بازگشتي؟!
شاگرد گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که يافتم
انتخاب کردم l مبادا که اينبار نيز دست خالي بازگردم ....

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديدو گرانقيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت .
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد.مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.
به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو ، جائي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود،جلب كرد.
پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور ميكند.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخ دارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم.
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به آرامي به راهش ادامه داد.
*در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند ! *
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم ، او مجبور مي شود كه پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !

پسرک شرور

پسر بچه شرور
پسر بچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخ به او داد و گفت : هر بار كه كسي را با حرف هايت نارحت كردي ، يكي از اين ميخ هارا به ديوار انبار بكوب .
روز اول پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد ، پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد ، كم كند . پسركت تلاشش را كرد و تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.
يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرف هايش معذرت خواهي كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد.
روزها گذشت تا اين كه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت : با ، امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند ، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم كار خوبي انجام دادي ، اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست . وقتي تو عصباني مي شوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني ، چنين اثري بر قلب شان مي گذاري ، تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون بياوري ، اما هزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند

ماجرا دو خط

پسرکي در کلاس رياضي به گفته معلم دو خط موازيروي کاغذ کشيد.
آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد. و در همان يک نگاه قلبشان
تپيد و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند. خط اولي گفت:ما مي توانيم
زندگي خوبي داشته باشيم.و خط دومي از هيجان لرزيد.خط اولي گفت:
و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ. من روزها کار مي کنم.
مي توانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم يا خط کنار
يک نردبان. خط دومي گفت من هم مي توانم خط کنار يک گلدان چارگوش
گل سرخ شوم يا خط يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت
خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي داشته باشيم.
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمي رسند.
دو خط موازي لرزيدند.به همديگر نگاه کردند. و خط دومي زد زير گريه
خط اول گفت:نه اين امکان ندارد. حتما يک راهي پيدا مي شود. خط دومي
گفت:شنيدي که چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم.
و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه کاغذ
خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره کسي پيدا مي شود که
مشکل ما را حل کند. خط دومي آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون
خزيد از زير در کلاس گذشتند. و وارد حيات شدند. و از آن لحظه به بعد
سفر هاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشت ها گذشتند..... از صحرا هاي
سوزان.... از کوه هاي بلند.... از دره هاي عميق.... از دريا ها.... از شهرهاي
شلوغ.....
سال ها گذشت و آن ها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند.رياضي دان به آنها گفت:
اين محال است هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب
مي کنيد. فيزيکدان گفت: بگذاريد از همين الان ناميدتان کنم. اگر مي شد قوانين
طبيعت را ناديده گرفت ديگر دانشي به نام فيزيک وجود نداشت. پزشک گفت:
از من کاري ساخته نيست. دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دو
عنصر غير قابل ترکيب هستيد اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد همه مواد
خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت شما خود خواه ترين
موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما مساوي است با نابودي جهان.
سيارات از مدار خارج مي شوند کرات با هم بر خورد مي کنند نظام دنيا از هم
مي پاشد چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد. فيلسوف گفت:
متاسفم جمع نقيضين محال است. و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط يک
جمله گفت: شما به هم مي رسيد. يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي
مي کرد خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم در آن حتما آرامش خواهيم
يافت و آن دو وارد دشت شدند. روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش
نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو ريل قطار شدند که از
دشتي مي گذشت و آن جا که خورشيد سرخ آرام آرام پائين مي رفت سر دو
خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد

اگر ماه بودم به هر جا که بودم             سراغ ترا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودم        سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید              شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودی     مرا می شکستی ، مرا می شکستی
                                                                      

                                                                     فریدون مشیری

 

ضد حال

ضدحال يعني وقتي يه قرار لطيف تو اينترنت داري وصل نشي



ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره



ضدحال يعني بعد از کلي مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو


ضدحال يعني روز تولدت دوست پسرت جلوي دوستات فقط يه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشي


ضدحال يعني دوست دخترتو بيرون با يه پسر ديگه ببينن


ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه


ضدحال يعني با شکم گرسنه بري تو صف ژتون تموم کرده باشن


ضدحال يعني يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت کنه


ضدحال يعني قبض تلفن بياد 987979543456547979794654687 تومن...!!



ضدحال يعني بعد از کلي مخ زدن تو اينترنت همينکه بياي به نتيجه برسي اشتراکت تموم بشه


ضدحال يعني با.۹.۷۵ افتادن


ضد حال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه


ضدحال يعني صبح ساعت ۷ بري سر کلاس استاد نياد


ضدحال يعني بعد اينکه کلي افه زبان اوومدي نمره زبانت بشه ۱۰


ضدحال يعني داداش کوچيکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق


ضد حال يعني بري عروسي خانمها و اقايون جدا باشن


ضدحال يعني تو اتاقت فيلم نگاه ميکني همينکه ميرسه جاي.........مامان يا بابا بياد تو

ضدحال يعني هيستوري رو پاک نکني همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه


ضدحال يعني کارگردان شدن حنا مخملباف


ضدحال يعني کانديد شدن رفسنجاني براي انتخابات مجلس


ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند


ضدحال يعني حسني امام جمعه اروميه


ضدحال يعني پژو آر- دي



ضدحال يعني فيلم ژاپني


ضدحال يعني عشق يه طرفه


ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد


ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن


ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن


ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن


ضدحال يعني عينکت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشکنه


ضد حال يعني سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه


ضدحال يعني با دوست دخترت بري کافي شاپ دخترخالتو ببيني


ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه



ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني


ضد حال يعني اونيکه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني

این هم جواب اون مسابقه هوش

جواب ۱- نام فرزند ششم مریم هست

جواب ۲- اگر جواب داديد نفر اول اشتباه فكر كرده ايد!

وقتي شما از نفر دوم سبقت بگيريد جاي او را ميگيريد و دوم ميشويد

جواب ۳- اگه جواب داديد نفر يكي به آخر اشتباه فكر كرده ايد!

شما چطور ميتوانيد از نفر آخر سبقت بگيريد؟؟؟؟؟

خب اگه شما از نفر آخر عقب تر باشيد خود شما نفر آخر هستيد

ميخواهيد از خودتون سبقت بگيريد؟؟؟؟؟؟

جواب ۴- 5000اشتباهه جواب 4100 ميشه

باور نداري با ماشين حساب بزن اگه فهميدي مشكل از كجاس به ما هم خبر بده!!!

تشابه

1- آدم بي اثر مثل گازهاي نجيب آرگون وهليوم و نئون!



2- آدم سطحي نگر مثل فانوس دريايي!



3- آدم سربه زير مثل چراغ مطالعه!



4- آدم غيرعادي مثل آب در 0 تا 4 درجه!



5- آدم پر ظرفيت مثل DVD!



6- آدم نمک نشناس مثل فلفلدان!



7- آدم بي دست وپا مثل بشکه!



8- آدم دورو مثل نوار کاست!



9- آدم آويزان مثل لب شتر!

تست هوش

تست هوش

اگه جایییش گیر کردین بگین تا کمکتون کنم

مادر مريم شش تا دختر داره به اسمهاي: نينا - نينو - نيني - ناني - نانو

اگه گفتي اسم دختر ششم چيه؟

بايد خيلي سريع به اين سوال پاسخ بدهيد!

فرض كنيد شما در يك مسابقه دو سرعت شركت كرده ايد

شما از نفر دوم سبقت ميگيريد

حالا نفر چندم هستيد؟

؟

؟


حالا سوال دوم

اگه تو همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگيريد نفر چندم ميشويد؟

؟

؟


اينو بخوني ديگه حتما از تعجب شاخ در مياري!

عدد 1000 رو در نظر بگير

حالا 40 رو به اون اضافه كن حاصل رو با يه 1000 ديگه جمع كن

حالا عدد 30 رو به جواب اضافه كن

يه 1000 ديگه هم اضافه كن حالا با 20 جمع كن

به حاصل يه 1000 ديگه اضافه كن و در آخر با 10 جمع بزن

شد چند؟